تبليغاتX
یادداشتهای پراکنده یک عاشق ولگرد!
تقدیم به همه عشاق عالم....

السلام علیک یا ابا عبدالله

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت 22:40  توسط بچه محل...(فضول محله!)  | 

I dreamed I had an interview with
god

خواب ديدم در خواب با خدا گفتگويي
داشتم



God asked

خدا گفت



So you would like to interview me

پس مي خواهي با من گفتگو کني؟



I said ,If you have the time

گفتم اگر وقت داشته باشيد



God smiled

خدا لبخند زد !



My time is eternity

وقت من ابدي است



What questions do you have in mind
for me

چه سوالاتي در ذهن داري که مي خواهي
از من بپرسي ؟



What surprises you most about human
kind

چه چيز بيش از همه شما را در مورد
انسان متعجب مي کند ؟



God answered

خدا پاسخ داد :



That they get bored with child hood

اين که آنها از بودن در دوران کودکي
ملول مي شوند



They rush to grow up and then

عجله دارند زودتر بزرگ شوند و بعد



long to be children again

حسرت دوران کودکي را مي خورند



That they lose their health to make
money

اينکه سلامتشان را صرف به دست آوردن
پول مي کنند



and then

و بعد



lose their money to restore their
health

پولشان را خرج حفظ سلامتي مي کنند



That by thinking anxiously about the
future

اينکه با نگراني نسبت به آينده



They forget the present

زمان حال را فراموش مي کنند



such that they live in nether the
present

آنچنان که ديگر نه در حال زندگي مي
کنند



And not the future

نه در آينده



That they live as if they will never
die

اين که چنان زندگي مي کنند که گويي ،
نخواهند مرد



and die as if they had never lived

و آنچنان مي ميرند که گويي هرگز نبوده
اند



God's hand took mine and

خداوند دستهاي مرا در دست گرفت



we were silent for a while

و مدتي هر دو ساکت مانديم



And then I asked

بعد پرسيدم



As the creator of people

به عنوان خالق انسانها



What are some of life lessons you
want them to learn

مي خواهيد آنها چه درسهايي از زندگي
را ياد بگيرند ؟



God replied with a smile

خداوند با لبخند پاسخ داد :



To learn they can not make any one
love them

ياد بگيرند که نمي توان ديگران را
مجبور به دوست داشتن خود كرد



but they can do is let themselves be
loved

اما مي توان محبوب ديگران شد



To learn that it is not good to
compare themselves to others

ياد بگيرند که خوب نيست خود را با
ديگران مقايسه کنند



To learn that a rich person is not
one who has the most

ياد بگيرند که ثروتمند کسي نيست که
دارايي بيشتري دارد



but is one who needs the least

بلکه کسي است که نياز کمتري دارد



To learn that it takes only a few
seconds to open profound wounds in
persons we love

ياد بگيرند که ظرف چند ثانيه مي
توانيم زخمي عميق در دل کساني که
دوستشان داريم ايجاد کنيم



and it takes many years to heal them

ولي سالها وقت لازم خواهد بود تا آن
زخم التيام يابد



To learn to forgive by practicing
for giveness

با بخشيدن بخشش ياد بگيرند



T o learn that there are persons who
love them dearly

ياد بگيرند کساني هستند که آنها را
عميقا دوست دارند



But simly do not know how to express
or show their feelings

اما بلد نيستند احساسشان را ابراز
کنند يا نشان دهند



To learn that two people can look at
the same thing

ياد بگيرند که مي شود دو نفر به يک
موضوع واحد نگاه کنند



and see it differently

اما آن را متفاوت ببينند



To learn that it is not always
enough that they be forgiven by
others

ياد بگيرند که هميشه کافي نيست ديگران
آنها را ببخشند



The must forgive themselves

بلکه خودشان هم بايد خود را ببخشند



And to learn that I am here

و ياد بگيرند که من اينجا هستم



ALWAYS

هميشه

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 18:28  توسط بچه محل...(فضول محله!)  | 

 

مقدس‌ترين، آبي منحصر به فرد نوشيدني در دين اسلام، آب چاه معروف زمزم است. اين چاه در شهر مكه و در محوطه كعبه با فاصله حدود 18 متري از حجرالاسود و در سمت شرق آن قرار دارد. البته دهانه چاه اكنون در عمق 65/1 متري از سطح زمين و در زيرمحوطه طواف قرار گرفته است.

قداست آب اين چاه كه عمر آن به حدود 4000 سال قبل بازمي‌گردد مربوط به دوران بازسازي كعبه توسط حضرت ابراهيم(ع) است. در روايات مذهبي نقل شده كه آب زمزم به صورت چشمه‌اي از درون زمين جوشيده و همسر و فرزند تشنه حضرت ابراهيم(ع) را سيراب كرده است.

يكي از حكمت‌هايي كه خداوند، مكه مكرمه را مقصدي براي انسان‌ها قرار داده اين است كه آب زمزم در آن قرار دارد.

بعضي‌ها مي‌پرسند چرا آب زمزم؟ زيرا آب زمزم مريض را به اذن خدا شفا داده، گرسنه را سير و تشنه را سيراب مي‌كند و اينها در هيچ آبي يافت نمي‌شود مگر در‌ آب زمزم.

از اموري كه مكه مكرمه را مركز جاذبه زمين قرار داده همان آب زمزم است.

زيرا سرزمين مكه كه چشمه آب زمزم از آن بيرون مي‌آيد پوشيده از صخره‌هايي بزرگ، سخت و محكم و بسيار مقاوم است و در آن سرزمين باراني نمي‌بارد ورودي هم در آن جاري نيست و درياچه‌اي در آن يافت نمي‌شود بلكه مكه مكرمه در ميان صحرا و كويري واقع شده و هيچ انساني فكر نمي‌كند در چنين سرزميني چنين چشمه آبي باشد. بعضي‌ها مي‌پرسند چگونه اين آب با گذشت ساليان سال نه كم شده و نه خشك شده بلكه برعكس هر چه آب از آن برداشته مي‌شود بيشتر مي‌شود. در هر ثانيه معدل 5/18 ليتر آب از آن بيرون مي‌آيد و اين چيز كمي نيست. دانشمندان اقدام به تجزيه آب زمزم نمودند و به اين نتيجه رسيدند كه آب زمزم به طور صددرصد عاري از آلوده بودن به هرگونه ميكروبي است و اين در بين آب چشمه‌ها و چاه‌ها چيزي نادر و كمياب است. اضافه بر اين املاح مفيد در آب زمزم بسيار فراوان‌تر از املاح مفيد موجود در آب‌هاي مكه مكرمه و اطراف آن است به‌طوري كه املاح مفيد موجود در آب زمزم 8 برابر املاح موجود در آب‌هاي موجود در مكه مكرمه و اطراف آن است.

يك دانشمند ژاپني كشف كرده كه آب زمزم داراي خصوصيات منحصر به فردي است كه در آب‌هاي معمولي ديگر يافت نمي‌شود.

دكتر «مساروا ايموتو» دانشمند ژاپني تاكيد كرد: تحقيقات علمي بسياري كه به وسيله تكنولوژي نانو بر روي آب زمزم انجام شده است نشان مي‌دهد هيچ يك از خواص اين آب قابل تغيير نيست و اگر يك قطره از آب زمزم به 1000 قطره از آب‌هاي معمولي اضافه شود آن آب‌ها خواص آب زمزم را به دست خواهند آورد.

اين دانشمند تحقيقات بسياري را بر روي آب زمزم انجام داده و به اين نتيجه رسيده است كه آب زمزم، آبي با بركت و منحصر به فرد است و بلورهاي آن شبيه به هيچ آب ديگري نيست و به هيچ وجه خواص آن تغيير نمي‌كند
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 15:38  توسط بچه محل...(فضول محله!)  | 

 بعضى گفته اند: كربلا مشتق از كَربَله ، بفتح كاف و باء موحده بر وزن عنفله ،بمعنى رخوت و نرمى است ، يقال به كربله (اى رخوة فى قدميه ) بخاطر آنكه خاك كربلا نرم بود0 و يا از كربلا است بمعنى ((الخالص الزّكى يقال كَربَل الحِنطَة اِذا انفّاها فسميت بذلك لان ارضها خالصة طيَّبة )) و يا از كربل بر وزن جعفر است . و كربل نام علفى است كه بسيار سرخ و برّاق مى باشد زيرا كه از آن علف در آن سرزمين بسيار بود.
البته كربلا مركب است از دو كلمه كرب و بلا و بخاطر كثرت استعمال كربلا شده است . زيرا كه روايت    مى باشد كه بهترين اولاد پيغمبران در آنجا به شهادت ميرسند و سر انور اكثر ايشان را در آن زمين با لب تشنه بريدند و ملائكه ها هزار سال قبل از شهادت سيّدالشهداء - عليه آلاف التحيّة و الثناء - آن مكان شريف را زيارت ميكردند.
و قد قتل فيها قبل الحسين عليه السلام ماءئة نبىّ و ماءئة سبط و انّها تزفّ الى الجنة بطينها و شجرها و جميع ما فيها كما تزفّ العروس ‍ الى ازواجها
ترجمه : و قبل از امام حسين عليه السلام صد پيغمبر و صد نفر فرزند پيغمبر كشته شدند، در آنجا و آنها ميروند بسوى بهشت و آنچه در بهشت است مانند آنكه عروس بسوى زوجش ميرود و جمعى از پيامبران به آنمكان عبور نمودند و متذكّر مصيبت فرزند پيامبر آخرالزمان شده و بر هر يكى از آنها در قسمتى كرب وبلا وارد شده است .

بحرالمصائب ص 351.
داستانهايى از زمين كربلا 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم دی 1386ساعت 20:53  توسط بچه محل...(فضول محله!)  | 

پرفسور سيد سلمان صفوي
السلام عليک يا ابا عبدالله و علي الارواح التي حلت بفنائک عليک مني سلام الله ابدا ما بقيت و بقي الليل و النهار.
حماسه معراج خونين عاشقانه سالار شهيدان، حضرت ابي‌عبدالله امام حسين ـ عليه‌السلام ـ سلاله پاک رسول اکرم خاتم النبيين حضرت محمد مصطفي ـ صلوات‌الله عليه ـ در آثار مولانا در سياق (context) و چهارچوب (framework) توحيد و «سير محبي» به سوي توحيد ربوبي، معني و مفهوم پيدا مي‌کند. حضرت حق ـ جل جلاله ـ رب حسين است و «سلطان عشق خونين»، مربوب حضرت محبوب است.

مثنوي مولانا، کتاب «توحيد» است و سير عاشقانه به سوي حضرت هوالاول والاخر و الظاهر و الباطن. (3 ـ حديد) و کتاب ديوان کبير کليات شمس تبريزي مولانا «عشق نامه» اوست؛ «يا انيس من لا انيس له»؛ «يا من لا يرغب الا اليه»؛ «يا خير المرغوبين» (دعاي جوشن کبير).
مولانا در اين دو کار بزرگ خود، به حماسه امام حسين (ع) از ديد عرفاني پرداخته است. در اين وجيزه به روايت مولانا از امام حسين (ع) در چهار غزل کليات شمس و يک حکايت از مثنوي پرداخته مي‌شود.

کليد واژه‌هاي فهم مقام منيع و بي‌نظير سيدالشهد حضرت امام حسين ـ عليه السلام ـ در مثنوي و ديوان شمس عبارتند از: عشق ـ عاشقي ـ شهيد ـ شهادت ـ فدايي ـ بلا ـ مرگ ـ پارسا ـ فنا ـ قا ـ خسرو دين ـ خسرو غيب ـ وصل ـ دوست ـ پيشتازان و طلايه‌دار سلوک ـ زندان ـ عاشورا ـ کربلا ـ يزيد / فراق ـ شمر ـ عزا ـ تقابل کاراکترها و صفات و خصايل.

در آثار مولانا، عموما شهيد و حسين مترادف يکديگرند و حتي مي‌توان گفت که واژه گلگون شهيد و مقام عظماي شهادت به اصطلاح فني انصراف دارد بر شخصيت جامع و يگانه امام حسين که انسان کامل است.
از نگاه مولانا، حضرت سيدالشهدا (ع) از سوز و شوق دل الهي‌اش، هر لحظه طلب استعلاي وجودي مي‌كند و حضرت محبوب، آواز قبول وصال سر مي‌دهد؛ «دل» في حد ذاته عرش پروردگار است و او نيز همچون حسين در پي سفر و معراج به مبدأ اعلي است. در غزل 230 کليات شمس، امام حسين (ع) سنگ محک و معيار است که دل که جايگاهي است رفيع و همه اعمال و احوال و مقامات وجودي آدمي به آن بستگي دارد، به حسين تشبيه مي‌شود، نه آن‌که حسين به دل تشبيه شود. از نظر عرفا در نظام هستي خلاصه موجودات «آدمي» است و خلاصه آدمي «دل» است.(نک: شيخ صفي‌الدين اردبيلي ـ صفوه الصفا ـ ص443) و تنها بيت دوم اين غزل، کافي است براي بيان نهايت سرسپردگي و شيفتگي مولانا به امام حسين (ع). در مقابل چنين مرتبه متعالي، يزيد و سمبل کامل جدايي و دوري از حضرت حق ـ جل جلاله ـ است.

شهيدان قافله کربلا، سمبل اعلاي شهيدان تاريخند که مقامات سلوک خونين عاشقانه خود را در دشت پر بلاي امتحان خونين الهي در کربلا، سرافرازانه گذراندند. آنان به ظاهر مرده‌اند، اما در واقع به زندگي اعلاي طيبه در عالم غيب ـ که برتر است از عالم ظاهر ـ استعلا يافته‌اند. مولانا در اينجا شهيدان کربلا را نمونه متعالي آيه شريفه قرآن در باب شهدا برمي‌شمارد؛ و لا تحسبن الذين قتلوا في سبيل الله امواتا بل احياء عند ربهم يرزقون (169ـ آل عمران).
کاروان شريف اسراي کربلا از نظر دشمن که محجوب و بعيد است از سلطان وجود اسيرند، اما بر خلاف اين کوردلان آنان «شاه مقام قرب دوست»ند؛‌ مقامي که بين آنان و حضرت محبوب، هيچ مانعي نيست.

از نظر عرفا، بهشت دو نوع است: عام و خاص. بهشت عام، بهشت اکل و شرب و مناکحه است که از براي بندگان عام است، اما بهشت خاص، مقام لقا و وصال و مشاهده حضرت حق تعالي است که بهشت بند گان خاص است. (شيخ صفي‌الدين اردبيلي ـ صفوه الصفا ـ ص 437 ـ 438). مولانا، امام حسين و شهيدان کربلا را مقيمان بهشت وصال حضرت دوست که بهشت بندگان خاص است، معرفي مي‌کند که قفس دنيا را شکسته‌ و پرواز ابدي کرده‌اند به کوي دوست. توانگر شکوفه وصال سيدالشهدا، شهره آفاق شده و او خورشيد فروزان و به ثمر نشسته محفل واصلان محبوب است. امام حسين (ع) به اين مقام والا رسيده است، چون ريشه درخت وجود مبارکش، توانگر شده است از ذات اقدس الهي.

ز سوز شوق دل همي زند عللا که بوک در رسدش از جناب وصل صلا
دلست همچو حسين و فراق همچو يزيد شهيد گشته دو صد ره به دشت کرب و بلا
شهيد گشته بظاهر حيات گشته به غيب اسير در نظر خصم و خسروي بخلا
ميان جنت و فردوس وصل دوست مقيم رهيده از تک زندان جوع و رخص و غلا
اگر نه بيخ درختش درون غيب مليست چرا شکوفه وصلش شکفته است ملا
خموش باش و ز سوي ضمير ناطق باش که نفس ناطق کلي بگويدت افلا
کليات شمس تبريزي: غزل 230


در غزل 2102 کليات شمس مولوي، اشاره کوتاه اما پر مغز مي‌نمايد به اصل منيع «فنا در توحيد فعل» و مي‌گويد رمز نبودن فرق ماندن و رفتن براي حسين آن است که او چون به مقام فناي توحيد فعل رسيده است، اراده و فعلش مستهلک در توحيد است. او تسليم اراده و تدبير الهي است. (نک: صفوي ـ سيد سلمان ـ تهران ـ 1386).

حسين و شهدا با دوري جستن از آرزوها و اميال نفساني با ساحت عشق آشنا شدند. او فدايي معشوق است و خون خود را در اين معاشقه بر آستانه محبوب مي‌ريزد، چرا که براي او مسئله بودن يا نبودن نيست، بلکه مسئله فناي عاشقانه است. (نک: شکسپير ـ هملت). حسين و عاشقان حسيني صفت در پي بلا و سختي‌ها و مشکلات وجودي‌اند در برابر عوام و واماندگان که فراري از تدبير الهي‌اند.
مولانا در اين غزل نيز با روش مطالعه مقارنه‌اي، کوشش مي‌کند فهم بهتري از حسين و عاشقان حسيني و «واماندگان» راه حماسي کربلا نشان دهد.

چيست با عشق آشنا بودن بجز از کام دل جدا بودن
خون شدن خون خود فرو خوردن با سگان بر در وفا بودن
او فدائيست هيچ فرقي نيست پيش او مرگ و نقل يا بودن
رو مسلمان سپر سلامت باش جهد ميکن به پارسا بودن
کين شهيدان ز مرگ نشکيبند عاشقانند بر فنا بودن
از بلا و قضا گريزي تو ترس ايشان ز بي بلا بودن
شيشه مي گير و روز عاشورا تو نتاني به کربلا بودن
کليات: غزل 2102

اما طولاني‌ترين و مشهورترين غزل مولانا در باب عظمت و علو مقام حسين و شهيدان کربلا، غزل 2707 کليات شمس است. مطلع غزل شهيدان الهي و بلاجويان معاشقه کربلايي است و پايان آن به زيبايي ارجاع است به انسان کامل و خورشيد موعود که شاهد است و ناظر و اصل نزول انوار الهي است در عالم ممکنات.

در اين غزل، شهيدان و عاشقان مترادفند. شهيدان به ياري تجرد وجودي و معرفت که مقدمه عاشقي است و «بال‌هاي عاشقي» از مرغان هوايي نيز بهتر پرواز در ساحت حضرت دوست مي‌کنند. «يحبهم و يحبونه» (54 ـ مائده). آنها شاهان عالم غيبند و به كمك عشق باب‌هاي عوالم پنهان را گشوده‌اند. يکي از رمزهاي توفيق آنها در پرواز عاشقانه رهايي از انواع خود است. آنها ار آن جهت که فاني و باقي در :عقل عقل» شده‌اند در ناکجاآبادند. (نک ـ صفوي ـ سيد ـ لندن ـ 2007).

از بيت پنجم غزل رابطه شهيدان واصل را با سالکان بيان مي‌کند. رهايي شهيدان اثر وجودي در رهايي ديگر سالکان نهاده است. آنها با شکستن در زندان تو در توي طبيعت و نفس خود، باب مخزن اسرار الهي را گشوده‌اند. اول نفي است و سپس اثبات.«لا اله الا الله». «لا اله الا هو»(255 بقره) «لا اله اله انت». شهيدان که واصل به محبوب شده‌اند و حسين که سيد و سالار آنهاست، نواي فقيران و درويشان کوي دوستند.

شهيدان حسيني مقيم درياي وجود بيکران حضرت واجب الوجوداند که اين عالم تجليات اسما و صفات اوست. هوالله الخالق الباري المصور له الاسماءالحسني يسبح له ما في السوات والارض و هو العزيز الحکيم. (24 ـ حشر) « الله لا اله الا هو». «لا اله الا انت» که در روز الست آشنايش بودند.«الست بربکم؟ قالوا بلي». (173 ـ اعراف) در بيت هشتم مولانا اشاره به يکي از اصول عرفان نظري مي‌کند که مي‌گويد انواع دنياهاي عالم ناسوت هيچ اندر هيچ است و توخالي و گذرا و ميراست. سپس مبتني بر آن آدميان را به عرفان عملي دعوت مي‌کند. آن‌گاه گويي پيام امام حسين (ع) را مي‌دهد که اي مدعيان اگر از قبيله ماييد و کربلاييد، اهل صفا باش و دل را منور به نور خدا بگردان.
کجاييد اي شهيدان خدايي بلا جويان دشت کربلايي
کجاييد اي سبک روحان عاشق پرنده‌تر ز مرغان هوايي
کجاييد اي شهان آسماني بدانسته فلک را در گشايي
کجاييد اي ز جان و جا رهيده کسي مر عقل را گويد کجايي
کجاييد اي در زندان شکسته بداده وامداران را رهايي
کجاييد اي در مخزن گشاده کجاييد اي نواي بي نوايي
در آن بحريد کين عالم کف اوست زماني بيش داريد آشنايي
کف درياست صورت‌هاي عالم ز کف بگذر اگر اهل صفايي
دلم کف کرد کين نقش سخن شد بهل نقش و به دل رو گر ز مايي
برآ اي شمس تبريزي ز مشرق که اصل اصل هر ضيايي
کليات: غزل 2707


مولوي در داستان شيعيان حلب در دفتر ششم مثنوي ابيات 777 ـ 805 به بيان عظمت معنوي و بلندي تبار و صفات برجسته امام حسين و آسيب‌شناسي برخي از عزاداران حسيني مي‌پردازد و بيان مي‌کند که غصه قصه حسين براي هر که به راستي پيرو خداوند و رسول خدا باشد، بس عظيم است، زيرا هر که حضرت محمد را دوست دارد، بايد امام حسين را نيز دوست داشته باشدو هر که حسين مني و انا من حسيني؛ قدر عشق گوش عشق گوشوار. همچنان که آدمي گوش را دوست دارد، گوشواره را نيز دوست دارد؛ ‌گوش کنايه از حضرت محمد(ص) و گوشواره کنايه از امام حسين (ع) است. عزاداري و تعظيم شعاير روح پاک سيد الشهدا از نظر مؤمن از صد طوفان نوح نيز مشهورترست.
 
مولوي در دو بيت 791 و 792 با تأکيد بر لفظ مؤمن وکيفيت نسبت آن با حسين تولاي حسين (ع) و تبري جستن از دشمنان امام حسين (ع) را از نشانه‌هاي ايمان و مؤمني معرفي مي‌کند؛ گويي، مولانا به اين پاره زيارت عاشورا نظر داشته است: يا ابا عبدالله لقد عظمت الرزيه و جلت و عظمت المصيبه بک علينا و جميع اهل الاسلام. يا ابا عبدالله به درستي بزرگ است سوگت و سترگ است و عظيم است مصيبت تو بر ما و بر همه اهل اسلام.
 
 از حسين به نام روح سلطاني و شاهنشاه ياد مي شود که با توجه به بقيه اشعار مولانا و سياق گفتمان سوم دفتر ششم که داستان مذکور، بخشي از آن است، مقصود سلطان عشق است. (نک: صفوي ـ سيد سلمان ـ 1386) و همچنين حسين «خسرو دين» خوانده مي‌شود. هيچ‌يک از صحابه و خلفا را مولوي به اين لقب نخوانده است. امام حسين (ع) نمونه اعلاي عاشق صادق واصل است. او خسرو دين است و شاهنشاه عاشقان است که از قفس دنيا رها شده و استعلا يافته است به عالم غيب.

سپس مولانا مي‌گويد: اي عزاداران بر خود بگرييد که فرسنگ‌ها از ارزش‌هاي حسيني دوريد. شما بر حسين مگرييد، در حالي که بايد بر قلب و ايمان خرابت نوحه کني که وابسته به مزخرفات اين دنياي دني‌ شده‌ايد. سپس پاسخ مدعيان دروغ دينداري را مي‌دهد و مي‌گويد: دينداري نشانه دارد؛ از جمله نشانه‌هاي آن «توکل»ـ «جانبازي» ـ «بي نيازي» ـ «فرخي معنوي» و «بخشندگي» است که در شما يافت نمي‌شود. اگر حسيني هستيد و از شراب عشق الهي نوشيده‌ايد، چرا آثار در اعمال و رفتارتان ديده نمي‌شود؟
روزِ عاشورا نمي‌داني كه هست ماتمِ جاني كه از قرني بِه است
پيشِ مؤمن كَي بُود اين غصّه خوار قدرِ عشقِ گوش عشقِ گوشوار
پيشِ مؤمن ماتمِ آن پاك روح شهره‌تر باشد ز صد طوفانِ نوح
ب790 ـ 793 ـ دفتر ششم مثنوي

پس عزا بر خود كنيد اي خفتگان ز آنكه بَد مرگي است اين خوابِ گران
روحِ سلطاني ز زنداني بجَسْت جامه چه درانيم و چو خاييم دست
چونكه ايشان خسروِ دين بوده اند وقتِ شادي شد چو بشْكستند بند
سوي شادُرْوانِ دولت تاختند كُنده و زنجير را انداختند
روزِ مُلك است و گَش و شاهنشهي گر تو يك ذرّه از ايشان آگهي
ورنه اي آگه بَرو بر خود گِري ز آنكه در انكارِ نَقل و مَحشري
بر دل و دينِ خرابت نوحه كن كه نمي‌بيند جز اين خاكِ كهن
ور همي بيند چرا نبْود دلير پُشْتدار و جان سپار و چشم سير
در رُخت كو از مَيِ دين فرّخي گر بديدي بحر كو كفِّ سخي
آنكه جُو ديد آب را نكْند دريغ خاصّه آن كاو ديد آن دريا و ميغ
مثنوي ـ دفتر ششم ـ ب 795 ـ 805

مولانا در غزل 436 کليات شمس فروزانفر برابر با غزل 181 کليات شمس استاد دکتر توفيق سبحاني، برخي ديگر از نشانه‌هاي عاشقان راستين را بيان مي‌کند که عبارتند از: جوشش ابدي ـ اشک شوق و فراق و وصال ـ مراقبه ـ استشمام بوي جام الهي ـ وفا و ياري ـ طالب لطف الهي ـ زهد و تقوي و استقامت؛ اللهم الرزقنا.


گفتا که کيست بر در؟ گفتم: کمين غلامت گفتا: چه کار داري؟ گفتم: مها سلامت
گفتا که: چند راني؟ گفتم: که تا بخواني گفتا که: چند جوشي؟ گفتم که: تا قيامت
دعوي عشق کردم سوگندها بخوردم کز عشق ياوه کردم من ملکت و شهامت
گفتا: براي دعوي قاضي گواه خواهد گفتم: گواه اشکم زردي رخ علامت
گفتا: گواه جرحست تر دامنست چشمت گفتم: به فر عدلت عدلند و بي غرامت
گفتا: که بود همره؟ گفتم خيالت اي شه گفتا: که خواندت اينجا؟ گفتم که: بوي جامت
گفتا: چه عزم داري؟ گفتم وفا و ياري گفتا زمن چه خواهي؟ گفتم که لطف عامت
گفتا: کجاست خوشتر؟ گفتم: که قصر قيصر گفتا: چه ديدي آنجا؟ گفتم: که صد کرامت
گفتا: چرا خاليست؟ گفتم: ز بيم رهزن گفتا: که کيست رهزن؟ گفتم: که اين ملامت
گفتا: کجاست ايمن؟ گفتم که زهد و تقوي گفتا: که زهد چه بود؟ گفتم: رو سلامت
گفتا: کجاست ايمن؟ گفتم: به کوي عشقت گفتا: که چوني آنجا؟ گفتم: در استقامت
خامش که گر بگويم من نکته‌هاي او را از خويشتن برآيي ني در بود نه بامت

جمع‌بندي:

از ديدگاه مولانا شهيدان عاشقند. امام حسين (ع) سيد و سالار و شاه شهيدان است. شهيدان پا بر نفس اماره گذاشته‌اند و از خودخواهي و اميال دنيوي جدا و در حضرت حق فاني شده و در حضرت محبوب به مقام بقا رسيده‌اند.

کليد واژه‌هاي صدر مقاله، بيانگر جغرافياي فکري ـ هندسه معرفتي و کهکشان وجودي امام حسين نزد مولانا جلال الدين بلخي خراساني است؛ فاعتبروا يا اولي الابصار.

به باطن همچو عقل کل به ظاهر همچو تنگ گل دمي الهام امر قل دمي تشريف اعطينا
کليات ـ 54
ابتر بود عدويش و آن منصبش بماند در ديده کي بماند گر در فتد در و خس
کليات1211

اللهم ارزقني شفاعه الحسين يوم الورود و ثبت لي قدم صدق عندک مع الحسين و اصحاب الحسين الذين بذلوا مهجهم دون الحسين عليه السلام.
 
*دانشگاه لندن Philosophy@iranians tudies.org
منابع:

1. قرآن مجيد
2. زيارت عاشورا
3. مولانا ـ جلال الدين ـ کليات شمس تبريزي ـ ويراسته فروزانفر ـ بديع‌الزمان ـ تهران ـ 1384.
4. مولانا ـ جلال الدين ـ ديوان کبير کليات شمس تبريزي ـ نسخه قونيه ـ سبحاني ـ توفيق ـ تهران ـ 1386.
5 . مولانا ـ جلال الدين ـ مثنوي ـ نيکلسون.
6. صفوي ـ سيدسلمان ـ تشيع معنوي مولوي ـ تهران ـ 1385.
7. صفوي سيدسلمان ـ ساختار کلي دفتر ششم مثنوي مولوي ـ کنفرانس بين‌المللي مولوي ـ تهران ـ 1386.
8. صفوي ـ سيدسلمان ـ ساختار کلي دفتر سوم مثنوي مولوي ـ کنفرانس بين‌اللملي استانبول ـ 1386.
9. ابن بزاز اردبيلي ـ صفوه الصفا ـ در احوال شيخ صفي‌الدين اردبيلي ـ تصحيح ـ طباطبائي مجد ـ غلامرضا ـ تهران ـ

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم دی 1386ساعت 20:50  توسط بچه محل...(فضول محله!)  | 

عده اي بر اين باورند که مراد از « بقية اللَّه » در آيه شريفه « بقية اللَّه خير لكم ان كنتم مؤمنين» حضرت مهدى (عج) است. ممکن است اين سوال مطرح شود که مگرامام زمان (عج) در زمان رسول‏اللَّه(صلى‏اللَّه‏عليه‏وآله) وجود داشتند و شناختى از آن حضرت بوده كه چنين آيه‏اى نازل شده است.
 بايد گفت اولا اين آيه از فرمايشات حضرت شعيب(عليه‏السلام) خطاب به قوم خود است. ثانيا آن چه درباره نسبت آيه با امام مهدى (عج) وجود دارد و باعث شهرت آن در محافل و منابر نسبت به آن حضرت شده است، بحث انطباق مفهومى آيه و تطبيق يكى از مصاديق آيه بر فردى است كه با تفسير آيه سازگار است.
 زيرا «بقيه» به معناى باقى مانده است و مراد از آنبقيةالله 
 سودى است كه به فروشنده مى‏رسد، يعنى آن چه بعد از پايان معامله برايش باقى مى‏ماند و آن را در در راه حوائج خود خرج مى‏كند. و مراد آيه اين است كه سودى كه از طرف خدا براى شما باقى مانده و خدا از طريق فطرت خودتان شما را بدان راهنمايى كرده، اگر مؤمن باشيد، براى شما بهتر از مالى است كه از راه كم‏فروشى و كم كردن پيمانه و ترازو تصاحب مى‏كنيد.
تفسير نمونه، با عبارت گوياترى «بقيةاللَّه» را چنين معنا كرده است:
هر موجود نافعى از طرف خداوند كه براى بشر باقى مانده و مايه خير و سعادت او گردد، «بقيةاللَّه» محسوب مى‏شود.
[1] از اين رو، امام زمان(عليه‏السلام) كه وجود شريفشان مايه بيشترين خير و بركت براى جامعه بشرى است، يكى از بهترين مصاديق اين آيه مباركه است. به قول يكى از قرآن‏پژوهان معاصر، از آن جا كه آيه‏هاى قرآن داراى مفاهيم جامع هستند و در عصرهاى بعد مى‏توانند بر مصداق‏هاى كلى‏تر و وسيع‏تر تطابق داشته باشند، اين آيه با امام زمان (عج) كه روشن‏ترين مصداق، «بقيةاللَّه» است، مطابقت مى‏كند.
براى كاملتر شدن پاسخ، خوب است به نظر يكى از دانشمندان اهل سنت نيز توجه نماييد. شبلنجى دانشمند شافعى، روايتى را نقل كرده‏اند كه «هنگامى كه (مهدى) قيام كند، بر كعبه تكيه زند و 313 تن از پيروانش نزد او گرد آيند. پس اولين چيزى كه مى‏گويد، اين آيه است: «بقيةاللَّه خير لكم ان كنتم مؤمنين». سپس مى‏فرمايد: منم «بقيةاللَّه» و خليفه او و حجت خدا بر شما. پس از آن، كسى بر آن حضرت سلام نمى‏كند، مگر اين كه مى‏گويد: «السلام عليك يا بقية اللَّه فى ارضه»؛ سلام بر تو اى باقى گذارده خدا در زمينش.[2]
بنابراين، گر چه مفاد اين آيه، از سخنان حضرت شعيب(عليه‏السلام) خطاب به قوم خود است، اما مصداق اكمل آن، وجود شريف حضرت صاحب الامر(عج) است.

------------ --------- --------- ----
پى نوشت:
[1]. تفسير نمونه، ج 9، ص 204.
[2]. ملامحسن فيض كاشانى، تفسير صافى، ج 2، ص 468.

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مهر 1386ساعت 22:17  توسط بچه محل...(فضول محله!)  | 

فزت و رب الکعبه

فقط همین..!

التماس دعا.

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 16:45  توسط بچه محل...(فضول محله!)  | 

آيا شيطان وجود دارد؟ آيا خدا شيطان را خلق کرد؟
استاد دانشگاه با اين سوال ها شاگردانش را به چالش ذهني کشاند.

آيا خدا هر چيزي که وجود دارد را خلق کرد؟
شاگردي با قاطعيت پاسخ داد:"بله او خلق کرد"
 
استاد پرسيد: "آيا خدا همه چيز را خلق کرد؟"

شاگرد پاسخ داد: "بله, آقا"

استاد گفت: "اگر خدا همه چيز را خلق کرد, پس او شيطان را نيز خلق کرد. چون شيطان نيز وجود دارد و مطابق قانون که کردار ما  نمايانگر ماست , خدا نيز شيطان است"

 
 
شاگرد آرام نشست و پاسخي نداد. استاد با رضايت از خودش خيال کرد بار ديگر توانست ثابت کند که عقيده به مذهب افسانه و خرافه اي بيش نيست.

شاگرد ديگري دستش را بلند کرد و گفت: "استاد ميتوانم از شما سوالي بپرسم؟"

 
 
استاد پاسخ داد: "البته"

شاگرد ايستاد و پرسيد: "استاد, سرما وجود دارد؟"

استاد پاسخ داد: "اين چه سوالي است البته که وجود دارد. آيا تا کنون حسش نکرده اي؟ شاگردان به سوال مرد جوان خنديدند.

مرد جوان گفت: "در واقع آقا, سرما وجود ندارد. مطابق قانون فيزيک چيزي که ما از آن به سرما ياد مي کنيم در حقيقت نبودن گرماست. هر موجود يا شي را ميتوان مطالعه و آزمايش کرد وقتيکه انرژي داشته باشد يا آنرا انتقال دهد. و گرما چيزي است که باعث ميشود بدن يا هر شي انرژي را انتقال دهد يا آنرا دارا باشد. صفر مطلق (460- F) نبود کامل گرماست. تمام مواد در اين درجه بدون حيات و بازده ميشوند. سرما وجود ندارد. اين کلمه را بشر براي اينکه از نبودن گرما توصيفي داشته باشد خلق کرد

 
 
شاگرد ادامه داد: "استاد تاريکي وجود دارد؟"

استاد پاسخ داد: "البته که وجود دارد"

شاگرد گفت: "دوباره اشتباه کرديد آقا! تاريک هم وجود ندارد. تاريکي در حقيقت نبودن نور است. نور چيزي است که ميتوان آنرا مطالعه و آزمايش کرد. اما تاريکي را نميتوان. در واقع با استفاده از قانون نيوتن ميتوان نور را به رنگهاي مختلف شکست و طول موج هر رنگ را جداگانه مطالعه کرد. اما شما نمي توانيد تاريکي را اندازه بگيريد. يک پرتو بسيار کوچک نور دنيايي از تاريکي را مي شکند و آنرا روشن مي سازد. شما چطور مي توانيد تعيين کنيد که يک فضاي به خصوص چه ميزان تاريکي دارد؟ تنها کاري که مي کنيد اين است که ميزان وجود نور را در آن فضا اندازه بگيريد. درست است؟ تاريکي واژه اي است که بشر براي توصيف زماني که نور وجود ندارد بکار ببرد."

 
 
 در آخر مرد جوان از استاد پرسيد: "آقا, شيطان وجود دارد؟"زياد مطمئن نبود. استاد پاسخ داد: "البته همانطور که قبلا هم گفتم. ما او را هر روز مي بينيم. او هر روز در مثال هايي از رفتارهاي غير انساني بشر به همنوع خود ديده ميشود. او در جنايتها و خشونت هاي بي شماري که در سراسر دنيا اتفاق مي افتد وجود دارد. اينها نمايانگر هيچ چيزي به جز شيطان نيست."
و آن شاگرد پاسخ داد: "شيطان وجود ندارد آقا. يا حداقل در نوع خود وجود ندارد. شيطان را به سادگي ميتوان نبود خدا دانست. درست مثل تاريکي و سرما. کلمه اي که بشر خلق کرد تا توصيفي از نبود خدا داشته باشد. خدا شيطان را خلق نکرد. شيطان نتيجه آن چيزي است که وقتي بشر عشق به خدا را در قلب خودش حاضر نبيند. مثل سرما که وقتي اثري از گرما نيست خود به خود مي آيد و تاريک که در نبود نور مي آيد.
 
نام آن مرد جوان: آلبرت انيشتن

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386ساعت 6:17  توسط بچه محل...(فضول محله!)  | 

كمي بيش از يك قرن پيش سايري اسكوفيلد آمريكايي تحت تأثير نظرات «جان داربي» انگليسي انجيلي نوشت كه اكنون به «انجيل پايان جهان» مشهور است. اين انجيل مبناي تئوري‌پردازان صهيونيسم مسيحي در باب آخرالزمان قرار گرفت.
بعضي از مطالبي كه در سايت «شيطان‌پرستي» با استفاده از پيشگويي‌هاي انجيل پايان جهان آمده، به شرح زير است:



ضد مسيح (Anti Christ)

او فرزند شيطان است، اما تا ظهور مسيح به صورت عادي در ميان مردم زندگي مي‌كند. فردي متمول با ظاهري آراسته، و اهل سوريه است. بين 30 تا 50 سال سن دارد. نماد او عدد 666 ـ سمبل شيطان ـ است. عضو برجستة اتحادية اقتصادي اروپا، اي.اي.سي (EEC)، است و در اقتصاد و سياست جهاني نقش مؤثري به دست مي‌آورد.
پيش از فاش كردن چهرة واقعي‌اش مدتي در يكي از كشورهاي مصر، سوريه، عراق، ايران يا يونان حكومت خواهد كرد. اقتصاد جهاني را به انحصار خويش در مي‌آورد، و به قدري محبوب مي‌شود كه بعضي او را مسيح خواهند پنداشت.
ضد مسيح (دجال) براي مخالفت با مسيح آماده مي‌شود. و در آينده‌اي نزديك خروج مي‌كند. زمان خروج او دقيق و مشخص است. با ظاهري شيطاني (ديو صورت يا اژدها مانند) از ميان درياها بيرون مي‌آيد، بر اسراييل (فلسطين) مسلط مي‌شود. و در اورشليم ادعاي خدايي خواهد كرد. او شيطان را مي‌پرستد. و جواهرات گران قيمت نثارش مي‌كند. پذيرش حكومت ضد مسيح از طرف اسراييل و ديگر ملت‌ها كه ترس از عاقبت خود در كنار گذاشته و به دنبال خوشي و شادي هستند، برابر است با شروع مصائب مردم زمين. مردم در عذاب خواهند بود، زيرا حكومت او را پذيرفته و بت‌ها و شيطان را مي‌پرستند.

دو نماينده از سوي خداوند

گواهاني بر ظهور مسيح كه آمدنش را نويد مي‌دهند و آغاز جنگي بزرگ را به مردم اخطار مي‌كنند از مال‌اندوزي، بت و شيطان‌پرستي بر حذر مي‌دارند و به پرستش خداي يكتا دعوت مي‌كنند تا عقل و خرد را جاي عصيان و سركشي بنشانند.
آنها قلب پدران را بر روي فرزندان و قلب فرزندان را بر روي پدرانشان مي‌گشايند. و مردم را براي ظهور مسيح آماده مي‌كنند. آنها ثابت مي‌كنند كه ضد مسيح هيچ قدرتي ندارد. و خداي دروغين است.
و عاقبت پس از 1260 روز كشته مي‌شوند. آنها باز از مرگ متولد مي‌شوند. و به سوي بهشت پرواز مي‌كنند.

دوران بدبختي‌هاي بزرگ

حكومت ضد مسيح 7 سال به طول مي‌انجامد نيمة دوم اين هفت سال «دوران بدبختي‌هاي بزرگ» نام گرفته است.
و نفرت و فلاكت جهان را پر مي‌كند. در اين دوران ايران، روسيه و ساير كشورها به اسراييل حمله مي‌كنند.
در اين جنگ يك چهارم مردم جهان نابود مي‌شوند. و سپس مسيح ظهور مي‌كند. نشانه‌هاي ظهورش همچون صاعقه، طوفان، زلزله و آتشفشان در زمين و آسمان آشكار مي‌شود. وقتي زمين مي‌لرزد، آسمان مي‌غرد، و كوه‌ها از هم مي‌گسلند، مردم مايملك خود را ترك كرده با وحشت در پي مأمني خواهند بود.

جنگ نهايي آرمگدون و پايان بدبختي

مسيح و قديسانش با نيروي شگرف از آسمان فرود مي‌آيند. و ضد مسيح و پيامبر دروغين را در دريايي از آتش نابود مي‌كنند. دشمنان خدا تسليم مي‌شوند. بسياري از جمعيت جهان كشته مي‌شوند و عدة قليلي باقي مي‌مانند. پرندگان اجساد مردگان را مي‌خورند آسمان مي‌بارد، و زمين از بدي‌ها پاك مي‌شود.
فرشته‌اي از بهشت به زمين مي‌آيد تا شيطان را به زنجير كشد و شيطان به مدت هزار سال اسير خواهد بود. و اين هزارة صلح است كه قانون خداوند اجرا مي‌شود. و پادشاهي‌هاي زمين در اختيار مسيح قرار مي‌گيرد.

شمارش معكوس براي آخرالزمان (آپوكاليپس)

براساس زمان‌بندي پروژة «پايان جهان» كه از سال 2000 آغاز گشته و ما در ميانة آن قرار داريم صهيونيست‌ها تلاش مي‌كنند تا پيش از سال 2007 سرزمين‌هاي ديگر ميان «بابل» و اسراييل يعني «سورية كنوني» را تسخير كنند. آنها بايد بتوانند در سال 2007 مسجدالاقصي و«قبة‌الصخرة» را تخريب و «معبد بزرگ يهود» را در محل آن بنا كنند. تا جنگ آرمگدون وارد مرحلة پاياني شود.
آنچنان كه در سايت‌هايشان اعلام كرده‌اند، قطعات پيش ساختة معبد بزرگ مدت‌هاست آماده شده تا در سريع‌ترين زمان به جاي مسجدالاقصي نصب شود.
صهيونيست‌ها همچنين موفق شده‌اند گوسالة سرخ‌مويي را به عنوان سمبل قوم يهود پرورش دهند كه قرار است در معبد بزرگ قرباني كنند تا ظهور دولت بزرگ يهود در جهان رسميت پيدا كند.
اكنون زمان چنان فشرده است كه هيچ كس اجازه ندارد فرصت‌هاي خود را براي يكسره شدن كار جهان از دست دهد.
بيش از هرجا دولت بوش محلي است كه همة صيونيزم مسيحي با همة صهيونيزم يهودي دست داده است تا آپوكاليپس يا پروژة آخرالزمان به سرانجام رسد: در نبردي خونين اهل جمعه (امت محمّد(ص)) و اهل شنبه (امت موسي(ع)) يكديگر را نابود كنند تا جهان به دست اهل يكشنبه (امت عيسي(ع)) كه به زعم صهيونيزم مسيحي مؤمنان اهل نجات محسوب مي‌شوند، افتد.

نكتة پاياني

در پيشگويي‌هاي صهيونيزم مسيحي حقيقت به ظرافت تحريف شده است. خاصه وقتي با ادبيات آخرالزماني اسلامي و شيعي مقايسه شود، آشكارتر مي‌شود. از اين‌رو مطالعة تطبيقي آموزه‌‌هاي پايان جهان در حوزة اديان و فرق مذهبي و نقد و تحليل هريك ضروري مي‌نمايد. كه ورود به آن فرصتي ديگر مي‌طلبد.
اما آنچه در اين مختصر قابل ذكر است اينكه دوست و دشمن تقريبا به يك اندازه از منجي سخن مي‌گويند. و حرف «موعود» كاملاً بر سر زبان‌ها افتاده است. و آنچه به تازگي گفته مي‌شود، نزديكي ظهور است. زماني بسيار نزديك. توجه به وضع جهان علاوه بر علايم سنتي ظهور منجي كه در متون ديني آمده، نشانه‌هاي مدرن ظهور را مشخص مي‌كند كه بزرگ‌ترين آنها «امكان جهاني شدن» اقوام و ملل و كم رنگ شدن مرزهاي سياسي كشورها به لحاظ رواج تكنولوژي ارتباطات در كل عالم است كه به عنوان بستر حكومت جهاني منجي ارزيابي مي‌شود.
ديگري «سازماندهي جهاني ظلم» و تك قطبي شدن جهان به دست اشرار عالم است كه در زمانة ما اتفاق افتاده و بديهي است «عدلي جهاني» بايد تا آن‌را جبران نمايد.
و اين بار صهيونيم مسيحي در جاري شدن امر خداوندي اصرار و تعجيل دارد شايد با مسامحه بتوان گفت:
اگر دعاي مظلومين تاكنون سبب ظهور منجي نشده است، باشد كه از اين پس زياده‌خواهي‌هاي ظالمان ظهور موعود را جلو اندازد.
پس شايسته است منتظران به هوش باشند حداقل به هوشياري دشمن. چه، صهيونيست‌هاي مسيحي مي‌دانند كه متقين وارث جهان خواهند بود. از اين رو تمام امت‌ها به ويژه امت محمد(ص) را به انواع فسادها و رذايل مبتلي كرده‌اند. و خود ظاهراً راه تهذيب و تنزيه پيش گرفته‌اند تا در كار عاقبت جهان جزو برگزيدگان باشند.
جديت آنها در دشمني همان قدر عجيب و عبرت‌آموز است كه غفلت بزرگ امت‌هاي پيامبران و حتي شيعيان كه از اين بي‌خبري و ناهوشياري بي‌نصيب نيستند.
اين اشعار در كتاب تباشير المحرورين از محي‌الدين ابن عبري (قرن هفتم) نقل شده است:
إذ إتّحد اليهود مع النّصاري
هنگامي كه يهود و نصارا متحد شدند

و طاروا بالحديد علي البروج
بر بالا پرواز كردند با آهن‌ها (هواپيماها)؛

و الضحي المسجد الاقصي اسيرا
و مسجدالاقصي گرفتار شد؛

و صارا الحكم مع ذات الفروج
و زن‌ها حاكم شدند؛

و نار في الخليج لها سعير
آتشي در خليج شعله‌ور مي‌شود؛

و حكم بالحجاز مع العلوج
و پادشاهي در حجاز با مردان پست مي‌شود؛

و في الحرب الكواكب سوف تفني
در جنگ ستارگان زود فاني مي‌شوند

عوا صمهم مع زيت الخليج
پايتخت آنها با روغن خليج (نفت) فاني مي‌شود؛

و ياجوج و ماجوج تفانوا
ياجوج و مأجوج فنا (كشته) مي‌شوند؛

و صاحوا يا بحارالدم هيجي
فرياد مي‌زنند اي درياهاي خون به هيجان درآييد؛

و قل لاعور الدجال هياء
بگو اي دجال لوچ آماده باش؛

فقدان الاوان الي الخروج
وقت خروجت نزديك شده

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم خرداد 1385ساعت 11:43  توسط بچه محل...(فضول محله!)  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم خرداد 1385ساعت 15:4  توسط بچه محل...(فضول محله!)  | 

سلامى نشات گرفته از ذره ذره وجودم نثارت. مهديا، نسيم يادت آتشفشان درونم را به طغيان كشيده است.
اى ماه قلب من! چهره درهم كشيده‏ات از خنده گل پا ك‏تر و فرياد جانسوزت از نغمه بلبل خوش‏تر و تن پوش خاك آلود تو از پر قو پا ك‏تر.
كاش بر قلب خاكى‏ام قدم بگذارى و با هر قدمت كوير دلم را به گلستان تبديل كنى. كاش با چشم‏هاى خورشيدى‏ات بر من بتابى تا ساقه‏هاى خاكى‏ام تا خدا قد بكشند.
عزيزا ! تپش درونى‏ام بى تو آهنگى حزن‏انگيز دارد. كبوتر دلم در قفس درد در حال جان دادن است. پس بيا و پيوند آسمانى را بخوان و دست‏هايم را پذيرا باش و پاهايم را در راه خون بران. به من رسم سخن گفتن بياموز كه زبان دلم بسته است.
اينـك اى آيينه آفتاب خداوندى! بيا تا در حريمت‏بياسايم. دوست دارم با گريه‏هايت همنوا شوم و سر بر شانه بغض بگذارم و مثل ابر بهار گريه كنم. دوست دارم دانه‏هاى مرواريد چشمانت را در صدف دل نگهدارى كنم، اما افسوس اشك‏هايت از دريا وسيع‏تر است.
اى كاش همه‏ى انسان‏ها دلتنگى و غربت تو را حس مى‏كردند. تويى كه آواره بيابان‏ها شده‏اى و براى غفلت‏هاى ما، درخواست عفو و بخشش مى‏كنى.

محبوبم! به وسعت تنهايى‏ام چشم به راهت ‏خواهم ماند.

+ نوشته شده در  شنبه دوم اردیبهشت 1385ساعت 19:44  توسط بچه محل...(فضول محله!)  | 

پسربچه اي بودكه اخلاق خوبي نداشت.پدرش جعبه اي ميخ به او دادوگفت هر بار كه عصباني مي شوي بايد يك ميخ به ديوار بكوبی روز اول، پسربچه 37 ميخ به ديوار كوبيد. طي چند هفته بعد، همانطور كه ياد مي گرفت چگونه عصبانيتش را كنترل كند، تعداد ميخهاي كوبيده شده به ديوار كمتر مي شد. او فهميد كه كنترل عصبانيتش آسانتر از كوبيدن ميخها بر ديوار است...موضوع رابه پدرش گفت و پدر نيز پيشنهاد داد هر روز كه مي تواند عصبانيتش را كنترل كند، يكي ازميخها را از ديوار بيرون آورد.روزها گذشت و پسربچه بالاخره توانست به پدرش بگويد كه تمام ميخها را از ديوار بيرون آورده است.پدر دست پسربچه را گرفت و به كنار ديوار برد و گفت:پسرم تو كار خوبي انجام دادي. اما به سوراخهاي ديوار نگاه كن. ديوار هرگز مثل گذشته اش نمي شود. وقتي تو در هنگام عصبانيت، حرفهايي مي زني، آن حرفها هم چنين آثاري به جاي مي گذارند. تو مي تواني چاقويي در دل انساني فرو كني و آن را بيرون آوري. اما هزاران بار عذرخواهي هم فايده ندارد،آن زخم سر جايش است. زخم زبان هم به اندازه زخم چاقو دردناك است. زخمي كه از سخنان تو در دل ديگران ايجاد مي شود باقي ميماند و مثل اين سوراخهايي است كه ميخ بر ديوار ايجاد كرده و هيچ وقت از بين نمي رود.

 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم فروردین 1385ساعت 23:40  توسط بچه محل...(فضول محله!)  | 

به چي فكر ميكنه چون اون هيچوقت درمورداحساسش با من حرف نميزنه."

ايـن جـمـله بـه گـوشتان آشنا است؟ براي اكثر زنان واداشتن شـوهـرشـان بـراي ايـنكه احـساسات دروني خود را با آنها در ميـان بـگـذارنـد، كـار مشكلي بنظر ميرسد. در اين شرايط زن احساس ميكند كه ناموفق بوده و براي مرد سوء تعبير پـيــش  مي آيد. اما در اين ميان موضوعي وجود دارد كه اغلب زن هـااز آن بـي اطـلاع هستند. مردها ميخواهند صحبت كنـنـد. تحـت شـرايـط منـاسـب، آنـهـا سرتاسر شب به صحبت ميپردازند. اكثر مردان نياز دارند كه با همسرشان درد دل نموده و كمي سبك شوند. اما رمز و راز واداشتن همسرتان براي بيان احساساتش چـيسـت؟

مردان حقيقي از عدم پذيرش وحشت دارند -- واقعا!
اين درست است. اغـلب مـردها احساس مي كنند كه زنها در مورد آنها بسيار منتقدانه رفتار مي نمايند، و نگران اين هستند كه نكند بعد از بيـان آنچـه كـه در ذهنشان ميگذرد توسط همسرشان مورد استهزاء قرار گرفته و به عـلت عـدم پذيش او تحقير شوند. براي زنها مهم اسـت بدانند كـه نفس و شخصيت يك مرد شكننده تر از نفس و شخصيت آنها بوده و آسانتر مورد تحديد قرار ميگيرد. اين موضوع بخصوص زمانيـكه يك مرد در رابطه اي نـزديـك و صمـيـمانه بـا هـمسرش قـرار گرفته است بيشتر نمود پيدا مي كند: او مشتاق تصديق و عكس العملهاي مثبت همسرش بوده و دوست داردبداند كه موجب خشنودي او شده است.بنابراين اگر مردي احساس نمايد كه شما تصميم داريد در موردش قضاوت كنيد، و يا بدليل گفتـه هـايش به گونه اي متفاوت به او نگاه كنيد، مطمئن باشيد كه وي صحبت نخواهد كرد.

داوري كردن در مورد شريك زندگي به معناي اجازه دادن به او بـراي بيان ذهنياتش نبوده و شما را مشتاق براي شنيدن حرفهاي او نشان نخواهد داد.منـظور اين نيست كه شما نظر و ايده اي نداشته باشيد و يا نتـوانيد آن را در فرصـتي بيان كنيد. يك مرد جهت بازگو نمودن درونش لازم است احساس كند بدليل آنچه كـه هست مورد پذيرش حقيقي قرار گرفته، نه به دليـل آنـچه كه ممكن است شما دوست داريد باشد. صبر و بردباري نماييد. اگـر عـجـولانـه تـوسط پيشنهاد دادن نقطه نـظرات خـود با گفتن جملاتي از قبيل "خوب، اشتباه ميكني، من قبول ندارم" يا "از كجا اين فكر مسخره بـه ذهنـت رسيــده"، در برابر عقايد او عكس العمل نشـان دهيـد، هـر مـردي از سـخـن گفـتن بـاز خواهد ايستاد. آنها نگران آن هستند كه مبادا حرفي بسيار خصوصي از دهانشان خارج شـود كـه مطابق با تصور ذهني شما از آنها نبوده و يا تصويري كه بروز از خودشان در ذهن شما ايـجاد كرده اند را مخدوش كند.

يـك مرد داراي ايده هاي متفاوت بسياري در موضوعات مختلف زندگيش اسـت -- حتـي در طـول يـك هفـتـه و يـا يـك روز مي تواند بسيار متفاوت عمل نمايد. به او اجـازه دهـيـد جنبه هاي مختلف خود را بشما نشان دهد.اگر بتوانيد از انتظارات خود صرفه نظر نموده و حقيقتا سعي در شناخت هويت و ماهيت او نماييد،وي فورا اين موضوع را حس كرده، احساس راحتي زيادي نموده و از صحبت كردن با شما لذت خواهد برد....

                                                               برای نصیب من از زندگی...

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم اردیبهشت 1384ساعت 15:59  توسط بچه محل...(فضول محله!)  |