تبليغاتX
یادداشتهای پراکنده یک عاشق ولگرد!
تقدیم به همه عشاق عالم....
درون چاه بمان تا همیشه      یوسف مصر

که پاره بودن مشکوک پیرهن قطعی است!

شعر از دوست عزیزم علیرضا جهانشاهی

+ نوشته شده در  جمعه یکم خرداد 1388ساعت 22:51  توسط بچه محل...(فضول محله!)  | 

دوباره ياد توست كه اين دل تنها وغريب را بيدار نگاه داشته...

دلم ميخواد تمام كوه هاي روبرويم –همه- پنجره شوند و من دوباره تو را ببينم چشم هايي كه انتظار تو را ميكشند و براي دوري تو و نبودت گريه مي كنند؛ دو باره غمگين  از  نبودن تو گوشه خلوت نشسته ام و به تو و خاطراتم مي انديشم؛ از اينكه تنها هستم افسوس مي خورم ؛ كاش مي توانستم تنهاييم را برايت معنا كنم و از گوشه به گوشه اين شهر مه آلود برايت زمزمه كنم و بخوانم ، بگذار درد هايم را با دستان مهربان تو درمان كنم و حرفهايم را فقط با چشمان تو در ميان بگذارم، نگذار تا ابد چشمانم در انتظار تو باشند، اين چشمها را رد نكن كه براي ديدنت ، عجيب مشتاق و بي تاب است؛ اين دل بي تاب را به حال خود رها نكن، كه بي تو ميميرد !!! مرا تنها نگذار ؛ خدايا اميد مارا به نا اميدي مبدل مساز.

پروردگارا اميد هر اميد واري را به نا اميدي مبدل نساز؛ خدايا رحم كن به دل بي تابم!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 19:18  توسط بچه محل...(فضول محله!)  | 

 
  پسرکي از مادرش پرسيد: مادر چرا گريه مي کني؟
مادر فرزندش را در آغوش گرفت و گفت: نمي دانم عزيزم، نمي دانم.
پسرک نزد پدرش رفت و گفت: بابا، چرا مامان هميشه گريه مي کند؟ او چه مي خواهد؟
پدرش تنها دليلي که به ذهنش مي رسيد، اين بود: همه زنها گريه مي کنند، بي هيچ دليلي!
پسرک بزرگ شد ولي هنوز از اينکه زنها خيلي راحت به گريه مي افتند، متعجب بود.
يک بار در خواب ديد که دارد با خدا صحبت مي کند، از خدا پرسيد: خدايا، چرا زنها اين همه گريه مي کنند؟
خدا جواب داد: من زن را به شکل ويژه اي آفريده ام،
به شانه هاي او قدرتي داده ام تا بتواند سنگيني زمين را تحمل کند،
به بدنش قدرتي داده ام تا بتواند درد زايمان را تحمل کند،
به دستهايش قدرتي داده ام که حتي اگر تمام کسانش دست از کار بکشند، او به کار ادامه دهد.
به او احساسي داده ام تا با تمام وجود به فرزندانش عشق بورزد، حتي اگر او را هزاران بار اذيت کنند.
به او قلبي داده ام تا همسرش رادوست بدارد، از خطاهاي او بگذرد و همواره در کنار او باشد.
و به او اشکي داده ام تا هر هنگام که خواست، فرو بريزد. اين اشک را منحصراً براي او خلق کرده ام تا هرگاه نياز داشته باشد، بتواند از آن استفاده کند.
زيبايي يک زن در لباسش، موها يا اندامش نيست. زيبايي زن را  بايد در چشمانش
جست و جو کرد زيرا تنها راه ورود به قلبش آنجاست. 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم فروردین 1387ساعت 17:51  توسط بچه محل...(فضول محله!)  | 

 
 پس از شستن صورت مقابل آينه ايستاد و به چهره خود دقيق شد. فكر كرد شايد بهتر است بيني‌اش را عمل كند. مثلا اگر آن را عمل مي‌‌كرد چه شكلي مي‌شد؟ يا ابروها، اگر آنها را به وسيله تاتو كمي بالاتر مي‌برد قيافه‌اش بهتر نمي‌شد؟ حرف‌هاي پريسا را درباره جراحي گونه و گذاشتن پرتز به خاطر آورد و كوشيد تصور كند در صورتي كه گونه‌هاي برجسته‌تري داشته باشد چگونه خواهد شد. حوله را بر روي صورت گذاشت و با خود گفت من هيچ وقت اين كار رو نمي‌كنم. هميشه از اين‌كه چگونه ديگران مي‌توانستند به اين عمل‌هاي زيبايي كه يك ريسك محسوب مي‌شوند تن در دهند در تعجب بود. خودش هم خوب مي‌دانست اين افكار احمقانه فقط به خاطر اتفاقات ديروز به ذهنش هجوم آوردند. صداي مادر او را به خود آورد.
- افسانه، افسانه! بيا يه چيزي بخور.
به طرف آشپزخانه رفت. مادر برايش چاي ريخت. افسانه چهره پريسا را جلو چشمانش تداعي كرد. چقدر ديروز خوشحال بود خب حق داشت. اگر مدير شركت از هر كسي خواستگاري مي‌‌كرد او به همين اندازه خوشحال مي‌شد.
افسانه معتقد بود اين روزها مردان جوان بيش از هر چيز ديگري به زيبايي دختري كه مي‌خواهند با او ازدواج كنند، اهميت مي‌دهند. شايد به همين خاطر آمار جراحي‌هاي زيبايي روز به روز افزايش مي‌يابد. كافي است توي مترو در واگن مخصوص خانم‌ها بنشيني. انواع ابروهاي تاتو شده، انواع ‌لايت‌ها، انواع بيني‌هاي عمل شده، انواع آرايش‌ها و... را مي‌بيني با اين وضعيت چه كسي به دختر ساده‌اي مثل او توجه مي‌كرد. پس از نوشيدن چاي از پشت ميز بلند شد. مادر پرسيد: صبحونه نمي‌خوري؟
- ميل ندارم.
آنگاه به سمت اتاقش به راه افتاد. بار ديگر روي تخت دراز كشيد. آن روز بيست و پنجم اسفندماه بود و سه ماه ديگر افسانه بيست و نه ساله مي‌شد. دختر جوان عدد بيست و نه را با خود تكرار كرد. بيست و نه، بيست و نه براي يك دختر مجرد عدد وحشتناكي است. بيست و نه يعني تو فقط يك سال ديگر با سن سي سالگي فاصله داري و سي سالگي سني است كه به راحتي مي‌توان به يك دختر لقب ترشيدگي را داد. گرچه سابق بر اين حدنصاب اين سن پايين‌تر بود مادر مي‌گفت: زمان ما اگه دختري تا بيست سالگي شوهر نمي‌كرد مي‌گفتن ترشيده است. افسانه به خواستگاراني كه در اوايل سن جواني به سراغش مي‌آمدند فكر كرد. مثلا وقتي بيست و سه ساله بود يك جوان كه شغل آزاد داشت و شرايط ماليش بد نبود، از او خواستگاري كرد و تنها ايرادش اين بود كه دوست نداشت همسرش درس بخواند. آن زمان افسانه ترم ششم بود و هر چه با خود كلنجار رفت راضي نشد تحصيل را رها كند. حتي امروز هم نمي‌دانست كه كارش اشتباه بوده يا درست. به هرحال گذشته‌ها گذشته بودند.
حالا مرداني به سراغ او مي‌آمدند كه اغلب بالاي چهل سال سن داشتند و حتي بعضي‌هايشان قبلا ازدواج كرده بودند. افسانه مي‌دانست تمام مرداني كه به سن و سال او مي‌خورند و شرايط اداره يك زندگي را دارا هستند در سنين پايين‌تر متاهل شده‌اند. بنابراين براي يك دختر بيست و نه ساله به سختي همسر مناسبي پيدا مي‌شود. حرف‌ها و پرس و جوي ديگران از يك سو و ترس از تنها ماندن در سنين ميانسالي و پيري از سوي ديگر افسانه را بر اين مي‌داشت كه نگران مجرد ماندنش باشد. احساس كسالت، رخوت و بي‌حوصلگي هر روز بيشتر از روز پيش در او ديده مي‌شد. علاقه‌اش را نسبت به همه چيز از دست داده بود و حتي از معاشرت با ديگران سر باز مي‌زد. او بدون اين‌كه متوجه شود تبديل به آدمي افسرده و منزوي مي‌شد. روي تختش غلتي زد و تلاش كرد به خواب برود اما موفق نشد، مادر به اتاق او آمد.
مادر: چقدر مي‌خوابي؟
- خواب نيستم.
- پاشو يه خورده به سر و وضعت برس. بايد شب بريم فرودگاه.
- فرودگاه چه خبره؟
- سعيد داره از كانادا بر مي‌گرده.
- سعيد ديگه كيه؟
- سعيد! پسرخالتو نمي‌شناسي؟
- آهان! خوب بياد به من چه؟
- همه فاميل امشب مي‌رن فرودگاه، زشته تو نياي.
- هيچم زشت نيست. اين همه آدم، حالا كي مي‌فهمه من نيومدم؟
- خالت كه مي‌فهمه.
- مامان، ول كن! من حوصله ندارم.
- ببين دارم بهت مي‌گم اگه نياي من هيچ دروغي سر هم نمي‌كنم. مي‌گم دوست نداشت بياد. بعد جواب خالتو خودت بايد بدي.
- حالا خاله اگه من نيام خيلي ناراحت مي‌شه؟
- تو كه مي‌دوني اون بيچاره چقدر تورو دوست داره. يه شبه ديگه.
- خب حالا كو تا شب.
- الان ظهره نمي‌خواي يه دستي به سر و صورتت بكشي.
- مگه داريم مي‌ريم بال ماسكه؟ مي‌خواي خودمو گريم كنم؟!
مادر كه از دست او كلافه شده بود گفت: خودت مي‌دوني سپس از اتاق بيرون رفت. افسانه خيلي فكر كرد كه چه تغييري مي‌تواند در خودش ايجاد كند. در نهايت به اين نتيجه رسيد كه بهتر است ناخن‌هايش را كوتاه كند و كفش‌هايش را واكس بزند. به سراغ كمد رفت و لباس‌هايش را زير و رو كرد. روسري قرمز نه، او نمي‌توانست خودش را راضي كند كه با روسري قرمز بيرون برود. روسري آبي بد نبود اما او هميشه رنگ سبز را به بقيه رنگ‌ها ترجيح  مي‌داد. مانتوي مشكي و كيف و كفش چرم سياهش را انتخاب كرد. از اتاق خارج شد و مقابل مادر ايستاد. آنگاه مانند كسي كه يك كار خارق‌العاده انجام داده است، پرسيد: چطوره؟!
مادر جواب داد: چي چطوره؟
- تيپم، تيپم چطوره؟
- مثل هميشه. مگه چه كار كردي؟
افسانه با خودش گفت، در واقع هيچ كار.
ساعتي بعد آنها در فرودگاه به جمع ساير اعضاي فاميل پيوستند. همگي با دسته گل‌‌هاي‌ بزرگ منتظر آمدن سعيد بودند. افسانه بقيه دخترهاي فاميل را از نظر گذرانيد. از ظاهر همه آنها پيدا بود كه نهايت تلاششان را براي جلب نظر اين مهمان تازه وارد كرده‌اند. لباس‌هاي رنگ و وارنگ، ناخن‌هاي مانيكور شده و آرايش‌هاي غليظ. خاله به سمت افسانه آمد.
- خب افسانه خانم چه عجب ما شمارو ديديم...
- خاله‌جون مي‌دونيد كه من صبح تا شب سركارم.
خاله خنديد. افسانه براي خالي نبودن عريضه پرسيد: به سلامتي آقا سعيد درسش تموم شد؟
- بله! دكتراشم گرفت. بهش گفتم ديگه بايد پاشي بياي ايران. ديگه سي و پنج سالشه بايد به فكر زن گرفتن و تشكيل زندگي باشه.
- بله خوب.
در همين هنگام بلندگو خبر به زمين نشستن هواپيماي آمستردام، ايران را اعلام كرد. سعيد با يك پرواز غيرمستقيم ابتدا به آمستردام هلند رفته و حالا با همين هواپيما به ايران آمده بود. همه هيجان‌زده شدند. جمعيت جلوي در خروجي مسافران ازدحام كردند. همه چشم‌ها مسافران را از نظر مي‌گذراندند. عاقبت جوان قد بلندي كه باراني مشكي و بلندي به تن داشت وارد سالن شد.
خاله فرياد زد: سعيد، سعيدجان. مادر قربونت بره...
افسانه نيز مثل ساير افراد فاميل از ديدن اين مرد جوان جا خورد. او زيادي خوش تيپ و خوش اندام به نظر مي‌رسيد. موهاي سياهش را روغن زده و جاي شانه روي آنها باقي مانده بود. ريش پرفسوري داشت و تمام لباس‌هايش از شدت تميزي و نويي برق مي‌زد. دخترها يكي‌يكي به خود آمده و هر كدام براي خودنمايي و جلب توجه حرفي زدند. سعيد به گرمي با همه احوالپرسي مي‌‌كرد. حرف زدنش هم مثل جنتلمن‌ها بود. افسانه با خود انديشيد در بين اين همه دختر خوش‌لباس و زيبا من اصلا ديده نمي‌شوم بنابراين خود را كنار كشيد و كوچكترين كوششي براي هم‌كلام شدن با پسر خاله‌اش نكرد. تا اين‌كه سعيد در بين جمعيت پيش آمد و به او رسيد. مرد جوان به محض ديدن افسانه گفت: سلام افسانه‌خانم! حال شما چطوره؟ چقدر عوض شديد!
- خيلي ممنون رسيدن به خير.
 
روز بعد او مثل بقيه روزها، قبل از ساعت شش بيدار شد. با عجله لباس پوشيد و از خانه بيرون زد. توي شركت به كارهاي تكراري و كسل‌كننده‌اش پرداخت و ادا و اطوارهاي پريسا كفرش را درآورد. بعدازظهر در تمام طول راه توي اتوبوس چرت زد و به محض اين‌كه به خانه بازگشت با چهره منتظر و ناراحت مادر روبه‌رو شد.
- چرا زودتر نيومدي؟
- براي چي بايد زودتر مي‌اومدم؟
- مگه ديشب نشنيدي خاله چي گفت؟ همه امشب اونجا دعوتيم.
- تورو خدا مامان دست‌بردار. من خسته‌ام. مي‌خوام استراحت كنم.
- افسانه لج نكن. زود حاضر شو بريم.
- من نميام.
مادر دست‌بردار نبود. او عاقبت گفت: اگه همين حالا راه نيفتي بياي، زنگ مي‌زنم به خالت مي‌گم.
- از دست شما!
افسانه به ناچار به اتاق رفت و لباس‌هايش را عوض كرد.
در خانه خاله، سعيد همچنان مركز توجه بود و دختران جوان بي‌وقفه سعي مي‌كردند نظر او را به خودشان جلب كنند. افسانه خسته و ساكت گوشه‌اي نشسته و آرزو مي‌كرد هر چه زودتر اين مهماني كذايي تمام شود و او بتواند به خانه برگردد و بخوابد. ناگهان سعيد او را مورد خطاب قرار داد: راستي افسانه‌خانم شما به چه كاري مشغوليد؟
- من تو يه شركت ساختماني، نقشه‌كشي مي‌كنم.
- چه خوب. از كارتون راضي هستيد؟
- بد نيست. توي دانشگاه همين رشته رو خوندم. كاريه كه از قبل دوست داشتم انجام بدم. شما برنامتون چيه؟
- من بايد فكر خريد يه مطب باشم. البته با چند تا بيمارستانم تماس داشتم. سعي مي‌كنم زودتر كارمو شروع كنم حالا يا با بيمارستان يا مطب فرقي نمي‌كنه.
انگار بقيه، حرف‌هاي بيشتري داشتند كه به سعيد بزنند اما افسانه چندان معاشرتي نبود به همين خاطر مكالمه آنها خيلي زود پايان يافت. پس از صرف شام افسانه به مادرش اشاره كرد كه هر چه زودتر به خانه بازگردند. مادر با اكراه پذيرفت و آنها قبل از همه منزل خاله را ترك كردند. توي راه مادر گفت: خالت خيلي دوست داره براي سعيد زن بگيره. افسانه جوابي نداد.
- به همه سفارش كرده اگه دختر خوب سراغ داشتند معرفي كنن.
افسانه پوزخند زنان گفت: اين همه دختر امشب دور سعيدرو گرفته بودن. يكي‌شونو انتخاب كنه.
- شايد نمي‌خواد از تو فاميل عروس بگيره.
افسانه حرفي براي زدن نداشت

+ نوشته شده در  جمعه نهم فروردین 1387ساعت 17:42  توسط بچه محل...(فضول محله!)  | 

نوروز مشهد

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 9:18  توسط بچه محل...(فضول محله!)  | 

خواهر كوچكم از من پرسید
پنج وارونه چه معنا دارد؟
من به او خندیدم.
كمی آزرده و حیرتزده گفت:
روی دیوار و درختان دیدم
باز هم خندیدم

گفت دیروز خودم دیدم
مهران پسر همسایه
پنج وارونه به مینو می داد.
آن قدر خنده برم داشت كه طفلك ترسید
بغلش كردم و بوسیدم و با خود گفتم:
بعدها وقتی بارش بی وقفه درد
سقف كوتاه دلت را خم كرد

بی گمان می فهمی
پنج وارونه چه معنا دارد؟

شعر از وبلاگ عاشق ولگرد.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم آبان 1386ساعت 20:9  توسط بچه محل...(فضول محله!)  | 

آن گاه كه به حكم عقلانيت .

 دو نيمكره ي كوچك .

دريايي از احساس را محدود مي كند .

 چيزي نمي توان گفت .

افسوس كه در امپراطوري عظيم انسان .

 قدرت در دست اقليت است !!!



 

از عشق بياموز آزادي را .

كه چگونه پايبند هيچ چيز نيست .

 وبا نگاه آرامش بخشش .

 نان اميد را ميان تو و ديگران . تقسيم مي كند.  

 

   پانصد و هفتاد و چهارمين بلاي آسماني نيز به خير از سرم گذشت !

كي مي خواهي باور كني كه اين عشق خدايي است ؟!!!  

   بر تخته سياه زندگي احتمالات و فرضيات را چه خوب به من آموختي

 گفتي : احتمال اين كه عاشقت بمانم كم است پس فرض كن كه ......

 رابطه اي در كار نبوده است !!!  

 

    براي زندگي كردن .....

. بسيار كم فرصت داريم

اما براي روزي كه خواهيم رفت از اين جا تا ابديت .

قدر ثانيه هاي اندك زندگي ات را بدان

شايد آن دنيا آن گونه كه فكر مي كني نباشد !!!

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت 17:27  توسط بچه محل...(فضول محله!)  | 

همسر عزیزم به من کمک کن تا بتونم برای تو بهترین همسر روی زمین باشم.به همون خدایی که روزی ۳۴ بار سجدش می کنی هیچ چیز توی دنیا زیبا تر و دلفریب تر خنده های زیبای تو نیست.به من کمک کن تا بتونم اون قولی که سر عقد بهت دادم عملی کنم.همسر خوبم به خاطر همه همدلی ها و همراهی های صمیمانه ات ازت ممنونم.و از اینکه توی این مدت بدون من خیلی زحمت کشیدی بازم ممنونم و دستای پر مهرت رو می بوسم.و اینو بدون این بوسه لایق هیچ کسی جز تو نیست.

از طرف کسیکه برای همیشه عاشق دست ها و قلب پر مهرت است

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386ساعت 17:53  توسط بچه محل...(فضول محله!)  | 

TinyPic image

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت 21:36  توسط بچه محل...(فضول محله!) 

 سلام به دوستای گلم . این روزها من و همسر گلم سرمون خیلی شلوغه . از این که نمی تونم بهتون سر بزنم معذرت می خوام . ولی شما ها این قدر مهربونین که با زهم به من سر می زنین . این پنج شنبه نه پنج شنبه دیگه عروسیمونه . جای همتون تو جشنمون خالیه . اگه مراسممون تو خونه نبود و مشکل جا نداشتیم همتون رو دعوت می کردیم . ولی افسوس . ازتون می خوام واسمون دعا کنین مراسممون به خوبی برگزار شه .راستی همسر گلم هم رفته به پدر و مادرش سر بزنه اخه خیلی وقته اونا رو ندیده . دیگه حرفی ندارم . جز این که خیلی دوستون دارم . راستی دوست گلم فاطمه جون خیلی ناراحت شدم وقتی فهمیدم دیگه وب نداری . امیدوارم اون ادم به جزای کارش برسه . راستی اگه دوست داشتی من تلفنم رو بهت می دم تا دوستیمون همچنان ادامه داشته باشه . این رو بدون که من همیشه دوست داشتم و خواهم داشت .

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت 21:30  توسط بچه محل...(فضول محله!)  | 

من براي سال ها مينويسم ......
سال ها بعد كه چشمان تو عاشق ميشوند.......
افسوس كه قصه ي مادربزرگ درست بود......
هميشه يكي بود يكي نبود
 
پادشاه قلبم , با تو من خوشبخت ترین پرنسس روی زمینم....اما بی تو همون سیندرلای کفش کتونی می مونم
 
رتبه اول کنکور نمی خوام جی افه خوشگل و پولدار نمی خوام . دوست دارم چتیدنو ولی جز تو از هیچ کسی پی ام نمی خوام . بی تو من یاهو مسنجر نمی خوام . تو که نیستی سیستمم رو نمی خوام . یکی پرسید اگه ایدیت هک بشه؟ حتی این خیال زشت رو نمی خوام. من تو رو می خوام تو رو می خوام اونارو نمی خوام
 
زنها علاقه زیادی به ریاضیات دارند زیرا انها سن خود را تقسیم بر دو می کنند قیمت لباسهایشان را ضربدر دو و حقوق شوهرانشان را ضربدر سه و پنجاه سال هم به سن دوستان خود می افزایند
 
ای قشنگ تر از پریا ...شبها تو چت نری ها......اگه رفتی تو روم نری ها........اگه رفتی پی ام ندی ها...........اگه دادی ا اس ال ندی ها..........اگه دادی........اصلا به جهنم هر غلطی می خوای بکن
 
هرگز حسرتي در هيچ کجاي دنيا اين چنين يکجا جمع نمي شود که در همين سه واژه کوتاه : او دوستم ندارد
 
برو تو ميکروسکوپ نگاه کن
نگاه کن
سر کاری نيست،
نگاه کن
.
خوب دقت کن ¤ ديديش،اون دل منه که برات يه ذره شده!!
 
بزرگراهّاي مهندسی ساز ما را به هم نميرسانند. عشق با قوانين بيگانه است ،از بيراهها بيا براي ديدن کسی که عمريست دوست دارد.
 
يادمان باشد اگر شاخه گلي را چيديم وقت پر پر شدنش سوز و نوايي نکنيم...
يادمان باشد سر سجاده عشق جز براي دل محبوب دعايي نکنيم...
يادمان باشد از امروز خطايي نکنيم گرچه در خود شکستيم صدايي نکنيم...
يادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند طلب عشق ز هر بي سر و پايي نکنيم.
 
به اين غروب غريبم بخند حرفي نيست طلسم اشک مرا با فريب دزديدند تو هم براي فريبم بخند حرفي نيست.
 
ای که دور از من و یاد منی
با خبر باش که دنیای منی
شادیت شادی من
غصه ات غصه ی من
قلب من خانه تو
خانه ات قبله ی من
 
یارو می ره الکتریکی میگه: گلاب به روتون لامپ دارید؟ یارو می گه: داریم ولی چرا گلاب به رومون؟ یارو می گه: اخه واسه توالت می خوام
 
وای وای وای وای وای وای وای دیدی چی شد؟ وای وای وای وای وای وای وای بگم؟ نه نمی گم خیلی بده............ ....وای وای وای وای وای وای وای وای وای ............ ...تو رو خدا بگو .نه جون تو نمی شه خیلی ضایع ست اخه نمی شه اصلا وای وای وای وای وای وای وای وای وای وای باشه چون اصرار کردی می گم ............ ....ولی قول بده به کسی نگی چقدر بد اسگول شدی
 
کبوتره دوپینگ میکنه به جای نامه ایمیل میبره!!!
 
دل غمگین منو باز تو کمی آروم می کنی
می شکنه طلسم غم آخه جادوم می کنی
 
گوشي رو برمي داري و چند وقت يه بار زنگ مي زني چند وقت يه بار به آرزوم به روياها رنگ مي زني بعدش ميگي شايد بايد از همديگه دور بمونيم ميگي بايد سعي بكنيم سخته ولي ما مي تونيم.
 
باران را دوست نداشت
هميشه باران وقتي مي باريد كه او پر از گريه بود
گريه را دوست نداشت
هميشه هنگامي گريه مي آمد كه دلش شكسته بود
دلش را هم دوست نداشت
هميشه زماني دلش مي شكست كه، او را مي ديد
اما او را دوست داشت و هميشه از او و دلش و گريه مي گذشت
اما از باران نه تمام مشكل همين جا بود او باران را دوست نداشت.
+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم تیر 1386ساعت 18:11  توسط بچه محل...(فضول محله!)  | 

تو روزی با غمی سنگین
ز شهرم کوچ خواهی کرد
و من در پرنیان خاطرات خویش
به یاد عشق پاک تو
به نرمی گریه خواهم کرد
و در عمق افق فریاد خواهم زد
که ای عاشق ترین عاشق
سکوت سنگفرش یاد ها را یک زمان بشکن
و یاد آور زمانی را
که در تکرار معصوم نفس هایت
نیازی خسته می جوشید
دمی در بین رویاهای رنگارنگ
دمی در نغمه های گنگ احساسات
کسی را جستجو کن باز
که در اعماق چشمان بلورینت
تمام هستی اش را جستجو می کرد

 

همسر نازنینم خسته نباشی.روزت مبارک.تا ۲شنبه یا ۴ شنبه نبود؟ 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت 17:30  توسط بچه محل...(فضول محله!)  | 

 سلام دوستای گلم . خوبین همه ؟ ببخشید اگه این روزها کمتر وقت می کنم بهتون سر بزنم .  می دونین اخه خیلی گرفتارم  . خودتون می دونین که عروسی گرفتن چه قدر گرفتاری داره  . می دونین سختیش اینه که همسرم اینجا نیست  . خانواده همسرم هم اینجا نیستن . واسه همین همه کارها رو خودم باید انجام بدم  . این چند روزه همش درگیر بودم ( درگیر کرایه لباس ،رزرو ارایشگاه ، سفره عقد وهزار تا کار دیگه که هنوزم تموم نشده ) این قدر این چند وقته جوش زدم که کلی لاغر شدم  . فکر کنم وقتی همسر جونم بیاد من رو نشناسه  . دوستای خوبم واسمون دعا کنین  . اگه یه وقت نرسیدم بهتون سر بزنم من رو ببخشید  .

 یه سخن با عسل  خودم :

 قاسم جان ، همسر مهربونم زودتر بیا که خیلی دوست دارم خیلی خوشحالم که هفته دیگه پیشمی ( ان شاالله ) . عزیزم امروز صفورا بهت سلام رسوند . مواظب خودت باش . عشق من خیلی دوستت دارم  .

                      

                                                          دلبندت نصیبه

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم تیر 1386ساعت 23:18  توسط بچه محل...(فضول محله!)  | 

در خواب دیدم که زیر شکوفه‌های درخت آلبالو
سگی مرده است.
ولی من کنار جوب ایستاده بودم و ماهی‌ها را می‌شماردم.
هشت تا ماهی قرمز، یک ماهی سفید، دو تا ماهی انگار سبز یا بنفش، یک مارمولک...
مارمولک یا مارماهی؟
مادربزرگم گفته بود: اینجا مارماهی پیدا نمی‌شه.
خواهرم ولی همیشه مارماهی نقاشی می‌کرد.
من ایستاده بودم کنار حوض و دنبال ِمارماهی می‌گشتم که
پدرم داد زد: هر کی مارماهی‌آرو تو باغچه پیدا کنه، یه تومن پیش من داره.
پسردائیم پیدا کرد.
تمام باغچه را زیر و رو کرده بود.
مادرم فقط ایستاده بود در بالکن و زل زده بود به شمعدانی‌هایش
بعد انگار یک نفر از پشتِ بام داده زده بود: آخه چیکار به این مارماهی‌آ دارین؟
که پدرم جلوی در دوباره داد زد: یه تومن گیرتون می‌آد.
من پاهایم می‌لرزید.

من هنور هم اگر کسی جلوی در بایستد و داد بزند پاهایم می‌لرزند.

به خواهرم گفتم: چرا مارماهی‌آت سیاهَن؟
- برا اینکه... سیاهن دیگه. مثِ اون سگه.
- کدوم سگه؟
- همون که زبونش لای دندوناش گیرکرده بود.
- اون سگه زیر درخت آلبالو رو می‌گی؟
- همون که مارماهی‌خورش کرده بودن.
بعد من رنگم پرید.
یعنی مادر بزرگم گفت: چرا رنگِ‌ات پریده بچه؟ خواب زده شدی؟

هنوز هم نمی‌دانم...
+ نوشته شده در  یکشنبه دهم تیر 1386ساعت 17:23  توسط بچه محل...(فضول محله!)  | 

پيرزن نيم خيز شد. مى خواست پرده تور را كنار بزند، نتوانست. دوباره سعى كرد. پشت پنجره درختان سر به فلك كشيده اى بودند كه در سايه روشن باغ اسير باد بودند و در نظر پيرزن چون غولانى بلند قامت بودند كه او را مى خواندند. با اين حال پيرزن چشم به باغ دوخته بود و در دل تاريكى چيزى مى جست. سياهى به شكل امواج مبهم در هم تنيده مى شدند و اين تصور را براى او به وجود مى آوردند كه عده اى در جنب و جوش هستند. طاقت نياورد. بر روى تخت افتاد. قلبش به شدت مى زد. على را صدا زد. چند بار در اتاق باز شد. پرستاربود.
- حاج خانم چرا نمى خوابى. نگاه كن همه خوابيدند آن قدر توى تخت وول نخور.
پيرزن چشم گرداند. پرستار راست مى گفت. همه سالمندان خواب بودند و تنها او بود كه بيدار مانده بود. كار هر شبش بود. تازگى نداشت دوباره خيز برداشت. پرده را با يك حركت سريع كنار زد. آسمان از ابرهاى سياه پاك مى شدد. حالا نور ماه بود كه باغ را روشن مى كرد. انتهاى باغ كاملاً مشخص بود. دردى شديد در قفسه سينه اش احساس مى كرد. به روى تخت چرخيد.

صورتش به شيشه پنجره نزديك شد.

- على، على جان پسرم.

خواست همه را از خواب بيدار كند. خواست پرستاران را صدا زند و بگويد انتظارش به پايان رسيده است. على در دل تاريكى پرچم سبزى را تكان مى داد و پيش مى آمد. پشت سرش همرزمانش مى آمدند. روى گرداند. خواست همه را بيدار كند. با تعجب خود را ديد كه با چشمان باز روى تختخواب آسايشگاه افتاده است. بالاى سر خود قرار گرفت. پير زن تكان نمى خورد .

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 18:6  توسط بچه محل...(فضول محله!)  | 

آرزوی من اینست در سپیده ای شفاف

در دلت شوم مهمان یک سپیده ی بی انصاف

آرزوی من اینست توی عصر طوفانی

قانعم کنیم جوری که همیشه می مانی

آرزوی من اینست که تو مال من باشی

غیر ممکنه ممکن تو محال من باشی

آرزوی من اینست که دو روز طولانی

در کنار تو باشم فارغ از پشیمانی

آرزوی من اینست که تو مثل یک سایه

سر پناه من باشی لحظه های تر گریه

آرزوی من اینست یا شوی فراموشم

یا که مثل غم هر شب گیرمت در آغوشم

آرزوی من اینست عشق تو کمم باشد

اسم تو فقط زخمی روی مرحمم باشد

آرزوی من اینست نرم و عاشق و ساده

همسفر شوی با من در سکوت یک جاده

آرزوی من اینست هستی تو من باشم

لحظه های هشیاری ، مستی تو من باشم

آرزوی من اینست در شبی پر از رویا

پیش ماه و تو باشم تا سحر لب دریا

همسر عزیزم خسته نباشی.همیشه تو امید زندگی ام هستی و هر روز به این امید که به زودی چشمای قشنگتو می بینم بیدار می شم.

دوست دارم نازنینم.... 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 18:23  توسط بچه محل...(فضول محله!)  | 

همسر نازنینم این عکس ها را به تو که سمبل زیبایی و اراده هستی تقدیم می کنم و مطمئنم که بقیه امتحاناتت رو هم مثه این چند تای اول عالی بدی و بعد هم ایشالله امتحان ارشد ....

همسرت که عاشقانه تا ابد دوست داره!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386ساعت 17:54  توسط بچه محل...(فضول محله!)  | 

عکس از حجت فرهنگ دوست

نرو

فرصت عشقبازی را هدر نده!

من برای تو

همان خواهم بود که می خواهی..

نرو

من را

عشق را نکش!

من برای تو

همان عاشق خواهم بود که می خواهی

نرو  نرو.....

 

همسر نازنینم خسته نباشی .میدونم که سخت مشغول امتحانایی باسه همین نخواستم بیایی توی چت.می دونم مثه همیشه امتحاناتو عالی میدی و امیدوارم امثال آزمون ارشد رو کولاک کنی...در ضمن امروز به ما گفتن ۱۰۰٪ قبل از بیستم تیر میفرستیمتون خونتون!

کسی که بی بهانه و عاشقانه تا ابد دوست دارد...

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم خرداد 1386ساعت 17:32  توسط بچه محل...(فضول محله!)  | 

«بيل گيتس»، رئيس «مايکروسافت»، در يک سخنراني در يکي از دبيرستان‌هاي آمريکا، خطاب به دانش‌آموزان گفت: «در دبيرستان خيلي چيزها را به دانش‌آموزان نمي‌آموزند». او هفت اصل مهم را که دانش‌آموزان در دبيرستان فرا نمي‌گيرند، بيان كرد.

به گزارش اصول بيل گيتس به اين شرح است:

اصل اول: در زندگي، همه چيز عادلانه نيست، بهتر است با اين حقيقت کنار بياييد.

اصل دوم: دنيا براي عزت نفس شما اهميتي قايل نيست. در اين دنيا از شما انتظار مي‌رود که قبل از آن‌که نسبت به خودتان احساس خوبي داشته باشيد، کار مثبتي انجام دهيد.

اصل سوم: پس از فارغ‌التحصيل شدن از دبيرستان و استخدام، کسي به شما رقم فوق‌العاده زيادي پرداخت نخواهد کرد. به همين ترتيب قبل از آن‌که بتوانيد به مقام معاون ارشد، با خودرو مجهز و تلفن همراه برسيد، بايد براي مقام و مزايايش زحمت بکشيد.

اصل چهارم: اگر فکر مي‌کنيد، آموزگارتان سختگير است، سخت در اشتباه هستيد. پس از استخدام شدن متوجه خواهيد شد که رئيس شما خيلي سختگيرتر از آموزگارتان است، چون امنيت شغلي آموزگارتان را ندارد.

اصل پنجم: آشپزي در رستوران‌ها با غرور و شأن شما تضاد ندارد. پدر بزرگ‌هاي ما براي اين کار اصطلاح ديگري داشتند، از نظر آنها اين کار «يک فرصت» بود.

اصل ششم: اگر در کارتان موفق نيستيد، والدين خود را ملامت نکنيد، از ناليدن دست بکشيد و از اشتباهات خود درس بگيريد.

اصل هفتم: قبل از آنکه شما متولد بشويد، والدين شما هم جوانان پرشوري بودند و به قدري که اکنون به نظر شما مي‌رسد، ملال‌آور نبودند.

همسر عزیزم موفق باشی میدونم کولاک میکنی و باز هم شاگرد اول می شی!

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم خرداد 1386ساعت 17:16  توسط بچه محل...(فضول محله!)  | 

از آب و گل که در آمدی

یادت باشد

پنجره هامان خیس خیس اند

روسری ام را بردار

لطیف روی باران بکش

پشت قطره ها را نگاه کن

-  من خیس فاجعه ام -

قبل از این که رنگین کمان بیاید

روی شیشه

پشت قطره ها

سالهاست باران گرفته ام

راستی

روسری ام را نمی خواهد بشویی

می خواهم از جنس خودم باشد

شعر از خانم فاطمه ابراهیمیان

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم خرداد 1386ساعت 15:59  توسط بچه محل...(فضول محله!)  |