تبليغاتX
یادداشتهای پراکنده یک عاشق ولگرد!
تقدیم به همه عشاق عالم....

همسر نازنینم ۲۵ فروردین،تولدت مبارک.

دوست دارم بی نهایت

مثل همیشه،تا همیشه

چه ژستی گرفتم!

 

بچه محل

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 20:16  توسط بچه محل...(فضول محله!)  | 

حدود 3 هزار سال پیش مردمان مناطق کوهستانی فیلیپین، یکی از شگفت انگیزترین پروژههای کشاورزی را پیاده کردند. آنها برای اینکه بتوانند در کوهها کشاورزی کنند، شروع به تسطیح و پلکانی کردن کوهها کردند.
ارزش کار آنها وقتی نمایان میشود که بدانیم، مردم فیلیپین در آن زمان هیچ وسیله و ماشین مدرنی در اختیار نداشتند.
 
 
البته ایده کشت پلکانی چیز تازهای نیست که مختص به مردم فیلیپین باشد، ولی عظمت کشت پلکانی در فیلیپین وقتی نمایان میشود که بدانیم اگر زمینهای کشاورزی موجود در کوههای فیلیپین در کنار هم قرار داده شوند، طولی به اندازه نصف دور زمین خواهند داشت و مساحت آنها 10360 کیلومتر مربع برآورد میشوند.
اما برای کشاورزی در ارتفاعات فقط  پلکانی کردن زمین کافی نیست و فیلیپینیها باید کار مهمتری هم انجام میدادند و آن انتقال آب! بود. برای این کار آنها شبکه پیچیدهای از کانالها و دریچه های آب ایجاد کردند، طوری که آب با استفاده از لوله های چوبی به مزارعی در ارتفاع بالا میرسید. وقتی زمینهای واقع در ارتفاع از آب سیراب میشدند، آب به سمت زمینهای با ارتفاع پایینتر حرکت میکرد.
 
 
شالیزارهای پلکانی فیلیپین اکنون یکی از جاذبه های توریستی این کشور هستند. البته همین توریستها، ناخواسته تدریجا صدماتی به این کشتزارهای عجیب و غریب وارد میآورند، چرا که درآمد ناشی از توریسم تمرکز مردمان این نواحی را از حرفه کشاورزی منحرف کرده است و درآمد جایگزینی برای آنها ایجاد کرده است. مشکل دیگر کمبود آب است که متعاقب زلزله سال 1990 شروع شده است و آب مصرفی در صنعت توریسم این میزان کمبود را تشدید کرده است.
یونسکو این زمینهای کشاورزی را در لیست اماکن میراث جهانی قرار داده است.
+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 19:30  توسط بچه محل...(فضول محله!)  | 

 
  پسرکي از مادرش پرسيد: مادر چرا گريه مي کني؟
مادر فرزندش را در آغوش گرفت و گفت: نمي دانم عزيزم، نمي دانم.
پسرک نزد پدرش رفت و گفت: بابا، چرا مامان هميشه گريه مي کند؟ او چه مي خواهد؟
پدرش تنها دليلي که به ذهنش مي رسيد، اين بود: همه زنها گريه مي کنند، بي هيچ دليلي!
پسرک بزرگ شد ولي هنوز از اينکه زنها خيلي راحت به گريه مي افتند، متعجب بود.
يک بار در خواب ديد که دارد با خدا صحبت مي کند، از خدا پرسيد: خدايا، چرا زنها اين همه گريه مي کنند؟
خدا جواب داد: من زن را به شکل ويژه اي آفريده ام،
به شانه هاي او قدرتي داده ام تا بتواند سنگيني زمين را تحمل کند،
به بدنش قدرتي داده ام تا بتواند درد زايمان را تحمل کند،
به دستهايش قدرتي داده ام که حتي اگر تمام کسانش دست از کار بکشند، او به کار ادامه دهد.
به او احساسي داده ام تا با تمام وجود به فرزندانش عشق بورزد، حتي اگر او را هزاران بار اذيت کنند.
به او قلبي داده ام تا همسرش رادوست بدارد، از خطاهاي او بگذرد و همواره در کنار او باشد.
و به او اشکي داده ام تا هر هنگام که خواست، فرو بريزد. اين اشک را منحصراً براي او خلق کرده ام تا هرگاه نياز داشته باشد، بتواند از آن استفاده کند.
زيبايي يک زن در لباسش، موها يا اندامش نيست. زيبايي زن را  بايد در چشمانش
جست و جو کرد زيرا تنها راه ورود به قلبش آنجاست. 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم فروردین 1387ساعت 17:51  توسط بچه محل...(فضول محله!)  | 

 
 پس از شستن صورت مقابل آينه ايستاد و به چهره خود دقيق شد. فكر كرد شايد بهتر است بيني‌اش را عمل كند. مثلا اگر آن را عمل مي‌‌كرد چه شكلي مي‌شد؟ يا ابروها، اگر آنها را به وسيله تاتو كمي بالاتر مي‌برد قيافه‌اش بهتر نمي‌شد؟ حرف‌هاي پريسا را درباره جراحي گونه و گذاشتن پرتز به خاطر آورد و كوشيد تصور كند در صورتي كه گونه‌هاي برجسته‌تري داشته باشد چگونه خواهد شد. حوله را بر روي صورت گذاشت و با خود گفت من هيچ وقت اين كار رو نمي‌كنم. هميشه از اين‌كه چگونه ديگران مي‌توانستند به اين عمل‌هاي زيبايي كه يك ريسك محسوب مي‌شوند تن در دهند در تعجب بود. خودش هم خوب مي‌دانست اين افكار احمقانه فقط به خاطر اتفاقات ديروز به ذهنش هجوم آوردند. صداي مادر او را به خود آورد.
- افسانه، افسانه! بيا يه چيزي بخور.
به طرف آشپزخانه رفت. مادر برايش چاي ريخت. افسانه چهره پريسا را جلو چشمانش تداعي كرد. چقدر ديروز خوشحال بود خب حق داشت. اگر مدير شركت از هر كسي خواستگاري مي‌‌كرد او به همين اندازه خوشحال مي‌شد.
افسانه معتقد بود اين روزها مردان جوان بيش از هر چيز ديگري به زيبايي دختري كه مي‌خواهند با او ازدواج كنند، اهميت مي‌دهند. شايد به همين خاطر آمار جراحي‌هاي زيبايي روز به روز افزايش مي‌يابد. كافي است توي مترو در واگن مخصوص خانم‌ها بنشيني. انواع ابروهاي تاتو شده، انواع ‌لايت‌ها، انواع بيني‌هاي عمل شده، انواع آرايش‌ها و... را مي‌بيني با اين وضعيت چه كسي به دختر ساده‌اي مثل او توجه مي‌كرد. پس از نوشيدن چاي از پشت ميز بلند شد. مادر پرسيد: صبحونه نمي‌خوري؟
- ميل ندارم.
آنگاه به سمت اتاقش به راه افتاد. بار ديگر روي تخت دراز كشيد. آن روز بيست و پنجم اسفندماه بود و سه ماه ديگر افسانه بيست و نه ساله مي‌شد. دختر جوان عدد بيست و نه را با خود تكرار كرد. بيست و نه، بيست و نه براي يك دختر مجرد عدد وحشتناكي است. بيست و نه يعني تو فقط يك سال ديگر با سن سي سالگي فاصله داري و سي سالگي سني است كه به راحتي مي‌توان به يك دختر لقب ترشيدگي را داد. گرچه سابق بر اين حدنصاب اين سن پايين‌تر بود مادر مي‌گفت: زمان ما اگه دختري تا بيست سالگي شوهر نمي‌كرد مي‌گفتن ترشيده است. افسانه به خواستگاراني كه در اوايل سن جواني به سراغش مي‌آمدند فكر كرد. مثلا وقتي بيست و سه ساله بود يك جوان كه شغل آزاد داشت و شرايط ماليش بد نبود، از او خواستگاري كرد و تنها ايرادش اين بود كه دوست نداشت همسرش درس بخواند. آن زمان افسانه ترم ششم بود و هر چه با خود كلنجار رفت راضي نشد تحصيل را رها كند. حتي امروز هم نمي‌دانست كه كارش اشتباه بوده يا درست. به هرحال گذشته‌ها گذشته بودند.
حالا مرداني به سراغ او مي‌آمدند كه اغلب بالاي چهل سال سن داشتند و حتي بعضي‌هايشان قبلا ازدواج كرده بودند. افسانه مي‌دانست تمام مرداني كه به سن و سال او مي‌خورند و شرايط اداره يك زندگي را دارا هستند در سنين پايين‌تر متاهل شده‌اند. بنابراين براي يك دختر بيست و نه ساله به سختي همسر مناسبي پيدا مي‌شود. حرف‌ها و پرس و جوي ديگران از يك سو و ترس از تنها ماندن در سنين ميانسالي و پيري از سوي ديگر افسانه را بر اين مي‌داشت كه نگران مجرد ماندنش باشد. احساس كسالت، رخوت و بي‌حوصلگي هر روز بيشتر از روز پيش در او ديده مي‌شد. علاقه‌اش را نسبت به همه چيز از دست داده بود و حتي از معاشرت با ديگران سر باز مي‌زد. او بدون اين‌كه متوجه شود تبديل به آدمي افسرده و منزوي مي‌شد. روي تختش غلتي زد و تلاش كرد به خواب برود اما موفق نشد، مادر به اتاق او آمد.
مادر: چقدر مي‌خوابي؟
- خواب نيستم.
- پاشو يه خورده به سر و وضعت برس. بايد شب بريم فرودگاه.
- فرودگاه چه خبره؟
- سعيد داره از كانادا بر مي‌گرده.
- سعيد ديگه كيه؟
- سعيد! پسرخالتو نمي‌شناسي؟
- آهان! خوب بياد به من چه؟
- همه فاميل امشب مي‌رن فرودگاه، زشته تو نياي.
- هيچم زشت نيست. اين همه آدم، حالا كي مي‌فهمه من نيومدم؟
- خالت كه مي‌فهمه.
- مامان، ول كن! من حوصله ندارم.
- ببين دارم بهت مي‌گم اگه نياي من هيچ دروغي سر هم نمي‌كنم. مي‌گم دوست نداشت بياد. بعد جواب خالتو خودت بايد بدي.
- حالا خاله اگه من نيام خيلي ناراحت مي‌شه؟
- تو كه مي‌دوني اون بيچاره چقدر تورو دوست داره. يه شبه ديگه.
- خب حالا كو تا شب.
- الان ظهره نمي‌خواي يه دستي به سر و صورتت بكشي.
- مگه داريم مي‌ريم بال ماسكه؟ مي‌خواي خودمو گريم كنم؟!
مادر كه از دست او كلافه شده بود گفت: خودت مي‌دوني سپس از اتاق بيرون رفت. افسانه خيلي فكر كرد كه چه تغييري مي‌تواند در خودش ايجاد كند. در نهايت به اين نتيجه رسيد كه بهتر است ناخن‌هايش را كوتاه كند و كفش‌هايش را واكس بزند. به سراغ كمد رفت و لباس‌هايش را زير و رو كرد. روسري قرمز نه، او نمي‌توانست خودش را راضي كند كه با روسري قرمز بيرون برود. روسري آبي بد نبود اما او هميشه رنگ سبز را به بقيه رنگ‌ها ترجيح  مي‌داد. مانتوي مشكي و كيف و كفش چرم سياهش را انتخاب كرد. از اتاق خارج شد و مقابل مادر ايستاد. آنگاه مانند كسي كه يك كار خارق‌العاده انجام داده است، پرسيد: چطوره؟!
مادر جواب داد: چي چطوره؟
- تيپم، تيپم چطوره؟
- مثل هميشه. مگه چه كار كردي؟
افسانه با خودش گفت، در واقع هيچ كار.
ساعتي بعد آنها در فرودگاه به جمع ساير اعضاي فاميل پيوستند. همگي با دسته گل‌‌هاي‌ بزرگ منتظر آمدن سعيد بودند. افسانه بقيه دخترهاي فاميل را از نظر گذرانيد. از ظاهر همه آنها پيدا بود كه نهايت تلاششان را براي جلب نظر اين مهمان تازه وارد كرده‌اند. لباس‌هاي رنگ و وارنگ، ناخن‌هاي مانيكور شده و آرايش‌هاي غليظ. خاله به سمت افسانه آمد.
- خب افسانه خانم چه عجب ما شمارو ديديم...
- خاله‌جون مي‌دونيد كه من صبح تا شب سركارم.
خاله خنديد. افسانه براي خالي نبودن عريضه پرسيد: به سلامتي آقا سعيد درسش تموم شد؟
- بله! دكتراشم گرفت. بهش گفتم ديگه بايد پاشي بياي ايران. ديگه سي و پنج سالشه بايد به فكر زن گرفتن و تشكيل زندگي باشه.
- بله خوب.
در همين هنگام بلندگو خبر به زمين نشستن هواپيماي آمستردام، ايران را اعلام كرد. سعيد با يك پرواز غيرمستقيم ابتدا به آمستردام هلند رفته و حالا با همين هواپيما به ايران آمده بود. همه هيجان‌زده شدند. جمعيت جلوي در خروجي مسافران ازدحام كردند. همه چشم‌ها مسافران را از نظر مي‌گذراندند. عاقبت جوان قد بلندي كه باراني مشكي و بلندي به تن داشت وارد سالن شد.
خاله فرياد زد: سعيد، سعيدجان. مادر قربونت بره...
افسانه نيز مثل ساير افراد فاميل از ديدن اين مرد جوان جا خورد. او زيادي خوش تيپ و خوش اندام به نظر مي‌رسيد. موهاي سياهش را روغن زده و جاي شانه روي آنها باقي مانده بود. ريش پرفسوري داشت و تمام لباس‌هايش از شدت تميزي و نويي برق مي‌زد. دخترها يكي‌يكي به خود آمده و هر كدام براي خودنمايي و جلب توجه حرفي زدند. سعيد به گرمي با همه احوالپرسي مي‌‌كرد. حرف زدنش هم مثل جنتلمن‌ها بود. افسانه با خود انديشيد در بين اين همه دختر خوش‌لباس و زيبا من اصلا ديده نمي‌شوم بنابراين خود را كنار كشيد و كوچكترين كوششي براي هم‌كلام شدن با پسر خاله‌اش نكرد. تا اين‌كه سعيد در بين جمعيت پيش آمد و به او رسيد. مرد جوان به محض ديدن افسانه گفت: سلام افسانه‌خانم! حال شما چطوره؟ چقدر عوض شديد!
- خيلي ممنون رسيدن به خير.
 
روز بعد او مثل بقيه روزها، قبل از ساعت شش بيدار شد. با عجله لباس پوشيد و از خانه بيرون زد. توي شركت به كارهاي تكراري و كسل‌كننده‌اش پرداخت و ادا و اطوارهاي پريسا كفرش را درآورد. بعدازظهر در تمام طول راه توي اتوبوس چرت زد و به محض اين‌كه به خانه بازگشت با چهره منتظر و ناراحت مادر روبه‌رو شد.
- چرا زودتر نيومدي؟
- براي چي بايد زودتر مي‌اومدم؟
- مگه ديشب نشنيدي خاله چي گفت؟ همه امشب اونجا دعوتيم.
- تورو خدا مامان دست‌بردار. من خسته‌ام. مي‌خوام استراحت كنم.
- افسانه لج نكن. زود حاضر شو بريم.
- من نميام.
مادر دست‌بردار نبود. او عاقبت گفت: اگه همين حالا راه نيفتي بياي، زنگ مي‌زنم به خالت مي‌گم.
- از دست شما!
افسانه به ناچار به اتاق رفت و لباس‌هايش را عوض كرد.
در خانه خاله، سعيد همچنان مركز توجه بود و دختران جوان بي‌وقفه سعي مي‌كردند نظر او را به خودشان جلب كنند. افسانه خسته و ساكت گوشه‌اي نشسته و آرزو مي‌كرد هر چه زودتر اين مهماني كذايي تمام شود و او بتواند به خانه برگردد و بخوابد. ناگهان سعيد او را مورد خطاب قرار داد: راستي افسانه‌خانم شما به چه كاري مشغوليد؟
- من تو يه شركت ساختماني، نقشه‌كشي مي‌كنم.
- چه خوب. از كارتون راضي هستيد؟
- بد نيست. توي دانشگاه همين رشته رو خوندم. كاريه كه از قبل دوست داشتم انجام بدم. شما برنامتون چيه؟
- من بايد فكر خريد يه مطب باشم. البته با چند تا بيمارستانم تماس داشتم. سعي مي‌كنم زودتر كارمو شروع كنم حالا يا با بيمارستان يا مطب فرقي نمي‌كنه.
انگار بقيه، حرف‌هاي بيشتري داشتند كه به سعيد بزنند اما افسانه چندان معاشرتي نبود به همين خاطر مكالمه آنها خيلي زود پايان يافت. پس از صرف شام افسانه به مادرش اشاره كرد كه هر چه زودتر به خانه بازگردند. مادر با اكراه پذيرفت و آنها قبل از همه منزل خاله را ترك كردند. توي راه مادر گفت: خالت خيلي دوست داره براي سعيد زن بگيره. افسانه جوابي نداد.
- به همه سفارش كرده اگه دختر خوب سراغ داشتند معرفي كنن.
افسانه پوزخند زنان گفت: اين همه دختر امشب دور سعيدرو گرفته بودن. يكي‌شونو انتخاب كنه.
- شايد نمي‌خواد از تو فاميل عروس بگيره.
افسانه حرفي براي زدن نداشت

+ نوشته شده در  جمعه نهم فروردین 1387ساعت 17:42  توسط بچه محل...(فضول محله!)  | 

نوروز مشهد

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 9:18  توسط بچه محل...(فضول محله!)  |