درس اول :
يه روز يه کشيش به يه راهبه پيشنهاد مي کنه که با ماشين برسوندش به مقصدش… راهبه سوار ميشه و راه ميفتن… چند دقيقه بعد راهبه پاهاش رو روي هم ميندازه و کشيش زير چشمي يه نگاهي به پاي راهبه ميندازه… راهبه ميگه: پدر روحاني ، روايت مقدس 129 رو به خاطر بيار… کشيش قرمز ميشه و به جاده خيره ميشه… چند دقيقه بعد بازم شيطون وارد عمل ميشه و کشيش موقع عوض کردن دنده ، بازوش رو با پاي راهبه تماس ميده… راهبه باز ميگه: پدر روحاني! روايت مقدس 129 رو به خاطر بيار!… کشيش زير لب يه فحش ميده و بيخيال ميشه و راهبه رو به مقصدش مي رسونه… بعد از اينکه کشيش به کليسا بر مي گرده سريع ميدوه و از توي کتاب روايت مقدس 129 رو پيدا مي کنه و مي بينه که نوشته: «به پيش برو و عمل خود را پيگيري کن… کار خود را ادامه بده و بدان که به جلال و شادماني که مي خواهي ميرسي»!
نتيجه اخلاقي:
اينکه اگه توي شغلت از اطلاعات شغلي خودت کاملا آگاه نباشي، فرصتهاي بزرگي رو از دست ميدي!
درس دوم:
يه کلاغ روي يه درخت نشسته بود و تمام روز بيکار بود و هيچ کاري نمي کرد… يه خرگوش از کلاغ پرسيد: منم مي تونم مثل تو تمام روز بيکار بشينم و هيچ کاري نکنم؟ کلاغ جواب داد: البته که مي توني!… خرگوش روي زمين کنار درخت نشست و مشغول استراحت شد… يهو روباه پريد خرگوش رو گرفت و خورد!
نتيجه اخلاقي:
براي اينکه بيکار بشيني و هيچ کاري نکني ، بايد اون بالا بالاها نشسته باشي!
درس سوم:
يه روز مسوول فروش ، منشي دفتر ، و مدير شرکت براي ناهار به سمت سلف قدم مي زدند… يهو يه چراغ جادو روي زمين پيدا مي کنن و روي اون رو مالش ميدن و جن چراغ ظاهر ميشه…
جن ميگه: من براي هر کدوم از شما يک آرزو برآورده مي کنم… منشي مي پره جلو و ميگه: «اول من ، اول من!… من مي خوام که توي باهاماس باشم ، سوار يه قايق بادباني شيک باشم و هيچ نگراني و غمي از دنيا نداشته باشم»… پوووف! منشي ناپديد ميشه…
بعد مسوول فروش مي پره جلو و ميگه: «حالا من ، حالا من!… من مي خوام توي هاوايي کنار ساحل لم بدم ، يه ماساژور شخصي و يه منبع بي انتهاي آبجو داشته باشم و تمام عمرم حال کنم»… پوووف! مسوول فروش هم ناپديد ميشه…
بعد جن به مدير ميگه: حالا نوبت توئه… مدير ميگه: «من مي خوام که اون دو تا هر دوشون بعد از ناهار توي شرکت باشن»!
نتيجه اخلاقي:
اينکه هميشه اجازه بده که رئيست اول صحبت کنه!
درس چهارم:
بلافاصله بعد از اينکه زن پيتر از زير دوش حمام بيرون اومد پيتر وارد حمام شد… همون موقع زنگ در خونه به صدا در اومد… زن پيتر يه حوله دور خودش پيچيد و رفت تا در رو باز کنه… همسايه شون -رابرت- پشت در ايستاده بود… تا رابرت زن پيتر رو ديد گفت: همين الان 1000 دلار بهت ميدم اگه اون حوله رو بندازي زمين!… بعد از چند لحظه تفکر ، زن پيتر حوله رو ميندازه و رابرت چند ثانيه تماشا مي کنه و 1000 دلار به زن پيتر ميده و ميره… زن دوباره حوله رو دور خودش پيچيد و به حمام برگشت… پيتر پرسيد: کي بود زنگ زد؟ زن جواب داد: رابرت همسايه مون بود… پيتر گفت: خوبه… چيزي در مورد 1000 دلاري که به من بدهکار بود گفت؟!
نتيجه اخلاقي:
اگه شما اطلاعات حساس مشترک با کسي داريد که به اعتبار و آبرو مربوط ميشه ، هميشه بايد در وضعيتي باشيد که بتونيد از اتفاقات قابل اجتناب جلوگيري کنيد!
درس پنجم:
من خيلي خوشحال بودم… من و نامزدم قرار ازدواجمون رو گذاشته بوديم… والدينم خيلي کمکم کردند… دوستانم خيلي تشويقم کردند و نامزدم هم دختر فوق العاده اي بود… فقط يه چيز من رو يه کم نگران مي کرد و اون هم خواهر نامزدم بود… اون دختر باحال ، زيبا و جذابي بود که گاهي اوقات بي پروا با من شوخي هاي ناجوري مي کرد و باعث مي شد که من احساس راحتي نداشته باشم… يه روز خواهر نامزدم با من تماس گرفت و از من خواست که برم خونه شون براي انتخاب مدعوين عروسي… سوار ماشينم شدم و وقتي رفتم اونجا اون تنها بود و بلافاصله رک و راست به من گفت: اگه همين الان 500 دلار به من بدي بعدش حاضرم با تو ………… ….! من شوکه شده بودم و نمي تونستم حرف بزنم… اون گفت: من ميرم توي اتاق خواب و اگه تو مايل به اين کار هستي بيا پيشم… وقتي که داشت از پله ها بالا مي رفت من بهش خيره شده بودم و بعد از رفتنش چند دقيقه ايستادم و بعد به طرف در ساختمون برگشتم و از خونه خارج شدم… يهو با چهره نامزدم و چشمهاي اشک آلود پدر نامزدم مواجه شدم! پدر نامزدم من رو در آغوش گرفت و گفت: تو از امتحان ما موفق بيرون اومدي… ما خيلي خوشحاليم که چنين دامادي داريم… ما هيچکس بهتر از تو نمي تونستيم براي دخترمون پيدا کنيم… به خانواده ما خوش اومدي!
نتيجه اخلاقي:
هميشه کيف پولتون رو توي داشبورد ماشينتون بزاريد!
+
نوشته شده در جمعه سی ام آذر 1386ساعت 20:37  توسط بچه محل...(فضول محله!)
|
باز مرتكب اشتباه شديد. روز تولدش يا سالروز ازدواجـتـان را فراموش كرديد. درحال برانداز كردن دختران ديگر، گيرتان انداخته است. او را به خاطر خرابي اتومبيل و يا فراموشي قـرار، روي پـا مـنـتظر نگهداشته ايد. جرمتان هر چه باشـد بايد چاره اي بينديشيد.
چـند وقـتـي اسـت مـورد بـي اعـتنايي قرار گرفته ايد و اين وضـعـيت در حـال طـولاني شـدن اسـت. چگونه مي توانيد اشـتـبـاه خـود را جبران نموده و اعتماد و علاقه همسـرتان را دوباره بدست آوريد؟
فرمول مجذوب كردن دوباره او به سادگي الفبا مي باشـد. ايـن مـراحـل آسـان را طـي نموده و هر قدم اشتباهي كـه برداشته شده را به حالت قبل برگردانيد.
1- قبول كنيد كه اشتباه كرده ايد
زمانيكه به طور شفاف مشخص گرديد كه مرتكب اشتباه شده ايد و مـطـلقا راه گريزي از پيامدهاي حاصله از خطاكاري و جرمتان وجود نداشت،شما نيز بايد گناه خود را بپذيريـد. براي جبران خرابكاري و رسيدگي كردن به موقـــيعت ايـجـاد شده پيش برويد. اگـر در اين مـرحله در بيان جزئيات متوسل به دروغ شويد، احتمال اينكه او احساس كند كه به طـور كـامـل بـا وي صـادق نـيستـيد زياد مي شود و يا ممكن است داستان شما را به صـورت متفاوتي از شخصي ديگر بشنود.
بنابراين مثلا اگر او شايعه اي را مبني براينكه شما را درحال خوش و بش كردن صميمي با يكي از همكارانتان ديده اند، شنيد، و اگر ميـدانيـد ايـن داستان تا حدي حقيقت دارد، بيـدرنـگ شـروع به انكار و حاشا نكنيد. براي سرپوش گذاشتن بر خطا خيلي دير اسـت. رو راست باشيد. قبول كنيد كه آن قضيه ممكن است اينگونه بـنظر ديـگران رسيده باشد كه شما در حال صحبتهاي عاشقانه با هـمـكارتـان بـوده ايد، اما احساسات بچه گانه و زود گـذر خـود را مـقصر دانـسته و بگوييد: '' فقط هـميـن يـك بـار بـود و پـشـيـمـانـم. ابـدا علاقه اي به او ندارم'' و يا چيزي مشابه اين.
رو راست و مستقيم باشيد، اما كار غير عاقلانه انجام ندهيد. تا ميـتوانيد اشتباه خود را بي اهميت جلوه دهيد. هـمسر شـما شـديدا مـي خواهد باور كند كه شما قصد اذيت و آزار او را نداشته ايد بنابراين تمام تلاش خود را براي پاك كردن ذهـن او بكار ببنديد. حتي اگر يك عذر و بهانه به نظر شما ناكار آمد برسد، اگر بـه صورت متقاعد كننده اي آنرا بيان كنيد باز وي خريدارش خواهد بود.
در چنين شرايطي صداقت بيش از حد، ممكن است صدمه بزند. براي مثال در حالي كـه قطعا بايد بپذيريد كه از حد و حدود خود هنگاه صحبت كردن با همكارتان تجاوز كرده ايـد، لزومي ندارد به او بگوييد كه هميشه از ديــدن او خوشحال ميـشديـد و يا به چشم شما فرد جذابي بنظر مي رسيده است. كنترل خسارت يعني به حداقل رساندن اشتباه و نه بزرگنـمايي كـردن آن بـوسيله دادن اطلاعاتي او واقعا نيازي به دانستنشان ندارد.
2- بي ريا و صادق باشيد هنگام تــلاش براي برگرداندن يك رابطه به حالت قبل، مي تـوانـيـد هـمـه چـيز را به دليل عذرخواهي كردن سرد و بي تـفاوت خراب كنيد. خـالـص بـاشـيـد. از طـريق لـحن صـدا و صحبتهاي خود به او نشان دهيد كه حـقيقتا از اشتباهتان متاسف هستيد و اينكه ديگر هرگز درآينده تكرارش نخواهيد كرد. براي او روشن كنيد كه از گناه خود پشيمانيد ( حتي اگر فكر نمي كنيد كه آنقدر ها هم مهم بوده باشند ).
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 20:50  توسط بچه محل...(فضول محله!)
|
انتقاد، سريع ترين راه براي رنجاندن آدم ها و ويران كردن دوستي هاست. «من» انسان، آنچنان شكننده است كه يك طرد شدگي، مانند يك پتك بر آن عمل مي كند. به محض اين كه مورد انتقاد قرار مي گيريم، دست به توجيه مي زنيم، سرزنش مي كنيم، داد و فرياد راه مي اندازيم و اغلب صحنه را ترك مي كنيم.
انسان، توانايي قابل ملاحظه اي دارد كه خود را هميشه طرف بي گناه هر قضيه اي ببيند. روان شناسان معتقدند كه حتي شرورترين جنايتكاران هم خود را ملامت نمي كنند. اگر اين امكان برايتان وجود داشته باشد كه به بخش ويژه جنايتكاران خطرناك در زندان سري بزنيد و با جانيان و تجاوزگران مصاحبه كنيد، متوجه مي شويد كه همه آنها يا بي گناه هستند يا به خاطر يك سوءتفاهم زنداني شده اند.
انتقاد، مخرب و ويرانگر است. وقتي منشي شما كارش را به خوبي انجام نمي دهد، انتقاد او را تنبل تر مي كند. اگر كودك شما تختخوابش را خيس مي كند، انتقاد باعث خواهد شد كه اين شب ادراري حالت مزمن پيدا كند. به طور كلي انتقاد، انسان را فلج مي كند، خشم مي آورد و تحريك مي کند.
مام مطالب عرض شده ، در رابطه با انتقاد به گونه اي ناشيانه است.
اگر مي خواهيد براي اصلاح طرف مقابل از او انتقاد کنيد،اين سه عامل را فراموش نکنيد:
1 - از تحسين شروع كنيد:
اگر شخصي به شما بگويد «عالي به نظر مي رسي، بلوزت خيلي قشنگه، جورابت هم به لباست مي آيد، فقط بايد كفشت را واكس بزني» ، احتمالاً زياد رنجيده نخواهيد شد و احساس خواهيد كرد كه طرف انتقادگر هم در جبهه شماست. تحسين، مثل شكريست كه داروي تلخ را دلپذير مي كند البته منظور، تحسين و تمجيد خالصانه است و نه چاپلوسي و تملق.
شما هميشه مي توانيد در هر كسي، چيزي براي تحسين پيدا كنيد.
2 - بنا را بر گوشزد كردن بگذاريد:
«من» آدمي به گونه اي است كه ترجيح مي دهد به جاي «گفته شدن» به او «گوشزد» شود. وقتي به كسي گوشزد مي كنيم كه «مي خواهم چيزي بگويم كه شرط مي بندم خودت مي داني».
در اينجا به جاي اين كه فهم و بصيرت شخص را زير سؤال ببريم، حافظه اش را هدف قرار داده يم و اغلب مردم از كم حافظه بودن ناراحت و دگرگون نمي شوند.
بنابراين شايد بهتر باشد كه براي رساندن مطلب خود از عباراتي از اين قبيل استفاده كنيد:
«يادم هست كه تو قبلاً اين كار را خوب انجام مي دادي»، «شايد موقتاً فراموش كرده باشي» و يا «شايد تا همين حالا اين فكر به نظرت رسيده باشد كه...»
3 - خود شما به داشتن مشكل مشابه اعتراف كنيد:
دردناكي انتقاد معمولاً به خاطر به وجود آمدن احساسي است كه به فرد مي گويد: «من بهتر از تو هستم.» اگر شخصي به شما بگويد كه «تو هميشه دير مي كني!» آيا شما بلافاصله در خزانه خاطرات خود به دنبال تعداد دفعاتي كه آن شخص براي شام، ناهار، كلاس و سينما و... تأخير داشته، نمي گرديد؟ وقتي شما به مشكلي اعتراف مي كنيد: «يكي از عيب هايي كه من دارم و سعي مي كنم برطرفش كنم، تأخير است. انگار تو هم اغلب دير به سر قرارهايت مي رسي...» حال پذيرفتنش آسان تر مي شود
+
نوشته شده در سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 20:28  توسط بچه محل...(فضول محله!)
|
در زیر 11 عکس بسیار جالب را میبینید که بیانگر ویژگیهای جغرافیایی و قدرت باورنکردنی طبیعت هستند. با کلیک بر روی هر عکس ، میتوانید نمای بزرگتری از آن ببینید:
1 و 2- ساحل سریلانکا ، 26 دسامبر سال 2004 : پیش از رسیدن سونامی ویرانگر ، دریا 400 متر عقبنشینی میکند:
دقایقی بعد دیواری از آب ، به سوی ساحل حرکت میکند:
3- مخروط افکنه ، استان ژینژیانگ چین : این عکس در سال 2002 گرفته شده است و مساحت 56.6 در 61.3 کیلومتر دارد.
مخروط افکنه معمولا وقتی که تشکیل میشود که جریان آب وارد یک دره شود ، به خاطر رسوبات زیاد معمولا مسیرهای جریان آب گرفته میشوند و مثلثی از کانالهای فعال و غیرفعال ایجاد میشود:
4- عقبنشینی یخچالها در هیمالیا در بوتان: عکس زیر گرچه زیباست ولی در عین حال نگرانکننده است ، چرا که نشان می دهد پدیده گرم شدن اب و هوای زمین باعث آب شدن تدریجی یخچالها شده است ، پدیدهای که در دهههای اخیر آغاز شده است:
5- گردباد ایزابل : این عکس در سال 2003 از ایستگاه فضایی بینالمللی گرفته شده است و اندازه بسیار بزرگ این گردباد را نشان میدهد ، گردبادی که سرعتی حدود 165 مایل در ساعت پیدا کرده بود:
6- 21 آگوست سال 2003 ، ساحل شرقی گرینلند : در این عکس محل رسیدن ساحل و دریا منظرهای شبیه فراکتال به خود گرفته است ، به نظر میرسد دریا ریشه در ساحل دارد:
7- شفق قطبی : عکس حیرتانگیز و شبحوار زیر پدیدهای طبیعی به نام شفق قطبی را نشان میدهد و از شاتل آنلانتیس گرفته شده است:
8- منظره کسوف کامل از فضا : این عکس در سال 99 و از ایسنگاه فضایی میر گرفته شده است. این عکس سایه ماه را روی زمین نشان می دهد. قطر سایه ماه ، حدود 2000 کیلومتر است. این عکس جزو آخرین عکسهایی است که میر گرفته است.
9- پارک ملی اگمونت ، نیوزیلند : آتشفشان اگمونت آخرین بار سال 1775 فوران کرد و اکنون در مرکز یک پارک ملی قرار دارد. در پیرامون این آتشفشان جنگلی به شعاع 9.5 کیلومتر قرار دارد:
10- فوران آتشفشان اتنا ، اکتبر سال 2001 : عکسی که از ایستگاه فضایی بینالمللی گرفته شده است ، فوران آتشفشان اتنا در جزیره سیسیل ایتالیا را نشان میدهد. ابرهایی از خاکستر به سوی لیبی در حال حرکت هستند.
11 - موریتانی : این تصویر شگفتانگیز با پهنای 30 مایلی ، از ساختمانی موسوم به richat در صحرای مورتانی گرفته شده است. این عکس به وسیله تابشسنجهای انعکاسی و گرمایی در سال 2000 و از فضا گرفته شده است.
اما این منظره عجیب چگونه به وجود آمده است؟ سالها در مورد جواب این سؤال بحث و مناقشه وجود داشت. در ابتدا تصور میشد ، این ساختمان در اثر برخورد یک شهابسنگ به وجود آمده است. ولی دانشمندان هیچ شواهدی از سنگهایی که به علت برخورد شهاب ، قائدتا میبایست بر اثر گرما و فشار تحت استرس قرار گرفته باشند ، نیافتند.
اکنون تصور میرود که فرسایش عامل ایجاد این منظره شگفتآور باشد.
منبع : این عکسها در این سایت گردآوری شده بودند و آنقدر زیبا بودند که دلم نیامد توضیحات این عکسها را ترجمه نکنم.
عکسها نمیدانم چرا قابل دسترسی نبودند!
+
نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 20:55  توسط بچه محل...(فضول محله!)
|
غضنفر جان سلام! ما اينجا حالمام خوب است. اميدوارم تو هم آنجا حالت خوب باشد. اين نامه را من ميگويم و جعفر خان کفاش برايد مينويسد. بهش گفتم که اين غضنفر ما تا کلاس سوم بيشتر نرفته و نميتواند تند تند بخواند، آروم آروم بنويس که پسرم نامه را راحت بخواند و عقب نماند.
وقتي تو رفتي ما هم از آن خانه اسباب کشي کرديم. پدرت توي صفحه حوادت خوانده بود که بيشتر اتفاقا توي 10 کيلومتري خانه ما اتفاق ميافته. ما هم 10 کيلومتر اينورتر اسباب کشي کرديم. اينجوري ديگر لازم نيست که پدرت هر روز بيخودي پول روزنامه بدهد. آدرس جديد هم نداريم. خواستي نامه بفرستي به همان آدرس قبلي بفرست. پدرت شماره پلاک خانه قبلي را آورده و اينجا نصب کرده که دوستان و فاميل اگه خواستن بيان اينجا به همون آدرس قبلي بيان.
آب و هواي اينجا خيلي خوب نيست. همين هفته پيش دو بار بارون اومد. اوليش 4 روز طول کشيد ،دوميش 3 روز . ولي اين هفته دوميش بيشتر از اوليش طول کشيد
غضنفر جان،آن کت شلوار نارنجيه که خواسته بودي را مجبور شدم جدا جدا برايت پست کنم. آن دکمه فلزي ها پاکت را سنگين ميکرد. ولي نگران نباش دکمه ها را جدا کردم وجداگانه توي کارتن مقوايي برايت فرستادم.
پدرت هم که کارش را عوض کرده. ميگه هر روز 800، 900 نفر آدم زير دستش هستن. از کارش راضيه الحمدالله. هر روز صبح ميره سر کار تو بهشت زهرا، چمنهاي اونجا رو کوتاه ميکنه و شب مياد خونه.
ببخشيد معطل شدي. جعفر جان کفاش رفته بود دستشويي حالا برگشت.
ديروز خواهرت فاطي را بردم کلاس شنا. گفتن که فقط اجازه دارن مايو يه تيکه بپوشن. اين دختره هم که فقط يه مايو بيشتر نداره،اون هم دوتيکه است. بهش گفتم ننه من که عقلم به جايي قد نميده. خودت تصميم بگير که کدوم تيکه رو نپوشي.
اون يکي خواهرت هم امروز صبح فارغ شد. هنوز نميدونم بچه اش دختره يا پسره . فهميدم بهت خبر ميدم که بدوني بالاخره به سلامتي عمو شدي يا دايي.
راستي حسن آقا هم مرد! مرحوم پدرش وصيت کرده بود که بدنش را به آب دريا بندازن. حسن آقا هم طفلکي وقتي داشت زير دريا براي مرحوم پدرش قبرميکند نفس کم آورد و مرد!شرمنده.
همين ديگه .. خبر جديدي نيست.
قربانت .. مادرت.
راستي:غضنفر جان خواستم برات يه خرده پول پست کنم، ولي وقتي يادم افتاد که ديگه خيلي دير شده بود و اين نامه را برايت پست کرده بودم.
+
نوشته شده در جمعه دوم آذر 1386ساعت 19:0  توسط بچه محل...(فضول محله!)
|