تبليغاتX
یادداشتهای پراکنده یک عاشق ولگرد!
تقدیم به همه عشاق عالم....

پيرزن نيم خيز شد. مى خواست پرده تور را كنار بزند، نتوانست. دوباره سعى كرد. پشت پنجره درختان سر به فلك كشيده اى بودند كه در سايه روشن باغ اسير باد بودند و در نظر پيرزن چون غولانى بلند قامت بودند كه او را مى خواندند. با اين حال پيرزن چشم به باغ دوخته بود و در دل تاريكى چيزى مى جست. سياهى به شكل امواج مبهم در هم تنيده مى شدند و اين تصور را براى او به وجود مى آوردند كه عده اى در جنب و جوش هستند. طاقت نياورد. بر روى تخت افتاد. قلبش به شدت مى زد. على را صدا زد. چند بار در اتاق باز شد. پرستاربود.
- حاج خانم چرا نمى خوابى. نگاه كن همه خوابيدند آن قدر توى تخت وول نخور.
پيرزن چشم گرداند. پرستار راست مى گفت. همه سالمندان خواب بودند و تنها او بود كه بيدار مانده بود. كار هر شبش بود. تازگى نداشت دوباره خيز برداشت. پرده را با يك حركت سريع كنار زد. آسمان از ابرهاى سياه پاك مى شدد. حالا نور ماه بود كه باغ را روشن مى كرد. انتهاى باغ كاملاً مشخص بود. دردى شديد در قفسه سينه اش احساس مى كرد. به روى تخت چرخيد.

صورتش به شيشه پنجره نزديك شد.

- على، على جان پسرم.

خواست همه را از خواب بيدار كند. خواست پرستاران را صدا زند و بگويد انتظارش به پايان رسيده است. على در دل تاريكى پرچم سبزى را تكان مى داد و پيش مى آمد. پشت سرش همرزمانش مى آمدند. روى گرداند. خواست همه را بيدار كند. با تعجب خود را ديد كه با چشمان باز روى تختخواب آسايشگاه افتاده است. بالاى سر خود قرار گرفت. پير زن تكان نمى خورد .

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 18:6  توسط بچه محل...(فضول محله!)  | 

آقاى جك، رفته بود استخدام بشود . صورتش را شش تيغه كرده بود و كراوات تازه اش را به گردنش بسته بود و لباس پلو خورى اش را پوشيده بود و حاضر شده بود تا به پرسش هاى مدير شركت جواب بدهد .
  آقاى مدير شركت، بجاى اينكه مثل نكير و منكر از آقاى جك سين جيم بكند، يك ورقه كاغذ گذاشت جلوش و از او خواست تنها به يك سئوال پاسخ بدهد . سئوال اين بود :
 "شما در يك شب بسيار سرد و طوفانى، در جاده اى خلوت رانندگى ميكنيد، ناگهان متوجه ميشويد كه سه نفر در ايستگاه اتوبوس، به انتظار رسيدن اتوبوس، اين پا و آن پا ميكنند و در آن باد و باران و طوفان چشم براه معجزه اى هستند .يكى از آنها پير زن بيمارى است كه اگر هر چه زود تر كمكى به او نشود ممكن است همانجا در ايستگاه اتوبوس غزل خداحافظى را بخواند . دومين نفر، صميمى ترين و قديمى ترين دوست شماست كه حتى يك بار شما را از مرگ نجات داده است . و نفر سوم، دختر خانم بسيار زيبايى است كه زن رويايى شماست و شما همواره آرزو داشته ايد او را در كنار خود داشته باشيد . اگر اتومبيل شما فقط يك جاى خالى داشته باشد، شما از ميان اين سه نفر كداميك را سوار ماشين تان مى كنيد؟؟ پيرزن بيمار؟؟ دوست قديمى؟؟ يا آن دختر زيبا را؟؟ جوابى كه آقاى جك به مدير شركت داد، سبب شد تا از ميان دويست نفر متقاضى، برنده شود و به استخدام شركت در آيد.
  راستى، ميدانيد آقاى جك چه جوابى داد ؟؟ اگر شما جاى او بوديد چه كار ميكرديد ؟؟


  و اما پاسخ آقاى جك :


  آقاى جك گفت : من سويچ ماشينم را ميدهم به آن دوست قديمى ام تا پير زن بيمار را به بيمارستان برساند، و خود من با آن دختر خانم زيبا در ايستگاه اتوبوس ميمانم تا اتوبوس از راه برسد و ما را سوار كند

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386ساعت 18:1  توسط بچه محل...(فضول محله!)  | 

سربازي: اول بازي ، آش، خودسازي ، اجباري.
اضافه خدمت: ضد حال، عشق بعضي ها، نمك سربازي، سهل الوصول.
مرخصي: حق سرباز، آرزوي دست نيافتني، ترن برقي، ويتامين داره.
حقوق:كرايه رفت، اميد به زندگي، پول بليط اتوبوس.
دژباني: ديواره آتش، گلوگاه، گير بدون فكر.
كارگزيني: ايستگاه اول وآخر، حسابرسي آخرت.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم خرداد 1386ساعت 18:50  توسط بچه محل...(فضول محله!)  | 

آرزوی من اینست در سپیده ای شفاف

در دلت شوم مهمان یک سپیده ی بی انصاف

آرزوی من اینست توی عصر طوفانی

قانعم کنیم جوری که همیشه می مانی

آرزوی من اینست که تو مال من باشی

غیر ممکنه ممکن تو محال من باشی

آرزوی من اینست که دو روز طولانی

در کنار تو باشم فارغ از پشیمانی

آرزوی من اینست که تو مثل یک سایه

سر پناه من باشی لحظه های تر گریه

آرزوی من اینست یا شوی فراموشم

یا که مثل غم هر شب گیرمت در آغوشم

آرزوی من اینست عشق تو کمم باشد

اسم تو فقط زخمی روی مرحمم باشد

آرزوی من اینست نرم و عاشق و ساده

همسفر شوی با من در سکوت یک جاده

آرزوی من اینست هستی تو من باشم

لحظه های هشیاری ، مستی تو من باشم

آرزوی من اینست در شبی پر از رویا

پیش ماه و تو باشم تا سحر لب دریا

همسر عزیزم خسته نباشی.همیشه تو امید زندگی ام هستی و هر روز به این امید که به زودی چشمای قشنگتو می بینم بیدار می شم.

دوست دارم نازنینم.... 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 18:23  توسط بچه محل...(فضول محله!)  | 

همسر نازنینم این عکس ها را به تو که سمبل زیبایی و اراده هستی تقدیم می کنم و مطمئنم که بقیه امتحاناتت رو هم مثه این چند تای اول عالی بدی و بعد هم ایشالله امتحان ارشد ....

همسرت که عاشقانه تا ابد دوست داره!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386ساعت 17:54  توسط بچه محل...(فضول محله!)  | 

به حوزه رفتم و اعزام گشتــم
به سيستان رفتم و سرباز گشتــم
لبـاس سـربازي دادند بپـوشــم
لبـاس شخصي ام را مي فروشــم
چه بد كردم به سيستان آمدم من
بــه پاي خود به زندان آمدم من
دم دروازه زاهـدان رسيدم
صداي طبل و شيپور را شنيــــــدم
به خود گفتم صداي طبل وشـيپور نظام است
دو ســال خـــوب و خـــوش بر من حرام است
نگو پـادگان بگو شهر پر از غم
بشين پاشو زياد است نون و آب كم
كلاغ پـر ميروم قـاشق به دندان
براي خوردن يـك لـقمه اي نان
كنم آنكارد ملا فه صاف و ميزان
بـراي ديدن افسر نگهبـان
دو تـا كهنه پتـو دارم كه شبها
به زحمت مي خوابـم روي آنـها
خداونـدا از اين دست نظافت
ندارم من شب و روز استراحت
به اين واكس پوتين ها در عذابم
كه با بند بلندش من چه سازم
نـگو خدمت بگو سرچشمه غم
نگهباني زياد است مرخصي كم
گروهبـانان مرابيچاره كردند
لبـاس شخصي ام را پاره كردند
به صف كردنـد تراشيدند سرها
لباس سربازي كردند به تنها
لبـاس سربازي به رنگ زيتــون
برادر غم مخور رفـتيم به زنـدون
گروهبانان زدندسيلي به گوشــم
خيال كردند كه من قاچاق فروشـم
بسوزد خانه آن كس كه سربازي بنا كرد
تمـام مادران را چشم به راه كرد
نوشتم خاطرات با برگ خرما
چقدر دير مي گذره اين 21 ماه

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم خرداد 1386ساعت 18:49  توسط بچه محل...(فضول محله!)  | 

عکس از حجت فرهنگ دوست

نرو

فرصت عشقبازی را هدر نده!

من برای تو

همان خواهم بود که می خواهی..

نرو

من را

عشق را نکش!

من برای تو

همان عاشق خواهم بود که می خواهی

نرو  نرو.....

 

همسر نازنینم خسته نباشی .میدونم که سخت مشغول امتحانایی باسه همین نخواستم بیایی توی چت.می دونم مثه همیشه امتحاناتو عالی میدی و امیدوارم امثال آزمون ارشد رو کولاک کنی...در ضمن امروز به ما گفتن ۱۰۰٪ قبل از بیستم تیر میفرستیمتون خونتون!

کسی که بی بهانه و عاشقانه تا ابد دوست دارد...

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم خرداد 1386ساعت 17:32  توسط بچه محل...(فضول محله!)  | 

در هفته گذشته اعلام شد که تهران يکی از ده شهر نامطلوب جهان برای سکونت شناخته شد. اما تهران جذابيت های منحصر بفردی هم دارد که در هيچ جای دنيا نظير ندارد:

۱) تهران تنها شهری است که در آن می توانيد وسط خيابانهای آن نماز بخوانيد، وسط پارک شام بخوريد، در رستوران به ديدن مانکن های لباس های مدل جديد برويد، در تاکسی نظرات سياسی تان را بگوييد، در کوه برقصيد، اما برای ملاقات با نامزدتان بايد به يک خانه خلوت برويد.

۲) تهران تنها شهری است که در آن دو نفر روی دوچرخه می نشينند، چهار نفر روی موتورسيکلت می نشينند، شش نفر توی ماشين می نشينند، ۲۵ نفر توی مينی بوس می نشينند و ۶۰ نفر سوار اتوبوس می شوند.

۳) تهران تنها شهری است در دنيا که پياده ها حتما از وسط خيابان رد می شوند، اتومبيل ها حتما روی خط عابر پياده توقف می کنند و موتورسيکلت ها حتما از پياده رو عبور می کنند.

۴) تهران تنها شهر دنياست که در آن هميشه همه چراغ ها قرمز است، اما هر کس دوست داشت از آن عبور می کند.

۵) در تهران از همه جای ماشين ها صدا در می آيد، جز از ضبط صوت آن.

۶) در تهران هيچ جای زنها معلوم نيست، با اين وجود مردها به همه جاهايی که ديده نمی شود نگاه می کنند.

۷) همه در خيابان ها و پارک ها با صدای بلند با هم حرف می زنند، جز سخنرانان که حق حرف زدن ندارند.

۸) تهران تنها شهری است در دنيا که همه صحنه های فيلمهای بزن بزن را در خيابان های شهر می توانيد ببينيد، اما تماشای اين فيلمها در سينما ممنوع است.

۹) مردم وقتی سوار تاکسی می شوند طرفدار براندازی هستند، وقتی به مهمانی می روند اصلاح طلب می شوند و وقتی راه پيمايی می کنند محافظه کارند و وقتی سوار موتورسيکلت می شوند راست افراطی می شوند.

۱۰) رانندگی در تهران مثل سياست ايران است، هرکسی هر کاری دلش بخواهد می کند، اما همه چيز به کندی پيش می رود.

۱۱) ماشين ها در کوچه های تنگ با سرعت ۷۰ کيلومتر حرکت می کنند، در خيابانها با سرعت ۲۰ کيلومتر حرکت می کنند و در بزرگراهها پارک می کنند تا راه باز شود.

۱۲) در شمال شهر تهران مردم در سال ۲۰۰۸ ميلادی زندگی می کنند و در جنوب شهر در سال ۷۰ هجری قمری.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم خرداد 1386ساعت 13:37  توسط بچه محل...(فضول محله!)  | 

ژاپن

جوان اولي از عشق جوان دومي نسبت به دختر محبوبش متاثر ميشه و خودکشي مي کنه! جوان دومي هم از مرگ همنوع خودش اونقدر اندوهگين ميشه که خودکشي مي کنه! بعدش براي دختر ژاپني هم چاره اي جز خودکشي نيست!
 
اسپانيا

مرد اولي توي دوئل ، مرد دومي رو از پاي در مياره و با زن محبوبش به آمريکاي جنوبي فرار مي کنن!

 انگلستان
دو تا عاشق با کمال خونسردي حل قضيه رو به يه شرط بندي توي مسابقه ء اسب سواري موکول مي کنن! اسب هر کدوم برنده شد ، معشوق مال اون ميشه!

  استراليا
دو تا مرد بر سر ازدواج با معشوق مشترک سالها مشاجره مي کنن! اين مشاجره اونقدر طول مي کشه تا يکي از طرفين پير بشه و بميره ، يا از يه مرضي بميره! اونوقت اونکه زنده مونده با خيال راحت به مقصودش مي رسه!

 قفقاز
جوان اولي دختر محبوب رو بر مي داره و فرار مي کنه! دومي هم دختر رو از چنگ اولي مي دزده و پا به فرار مي ذاره! باز اولي همين کار رو مي کنه و اين ماجرا دائما تکرار ميشه!

 نروژ
معشوقه ء دو مرد براي اينکه به جدال و دعواي اونها خاتمه بده خودشو از بالاي ساختمون مرتفعي ميندازه پايين و غائله ختم ميشه!

 آفريقا
قضيه خيلي ساده ست و جاي اختلاف نيست! دو تا مرد ، زني رو که مي خوان عقد مي کنن و علاده بر اون ، بيست تا زن ديگه هم مي گيرن!

 مکزيک
کار به زد و خورد خونيني مي کشه و يکي از طرفين کشته ميشه! ولي بعدش اونکه رقيبش رو کشته از دختر مورد نظر دلسرد ميشه و دخترک بي شوهر مي مونه!

 آمريکا
حل قضيه بستگي به زن داره و هر کس رو انتخاب کرد با اون ازدواج مي کنه!

 ايران
فقط پول موضوع رو حل مي کنه! پدر و مادر دختر مي شينن با همديگه مشورت مي کنن و خواستگاري که پولدار تر و گردن کلفت تره رو انتخاب مي کنن! عاشق شکست خورده اگه توي عشقش جدي باشه يا بايد خودشو بکشه يا رقيب رو از ميدون به در کنه يا افسردگي مي گيره و
......

همسر نازم خسته نباشی میدونم که امتحان اول رو عالی دادی.و منو رو سفید کردی.

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم خرداد 1386ساعت 18:5  توسط بچه محل...(فضول محله!)  | 

«بيل گيتس»، رئيس «مايکروسافت»، در يک سخنراني در يکي از دبيرستان‌هاي آمريکا، خطاب به دانش‌آموزان گفت: «در دبيرستان خيلي چيزها را به دانش‌آموزان نمي‌آموزند». او هفت اصل مهم را که دانش‌آموزان در دبيرستان فرا نمي‌گيرند، بيان كرد.

به گزارش اصول بيل گيتس به اين شرح است:

اصل اول: در زندگي، همه چيز عادلانه نيست، بهتر است با اين حقيقت کنار بياييد.

اصل دوم: دنيا براي عزت نفس شما اهميتي قايل نيست. در اين دنيا از شما انتظار مي‌رود که قبل از آن‌که نسبت به خودتان احساس خوبي داشته باشيد، کار مثبتي انجام دهيد.

اصل سوم: پس از فارغ‌التحصيل شدن از دبيرستان و استخدام، کسي به شما رقم فوق‌العاده زيادي پرداخت نخواهد کرد. به همين ترتيب قبل از آن‌که بتوانيد به مقام معاون ارشد، با خودرو مجهز و تلفن همراه برسيد، بايد براي مقام و مزايايش زحمت بکشيد.

اصل چهارم: اگر فکر مي‌کنيد، آموزگارتان سختگير است، سخت در اشتباه هستيد. پس از استخدام شدن متوجه خواهيد شد که رئيس شما خيلي سختگيرتر از آموزگارتان است، چون امنيت شغلي آموزگارتان را ندارد.

اصل پنجم: آشپزي در رستوران‌ها با غرور و شأن شما تضاد ندارد. پدر بزرگ‌هاي ما براي اين کار اصطلاح ديگري داشتند، از نظر آنها اين کار «يک فرصت» بود.

اصل ششم: اگر در کارتان موفق نيستيد، والدين خود را ملامت نکنيد، از ناليدن دست بکشيد و از اشتباهات خود درس بگيريد.

اصل هفتم: قبل از آنکه شما متولد بشويد، والدين شما هم جوانان پرشوري بودند و به قدري که اکنون به نظر شما مي‌رسد، ملال‌آور نبودند.

همسر عزیزم موفق باشی میدونم کولاک میکنی و باز هم شاگرد اول می شی!

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم خرداد 1386ساعت 17:16  توسط بچه محل...(فضول محله!)  | 

 

 

سلام ......................

 

یه سلام تو ماه  پر استرس خرداد  . نمی دونم چرا هر وقت اسم ماه

 

خرداد رو می شنوم دلم آشوب میره  . اصلا ماه خرداد رو دوست

 

ندارم  . امتحانام از 13 خرداد شروع میشه  . شاید تا 1 تیر دیگه

 

نتونم اپ کنم   ( البته شاید همسر جونم بتونه ) ولی من نه  .

 

اخه همسر جون گفته " باید درسات رو خوب بخونی " منم از

 

امروز صبح تا همین الان داشتم درس می خوندم . دیگه این چند

 

هفته مثل ... باید درس بخونم   . واسم دعا کنین  امتحانام رو خوب

 

بدم .

 

یه سخن با عشق نازم :

 

عزیزم تمام تلاشم رو می کنم که امتحانام رو خوب بدم  . و مثل ترم

 

پیش خوشحالت کنم  . عزیز دلم واسم خیلی دعا کن  . عشق من  برای

 

دیدن گل لبخند روی لبهای نازنینت درس خوندن که سهله سخت ترین

 

کاها رو هم می کنم  .

 

                        همسرت که عاشقانه دوستت دارد ( نصیبه )

+ نوشته شده در  جمعه چهارم خرداد 1386ساعت 14:19  توسط بچه محل...(فضول محله!)  | 

از آب و گل که در آمدی

یادت باشد

پنجره هامان خیس خیس اند

روسری ام را بردار

لطیف روی باران بکش

پشت قطره ها را نگاه کن

-  من خیس فاجعه ام -

قبل از این که رنگین کمان بیاید

روی شیشه

پشت قطره ها

سالهاست باران گرفته ام

راستی

روسری ام را نمی خواهد بشویی

می خواهم از جنس خودم باشد

شعر از خانم فاطمه ابراهیمیان

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم خرداد 1386ساعت 15:59  توسط بچه محل...(فضول محله!)  | 

 

 

یه سلام به همه دوستای خوبم و یه سلام از راه دور به همسر نازنینم

 

قاسم جان جات اینجا خیلی خا لیه  . امشب نجمه رو می بریم حرم امام

 

رضا ( ع ) عقدش می کنیم   . دیشب علی اقا ( شوهر خواهر گلم ) ما

 

رو ( من و نجمه و فهیمه ) روشام  برد طرقبه . خیلی جات خالی بود.

 

چه شامی بود  . راستی خیلی ها دیشب بهت سلام رسوندن از جمله :

 

مهدیه ، فهیمه ،  اقا و خانم تسلیم ، ریحانه جون . قاسم هیچی درس

 

نخوندم  . امتحانام از 13 خرداد شروع می شه   . واسم دعا کن  .

 

راستی مراسم نامزدی هم کنسل شد . گفتند چون مهمونا خیلی زیادن

 

مراسم عقد بگیریم . بهتر اون موقع تو هم هستی  . عزیزم خیلی

 

مواظب خودت باش  . عشق من دوست دارم .

 

                                                           دلبندت نصیبه 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم خرداد 1386ساعت 16:10  توسط بچه محل...(فضول محله!)  |