با سلام
روز عشاق را به همه دوستان عزیز ، خصوصا همسر نازنینم تبریک می گم و از خدای مهربون ،خدای همه عشاق می خوام هیچ عاشقی رو از معشوقش دور نکنه و همه عشاق رو به هم برسونه . من هم که دارم می رم خدمت (مقدس!)سربازی که آموزشیم 01ارتش تهران هستم. همه سعیمو می کنم که تا بتونم آپ کنم.به هر حال چیزی که مشخصه کمتر up خواهم کرد .
عاشق باشید و آزاده
یا حق!


نمی دانم چرا اما می دانم که تورا دوست دارم. نه ، یادم آمد چون تو بهترین و پاکترین هستی .چون از جنس فرشته ها هستی ، زیرا خوش قلب ترین زیبای جهانی ، و در قلب خشک من ریشه دواندهای، آری همان قلبی که سالهاست در گرو عشق نازنینت است و من اگر چه از تو دورم اما با یادت که بهترین یادگار است زنده ام و آرزویم خوشی قلب پاکت است و بدان هرکجا که باشی در قلب من تنها هستی و تا باد با یاد تو خواهم .
از طرف آنکه به تو می اندیشد

شعر گفتن چه قدر آسان است،روز هایی که یار من هستی
مثل هر کس در کنارت هست،مثل آنها نه!خویشتن هستی
بادها این مسافران غریب روی بال و پرت سوار شدند
خوب فهمیده اند این را که:خانه بر دوش بی وطن هستی
برف اندام لایزالت را ، روی اندام من تکاندی،بعد
دکمه هایت اسیر برفم کرد،[من تنم ... و تو پیرهن هستی]
انجمن های شعر را رفتیم ،حاصل اما چه شد از این رفتن ؟
حال من شاعری غزل سازم،تو خود شعر انجمن هستی
گرچه سخت است این سخن بگذار،در همین بیت اعتراف کنم
مرد میدان نبوده ام هرگز،تو ولی اصل جنس زن هستی
شعر از دوست عزیزم"علیرضا جهان شاهی"از کتاب"این کتاب اسم ندارد"
چقدر آبی دریا قشنگ تر شده است
دلم برای نگاه تو تنگ تر شده است
دوباره بوی تو را می دهد دهان شراب
لبت عسل تر و قلبم شرنگ تر شده است
نشسته،پشت سرم گریه می کند خورشید
... و چشم های ترش، سرخ رنگ تر شده است
در ایستگاه قطار این مسافر تنها
برای تکه شدن بی درنگ تر شده است
به پرتگاه عمیقی رسیده ماه ترنج
پلنگ قصه ما هم پلنگ تر شده است
از اشعار دوست عزیزم"علیرضا جهان شاهی"از کتاب"این کتاب اسم ندارد"
بخوان به نام رهایی بخوان که برگردد
بخوان که سبز شود کوچه آنکه برگردد
چه گرگ و میش غریبی است پیر کنعان را
بدون یوسف او کاروان که برگردد
تمام مردم ده سامری شده اند
کلیم ساده دل از آسمان که برگردد
قمار باخته زندگی شوند این قوم
به دست باد ورق هایشان که برگردد
نمانده است به جز شاخه های خشک درخت
خزان که سر برسد،باغبان که برگردد
تو را قسم به خودت می دهم که پلک نزنم
کنار پنجره عاشق بمان که برگردد
از اشعار دوست عزیزم"علیرضا جهان شاهی"از کتاب"این کتاب اسم ندارد"
سلام بر حسین
اولا ایام شهادت سالار و سرور همه عاشقان رو تسلیت می گم و از همه تون التماس دعا دارم.این شعر از دوست بسیار خوبم علیرضا جهانشاهی است که در کتاب"این کتاب اسم ندارد"به چاپ رسیده است و اگر خدای مهربون بخواد سعی می کنم از این به بعد اشعاری از اونو براتون بنویسم.
اگر چه شهره به آرام و صبر و حوصله ام
هنوز از تو و آن چشم ها پر از گله ام
تو مثل گویش گنجشک ها ، صمیمی و سبز
صدا بزن دل خود را که با تو یکدله ام
بهار آمده با خاطرات برفی تو
دوباره منجمد فصل های فاصله ام
نه دفتری نه کتابی نه اشک و لبخندی
فقط شبیه ورق های خیس و باطله ام
"دچار "معنی عاشق نمی دهد اما
هنوز ماهی دریای چشم های"نصیبه "ام
البته در شعر علی عزیز به جای نصیبه راهله بود.که منو خواهد بخشید.

هر چه بیشتر اوج بگیری در نظر مردمانی که پرواز را نمی فهمند کوچکتر به شمار میایی.
تكيه به شونه هام نكن من از تو افتاده ترم
ما كه به هم نميرسيم... بسه ديگه! بذار برم
كي گفته بود به جرم عشق؟ يه عمري پرپرت كنم
يه گوشه اي كنج قفس... چادر غم سرت كنم
.... من نه قلندر ميشمو.... نه قهرمان قصه ها
نه برده ء حلقه به گوش.... نه مثل اون فرشته ها
من عاشقم...همينو بس! غصه نداره...بي كسيم!
قشنگيه قسمت ماست! كه ما به هم نميرسيم
خوش به حال آسمون كه هر وقت دلش بگيره بي بهونه مي باره ... به كسي توجه نمي كنه ... از كسي هم خجالت نمي كشه ... مي باره و مي باره و ... اينقدر مي باره تا آبي شه ... آفتابي شه...!!! کاش ... کاش مي شد مثل آسمون بود ... كاش مي شد وقتي دلت گرفت اونقدر بباري تا بالاخره آفتابي شي ... بعدش هم انگار نه انگار كه بارشي بوده ... انگار نه انگار كه غمي بوده ... همه چيز فراموشت بشه ...!!! كاش مي شد …..