التماس دعا
الهي شنيده ام فرمودي : با يك مشت خاك چه كنم؟ ...مگر اينكه بيامرزم
الهي...تو كه بي نياز بي انبازي..و به رايگان مي بخشي.( نياز) هم كه درويش گداي توست..پس در اين ماه زيباي خودت. بخششت را با درويشانت بيش بفرما..
الهي ..اگر بخششت را نصيبم نگرداني و جرم و گناهان مرا در ميان اوري....من نيز ..عفو و گذشت تو را به ميان مي كشم...و اگر مرا در اتش بي مهري ات اندازي...در برابر همه ي اهل اتش فرياد خواهم كرد كه : دوستت دارم...
الهي.. به ما توفيق ده كه: در اين ماه چندان عمل پاكيزه به درگاه تو عرضه داريم كه ما را به سبب ان از گناهان پاك گرداني و در پناه خود نگهداري..تا مبادرت به عيبها را از سر نگيريم..
الهي.. از تو در اين ماه مسيلت داريم تو فيقات ما چنان باشد كه طاعت فرشتگان تو كمتر از طاعتهاي گوناگون ما وانواع سببهاي نزديكي به استان تو باشد....
الهي.. به عظمت اين ماه ترا قسم ميدهيم : ما را شايسته ان مقام گردان كه دوستان خود را به كرامت خودبه ان نويد داده اي.
.الهي.... بر محمد و ال او درود فرست.. ..و چون در همه شبهاي اين ماه جمعي را از سر بخشندگي و بنده نوازي از بند عذاب مي رهاني و مي امرزي..پس ما را نيز در زمره رستگان در اور و از بهترين اصحاب اين ماه گردان..
الهي... ان هنگام كه ماه نو را از نظر نا پديد ميكني ..گناهان ما را با سر امدن ان عفو نماي..
و وقتي روز هاي اين ماه را سپري ميكني جامه الودگي ها را از تن ما به در اور چندان كه ميان ما و گناهانجدايي افتد..و ما را در اين ماه از الو دگي به گناهان كوچك بپاي و از چنگ كناهان بزرگ برهان....
و اگر در اين ماه بر ان باشيم كه از ميانه روي در امور سر پيچيم ما را به راه ميانه اور ...
و اگر دشمن تو شيطان بر ما چيرگي يابد ما را از چنگ او رهايي ده..
الهي.. . اوقات اين ماه ما را با طاعتي كه در استان تو بجاي مياوريم زيور بخش... عنايت فرما تا روز ان را روزه بداريم..و شب ان را با نماز و ونياز وزاري به در گاهت و خشوع در استانت..و خاكساري در پيشگاهت سپري كنيم..
و اخلاق و افعال و ظاهر و باطن ما ان سان شايسته و پسنديده باشد.. كه هيچيك از روز هاي ان بر غفلت ما و هيچ يك از شبهاي ان بر ارتكاب تقصير ما گواهي ندهد..
الهي در ديگر ماهها ..وروز ها نيز تا وقتي به ما زندگي مي بخشي ان كن كه چنين باشيم..و ما را از بندگان صالح خود قرار ده كه وارث فردوس برين اند و مقيم جاوداني ان.....
الهي ..در همه حال و همه وقت وهر زمان ..بر محمد و ال او درود فرست..به شمار درود هايي كه بر هر كس نثار فرموده اي و چندين برابر ان به چندين برابر .. كه هيچكس جز تو شمار ان نداند..كه تو هر چه خواهي كني..
امين...يا رب العالمين....
.jpg)
.jpg)

الهى ! از نماز و روزهام توبه كردم به حق اهل نماز و روزهات توبه اين نا اهل را بپذير.
الهى ! به فضلت سينه بى كينهام دادى به جودت شرح صدرم عطا بفرما.
الهى ! عقل گويد " الحذر الحذر" ، عشق گويد " العجل العجل " آن گويد دور باش و اين گويد زود باش.
الهى ! ضعيف ظلوم و جهول كجا و واحد قهار كجا.
الهى ! آنكه از خوردن و خوابيدن شرم دارد از ديگر امور چه گويد.
الهى ! اگر چه درويشم ولى داراتر از من كيست كه تو دارايى منى.
الهى ! در ذات خودم متحيرم تا چه رسد در ذات تو.
الهى ! نعمت سكوتم را به بركت " وَاللهُ يُضاعَفُ لِمَنْ يَشاء " اضعاف مضاعف گردان.
الهى ! به لطفت دنيا را از من گرفتهاى به كرمت آخرت را هم از من بگير.
الهى ! روزم را چو شبم روحانى گردان و شبم را چون روز نورانى.
الهى ! "حسنم " كردى احسنم گردان.
الهى ! دندان دادى نان دادى، جان دادى جانان بده.
الهى ! همه از گناه توبه مىكنند و حسن را از خودش توبه ده.
الهى ! گويند كه بُعد سوز و گداز آورد ، حسن را به قرب سوز و گداز ده.
الهى ! خودت گفتهاى " وَ لا تَيْاَسوُا مِنْ روُحِ الله " نااميد چون باشم.
الهى ! انگشترى سليمانيم دادى انگشتسليمانيم ده.
الهى ! سرمايه كسبم دادى توفيق كسبم ده.
الهى ! اگر " ستارالعيوب " نبودى ما از رسوايى چه مىكرديم.
الهى ! من " الله الله " گويم اگر چه " لا اله الا الله " گويم.
اونی که میخواستی تو غبارا گم شد مرغی شد و پشت حصارا گم شد
اسم تو رو رو بال مرغا نوشت رو کنده ی سبز درختا نوشت
یه روز که بارون میومد بهش گفت یه روز دیگه رو موج دریا نوشت
دریا با موجاش اون رو از خودش روند مرغ هوا گم شد و اون رو گریوند
اونی که میخواستی تو غبارا گم شد مرغی شد و پشت حصارا گم شد
باد اومد و تو جنگلها قدم زد اسم تو رو از همه جا قلم زد
ببین جدایی چه به روزش آورد چه سرنوشتی که براش رقم زد
تقدیم به همسرم![]()
گلوله مست که می شد کمی عرق می کرد
و می دوید به سوی کلاه کاهی مرد
کسی که از لب خودکار رد خون پاشید:
"همه هراس من ازمرگ..." ناگهان شک کرد
عبا و شال مترسک شبیه بودا نیست
قسم به فاحشه های "عفاف" و این شب سرد
تمام صورت دیوار عنکبوتی شد
- نمی شود که برقصی خلافِ ساعتگرد
وباد زوزه کشید و نوشت:
یا من یا...
-عجالتن خفه خون! ، بخشنامه ی سگ زرد:
"برادرا! به خدا شعر چیز خوبی نیست"
وگفت:"آدم عاقل به چادرت برگرد"
ستون پنجم این جدول از کجا پر شد؟
به شکل ارتشی از بیست و چند میلیون درد
و"کُلِّ یَوم..."
که" یاسین" به گوشمان خندید
و " کُلِّ اَرض..."
خراب از تکانه های نبرد
پلاک و چفیه یدک شد به استخوان غریب
قمار باز گمانم جنازه کم آورد...
گلوله چیز عجیبی ست ، مست لایعقل
و ممکن است بچسبد به سینه ی یک مرد
تقدیم به همسرم
.jpg)
پدر بوئیدش
برادر بوئیدش
عمو بوئیدش
دائی بوئیدش
پسر همسایه و قصاب و قاضی دادگاه هم.
حالا، بوی تنش تمامی شهر را پر کرده ست:
خانه ها، دکانها، مسجدها، قبرستانها، و اداره های پلیس.
خانم ها و آقایان
دماغهایتان را لطفاً محکم تر ببندید
این جسد فاحشه ایست که دیشب گوشه ی همین خیابان سرد
بی صدا خفه شد.
این شعر سروده خانوم لیلا فرجامی میباشد. برای خواندن اصل شعر میتوانید به این آدرس مراجعه کنید. همچنین علاقه مندان میتوانند برای خواندن شعرهای بیشتر از این سایت دیدن نمایند.
منابع عراقي از نگراني شديد سفير آمريكا در عراق در مورد تفكرات و فتاواي آيتالله سيستاني به دليل هماهنگي آن با تفكرات حضرت امام خميني (ره) و رهبر معظم انقلاب خبر ميدهند.
به گزارش خبرنگار خبرگزاري فارس از خوزستان زلمي خليل زاد سفير آمريكا در ديدار اخير خود با برخي از سياسيون عراقي گفته است نظرات آيتالله سيستاني به شدت به مواضع آيتالله خميني و جانشين وي آيتالله خامنهاي نزديك است و براي آمريكا ثابت شده است وي از ولايت فقيه و برقراري حكومت اسلامي حمايت خواهد كرد.
وي كه براي روساي احزاب كوچك و در حاشيه عراق سخن ميگفته افزوده است اين مرد نفوذ زيادي در عراق دارد و با يك اشاره او، عراق نيز تكان مي خورد.
وي تاكيد كرده آمريكا با شدت در مقابل برقراري يك حكومت اسلامي در عراق و نظير آنچه در ايران است، مخالفت ميكند.
وي همچنين اظهار نارضايتي خود را از ديدار نمايندگان مقام معظم رهبري از مصدومين و بازماندگان حادثه پل كاظمين اظهار داشته و آن را دخالت در امور عراق توصيف كرده است.
مسئله قيام حضرت مهدي و انتظار موعود جهاني با چالشهاي متعددي روبهروست نظير اينكه: اگر قرار است عدالت كامل در آخرت تحقق يابد، چه ضرورتي دارد كه حكومت عدل جهاني در دنيا تشكيل شود؟ چرا انتظار فرج، افضل اعمال خوانده شده با اين كه سنخ «انتظار» از سنخ «عمل كردن» نيست، چه رسد به افضل اعمال بودن؟ با توجه به ديدگاه ما در خصوص حكومت جهاني واحد حضرت مهدي(ع) آيا ميتوان به ديدگاهي در خصوص مسئله امروزي «جهاني شدن» دست يافت؟
اگر شرط ظهور، پر شدن جهان از ظلم است، آيا تلاشهاي اصلاحي ما ظهور را به تعويق نمياندازد، و اگر اين تلاشهاي اصلاحي ما سير تكاملي انسان را شكل ميدهد ديگر چه نيازي به مهدي موعود(ع) است؟ و ... در واقع از ما خواستهاند كه «منتظر قيام موعود جهاني باشيم» و همة سؤالات ما به اين بر ميگردد كه اولاً چرا؟ و ثانياً چگونه؟ در اين مقاله كوشيدهايم اين گونه سؤالات را با نگاهي به انديشه استاد مطهري پاسخ دهيم.
بحث انتظار و ظهور مهدي موعود(ع) از ابعاد گوناگوني مورد چالش قرار گرفته است؛ از جمله:
1. مهمترين فلسفهاي كه براي تحقق قيام مهدي برشمردهاند، تحقق عدالت فراگير و گسترده است. با توجه به اين كه يكي از علل ضرورت معاد نيز همين ضرورت تحقق كامل است و با توجه به اينكه دنيا فقط دار گذر، و اصل و مقصد نهايي، آخرت است، ديگر تحقق عدالت فراگير در دنيا چه ضرورتي دارد و چرا بايد در اين دنيا انتظار عدالت داشته باشيم؟
2. در آيات و احاديث براي برخي اعمال جايگاه خاصي قائل شدهاند: نماز ستون دين دانسته شده، و امر به معروف و نهي از منكر، مايه قوام بقيه احكام، و ... در اين ميان انتظار فرج، افضل اعمال شمرده شده است. چرا انتظار، چنين جايگاهي دارد؟ به ويژه اگر توجه كنيم كه در بقيه موارد، فعل ايجابي و اقدام صورت ميگيرد؛ اما ظاهراً انتظار، فعل سلبي و اقدام نكردن و منتظر ماندن است. چگونه «كاري نكردن» «مهمترين و برترين كار» دانسته شده است؟
3. يكي از مباحثي كه امروزه جدي مطرح ميشود، بحث «جهاني شدن» است و ميدانيم حكومت مهدي(ع) نيز حكومت جهاني است. قيام او فلسفهاي جهاني دارد و الگوي اسلامي جهاني شدن را ميتوان همان حكومت حضرت مهدي(ع) دانست. اگر از اين زاويه نگريسته شود، آيا جهاني شدن رنگ و بوي ديگري نخواهد گرفت و در آن صورت، وظيفه ما در قبال آنچه امروزه به صورت جهاني شدن مطرح شده، چيست؟
گذشته از اينگونه پرسشها كه در خصوص اصل مهدويت و انتظار مطرح است، خود مفهوم انتظار، در درون خود نيز با چالشهايي جدي مواجه است كه شايد مهمترين آنها اين باشد كه با توجه به اينكه در احاديث آمده ظهور، زماني رخ ميدهد كه جهان پر از ظلم شده باشد. آيا هرگونه تلاش اصلاحي عملاً ظهور را به تأخير نمياندازد؟ اگر بايد منتظر ظهور بود، پس بايد از اقدامات اصلاحي دست برداشت و اين به معناي نفي وظايف اجتماعي است كه در دين بر دوش انسان گذاشته شده است ( نظير امر به معروف و نهي از منكر) و اگر قرار است به آن وظايف عمل كنيم، ديگر چگونه ميتوان منتظر بود؟ به بيان ديگر، اگر قرار است سير بشر با اين اصلاحات ما، سير تكاملي باشد، اين سير به همين ترتيب به آخر ميرسد و ديگر چه نيازي به ظهور مهدي(ع) است؟
اينها و سؤالاتي از اين دست، نگاهي دوباره و عميق به مسئله مهدويت در اسلام را ميطلبد كه ميتوان كل مسئله را در اين جمله خلاصه كرد: از ما خواسته شده «انتظار ظهور و قيام مهدي را داشته باشيم» و مسئله ما اين است كه چرا و چگونه؟
در اين مقاله قصد داريم با استفاده از انديشههاي شهيد مرتضي مطهري پاسخ اين سؤال را به دست آوريم.
سؤال از چرايي، دو گونه پاسخ ميتواند داشته باشد: يك بار، سؤال چرايي، سؤال از علل شيء است و اينجا بايد به تبيين فلسفه مهدويت پرداخت؛ يعني سؤال از اينكه «چرا بايد منتظر بود؟»، به اين بر ميگردد كه چرا قيام مهدي ضرورت دارد كه انتظار آن ضرورت داشته باشد؟ پاسخ ديگر، پاسخ از طريق نتايج (معلولات شيء) است؛ يعني بايد منتظر بود؛ زيرا منتظر بودن، اين آثار را براي ما به همراه دارد؛ اما بحث از چگونگي، بين اين aدو نحوه چرايي قرار ميگيرد. اين بحث از طرفي متفرع بر فلسفه مهدويت است؛ زيرا براي معلوم شدن چگونگي انتظار ابتدا بايد متعلق آن معلوم شود. روشن است كه انتظار حمله دشمن را داشتن چگونگياي غير از انتظار ورود ميهمان داشتن را اقتضا ميكند. اينجا پس از شناخت ضرورت و فلسفه قيام موعود جهاني است كه ميتوان به اين پرداخت كه اين قيام چگونه تحولي در تاريخ و جامعه بشري است و چگونه انتظاري را از ما ميطلبد. از طرف ديگر، زماني ميتوان سخن از آثار و نتايج اين انتظار به ميان آورد كه چگونگي اين انتظار معلوم شده باشد تا بگوييم چنين انتظاري چنان ثمرهاي خواهد داشت.
بدين ترتيب بحث را در سه بخش ادامه ميدهيم: در بخش اول (فلسفه مهدويت و ضرورت انتظار) و سوم (ثمرات انتظار) دربارة چرايي انتظار سخن خواهيم گفت و در بخش دوم ( نحوه انتظار و وظيفه ما) در خصوص چگونگي آن.
بخشاول: فلسفة مهدويت و ضرورت انتظار
در فلسفة اسلامي، قاعدهاي به نام قاعدة «تلازم حد و برهان» وجود دارد. به اقتضاي اين قاعده، هرگونه برهاني كه بر مسئلهاي اقامه شود، به شناخت (حد) بهتر آن خواهد انجاميد و بالعكس.1 اين بحث ما نيز بر همين روش مبتني است؛ يعني اگر بخواهيم شناخت مناسبي از مهدويت به دست آوريم، يك راه اين است عللي كه ضرورت مهدويت را ايجاب كرده، بررسي كنيم. به نظر ميرسد مهمترين دليل ضرورت موعود جهاني، همان فلسفة بعثت انبيا است كه فلسفة خلقت نيز هست.2 فلسفه خلقت، عبادت و عبوديت است كه حقيقت عبوديت، تقرب به خدا است و فلسفة بعثت نيز طبق آيات متعددي از قرآن كريم، توحيد و عدالت اجتماعي معرفي شده كه مطابق شرح دقيق شهيد مطهري، عدالت نيز براي توحيد است.3 و مهمترين ضرورت قيام موعود جهاني نيز پر كردن زمين از عدل و قسط است؛ اما چنانكه گفته شد، اگر قرار است عدالت كامل در آخرت محقق شود، ديگر چه اصراري هست كه در دنيا هم محقق شود؟ پاسخ به اين سؤال، به نوع نگاه ما به انسان، عدالت و آخرت بر ميگردد كه در چند بند توضيح ميدهيم:
1. جايگاه انسان در نظام آفرينش: «از منظر قرآن كريم، انسان به زمين نيامده كه در زمين بماند؛ بلكه آمده تا مسير حركت به سوي خدا را طي كند و به مقام شايسته خويش كه همان مقام خليفة اللهي است برسد؛ يعني مظهر صفات خدا گردد. انسان، آن گونه كه ملائكه پنداشتند، فقط موجودي نيست كه در زمين فساد و خونريزي كند، بلكه سكه وجودش، روي ديگري دارد كه همان فلسفة آفرينش او است و در واقع آنچه در انسان اصالت دارد، همان ارزشهاي متعالي وجود او است».4
2. اصل فطرت: با توجه به مطلب پيشين، انسان موجودي خنثي نيست كه صرفاً تحت تأثير عوامل خارجي واقع شود، بلكه در ذات خود، شخصيت واقعي و جهتگيري حقيقي به سمت كمال دارد كه اين جهتگيري، همان فلسفه اصلي وجود او است و امري است كه ميتوان روي آن سرمايهگذاري كرد.5 اين سرمايه اوليه به قدري اهميت دارد كه وجود هرگونه باطلي كاملاً تبعي و طفيلي اين سرماية حق است و در عالم، باطل محض وجود ندارد؛ بلكه همه باطلها در اثر افراط و تفريط در حق پديد ميآيند و هويت مستقلي ندارند.6 به بيان ديگر، انسان يك ظرف خالي محض نيست كه از بيرون و تحت تاثير عوامل خارجي پر شود؛ بلكه بذر يك سلسله بينشها و گرايشها در نهاد او نهفته است و بدين سبب انسان بايد «پرورش» داده شود، نه اينكه مانند يك مادة صنعتي، «ساخته» شود.
3. رابطه فرد و جامعه: در اسلام، هم فرد اصالت دارد و هم جامعه. ديدگاه اسلام نه اصالت فردي محض است كه جامعه را فقط اعتباري و قراردادي بداند، نه اصالت جمعي صرف است كه هيچگونه اصالت و هويتي براي فرد قائل نباشد، بلكه بايد گفت:
«افراد انسان كه هر كدام با سرمايهاي فطري و سرمايهاي اكتسابي از طبيعت، وارد زندگي اجتماعي ميشوند، روحاً در يكديگر ادغام ميشوند و هويت روحي جديدي كه از آن به روح جمعي تعبير ميشود، مييابند. اين تركيب يك نوع تركيب طبيعي مخصوص به خود است كه براي آن شبيه و نظيري نميتوان يافت. اين تركيب از آن جهت كه اجزا در يكديگر تأثير و تأثر عيني دارند و موجب تغيير عيني يكديگر ميگردند و اجزا، هويت جديدي مييابند، تركيب طبيعي و عيني است؛ اما از آن جهت كه «كل» و مركب به عنوان يك «واحد واقعي» وجود ندارد، با ساير مركبات طبيعي فرق دارد؛ يعني در ساير مركبات طبيعي، تركيب، تركيب حقيقي است؛ زيرا اجزا در يكديگر تاثير و تاثر واقعي دارند و هويت افراد هويتي ديگر ميگردد و مركب هم يك «واحد» واقعي است؛ يعني صرفاً هويتي يگانه وجود دارد و كثرت اجزا تبديل به وحدت كل شده است؛ اما در تركيب جامعه و فرد، تركيب، تركيب واقعي است؛ زيرا تأثير و تأثر و فعل و انفعال واقعي رخ ميدهد و اجزاي مركب كه همان افراد اجتماعند، هويت و صورت جديد مييابند، اما به هيچ وجه، كثرت تبديل به وحدت نميشود و «انسان اكمل» به عنوان يك واحد واقعي كه كثرتها در او حل شده باشد، وجود ندارد. انسان اكمل، همان مجموع افراد است و وجود اعتباري و انتزاعي دارد»8
بنابراين، تحقق سعادت فرد بماهو فرد، لزوماً به معناي تحقق سعادت جامعه بماهو جامعه نيست؛ چرا كه هر دو اصالت دارند و زماني ميتوان واقعاً سعادت انساني را محقق شده دانست كه افزون بر سعادت فرد، سعادت جامعه نيز محقق شود.9
4. رابطه دنيا و آخرت: آخرت، باطن دنيا است بدين معنا كه عالم آخرت عالمي كاملاً مستقل نيست كه بعد از پايان زماني دنيا، تازه آغاز شود، بلكه با نظر عميق به آيات و روايات ميتوان دريافت كه آخرت در باطن دنيا قرار دارد؛ پس جزاي آخرتي، نه جزاي قراردادي است و نه حتي رابطه علي و معلولي با اعمال دنيايي دارد؛ بلكه جزاي آخرتي به ظهور رسيدن باطن همين اعمالي است كه در دنيا انجام ميدادهايم.10
پس ميتوان گفت: سعادت آخرتي، تجلي باطني و واقعي سعادت دنيايي است؛ بدين لحاظ كه در تعبير قرآن كريم، انساني كه از ياد خدا غافل باشد، گرچه انواع امكانات رفاهي در اختيارش باشد، باز زندگياش سخت و ناخوشايند است.11 و در مقابل، اولياي خدا هر قدر هم كه به لحاظ ظاهري در رنج و سختي باشند، در خوشي و آرامش كاملند.12
بدين ترتيب، براي تحقق عدالت واقعي در قيامت بايد هم به لحاظ فردي و هم به لحاظ اجتماعي، انسان كمال يافته در دنيا وجود داشته باشد.
5. انواع كمال انساني: اعمال انسان در زندگياش را ميتوان از حيث چهار رابطه بررسي كرد: رابطة او با خود، با خدا، با ديگر انسانها، و با طبيعت؛ اما ميتوانيم با نظري دقيقتر بگوييم كه بازگشت اين چهار رابطه به دو رابطه است: رابطه با خدا و رابطه با ديگران.
همانگونه كه كمال انساني از حيث رابطهاش با خدا مطرح است، از حيث رابطه انسانها با همديگر نيز بحث رسيدن به كمال انسان، قابل بررسي است. بدين ترتيب ميتوان گفت: به رغم اين كه پيامبر خاتم(ص) كسي است كه به لحاظ فردي تمام مراتب كمال انساني را پيموده است (الخاتم من ختم المراتب بأسرها) اما هنوز لزوماً انسان تمام مراتب كمال خويش را سپري نكرده؛ زيرا اين مراتب كمال را به لحاظ اجتماعي نيز بايد بپيمايد و البته اين نقصي بر مقام پيامبر خاتم(ص) نيست؛ بلكه نقصي بر مجموعة انسانهاست كه هنوز آماده تحقق آن كمال جمعي نشدهاند.13 به بيان ديگر، با توجه به اينكه جدا از فرد، جامعه هم اصالت دارد، به كمال رسيدن جامعه هم موضوعيت دارد و اين به كمال رسيدن بايد در عالم انساني تحقق يابد كه شايد فلسفه رجعت نيز همين باشد.14
بدين ترتيب، همانگونه كه به لحاظ فردي براي تحقق مقام خليفة اللهي كه خدا براي انسان در نظر گرفته، بايد انساني وجود داشته باشد كه در آن مقام در او تحقق يابد، به لحاظ اجتماعي نيز براي تحقق مقام خليفةاللهي بايد جامعه كاملي در جهان پيدا شود. جالب اينجا است همانطور كه انسان به لحاظ فردي «جسمانية الحدوث و روحانيه البقا» است،15 به لحاظ اجتماعي هم سير حركتي او از نهادهاي اقتصادي آغاز ميشود و به نهادهاي فرهنگي ميانجامد.
انسان در اثر همهجانبهبودن تكاملش، تدريجاً از وابستگياش به محيط طبيعي و اجتماعي، كاسته، و به نوعي وارستگي كه مساوي است با وابستگي به عقيده و ايمان، افزوده است و در آينده به آزادي كامل معنوي دست خواهد يافت.16
سير تكاملي بشريت به سوي آزادي از اسارت طبيعي مادي و شرايط اقتصادي و منافع فردي و گروهي و به سوي هدفي بودن و مسلكي بودن و حكومت و اصالت بيشتر ايمان و ايدئولوژي بوده و هست. ارادة بشر ابتدايي بيشتر تحت تأثير محيط طبيعي و محيط اجتماعي و طبيعت حيواني خودش شكل گرفته و متأثر شده است؛ ولي ارادة بشر مترقي در اثر تكامل فرهنگ و توسعة بينش و گرايش به ايدئولوژي مترقي، تدريجا از اسارت محيط طبيعي و اجتماعي و غرايز حيواني آزادتر شده و آنها را تحت تأثير قرار داده است.17
6. واقعي بودن آرمانهاي اسلام: نكتة مهمي در آموزههاي اسلام هست و آن اينكه تمام آرمانهايي كه در اسلام مطرح شده، واقعي و عيني و دست يافتني است. مكاتب جديدي كه چند قرن اخير در جهان غرب پيدا شده و آرمانهايي را مطرح كردهاند، به طور عمده معترف بودهاند كه آرمان آنها از نوع ايدهآل است و توصية آنها براي رسيدن به آن آرمان، صرفاً توصية روشي است؛ يعني بكوشيد حتي الامكان به آن سمت و سو برويد؛ هر چند معلوم است كه آن آرمان، سرانجام، دست نيافتني است. در واقع مدينههاي فاضله آنها، اتوپيايي نبوده كه واژه «ايدهآل» ترجمه دقيقي از «آرمان» آنها است؛ اما آرمانهاي اسلامي، صرفا ايدهآل و غيرعيني نيست. اسلام، انسان را تا حد خليفة اللهي ميخواهد و قبل از هر چيز نمونه آن را (پيامبر اكرم(ص) و امير مؤمنان(ع)) به جامعة بشري عرضه ميكند تا بدانند اين آرمان، به وسيله انسانها دست يافتني است.18 به همين ترتيب، اگر از ما ميخواهد جامعهاي با عدالت كامل در دنيا برقرار كنيم، تحقق آن را هم امري واقعي ميداند، نه صرفاً همچون آرماني دست نيافتني.
7. تقابل حق و باطل و غلبه نهايي حق: «هرچند در مجموع، حركت تاريخ، تكاملي است، ولي سير تكاملي آن جبري و لايتخلف نيست و چنين نيست كه هر جامعهاي در هر مرحله تاريخي لزوماً نسبت به مرحله قبل از خود كاملتر بوده باشد. نظر به اينكه عامل اصلي اين حركت، انسان است كه موجودي مختار و آزاد و انتخابگر ميباشد، تاريخ در حركت خود نوسانات دارد، ولي در مجموع خود، يك خط سير تكاملي را طي كرده و ميكند».19
به بيان ديگر، از ويژگيهاي انسان، تضاد دروني ميان غرايز متمايل به پايين است كه هدفي جز امر فردي و محدود و موقت ندارد و گرايشهاي متمايل به بالا كه ميخواهد از حدود فرديت خارج شود و همه افراد بشر را در برگيرد. نبرد دروني انسان كه قدما آن را نبرد ميان عقل و نفس ميخواندند، خواه ناخواه به نبرد ميان گروههاي انسانها هم كشيده ميشود؛ يعني نبرد ميان انسانهاي كمال يافته و آزادي معنوي به دست آورده با انسانهاي منحط و حيوان صفت، كه قرآن كريم آغاز اين نبرد را در داستان دو فرزند آدم، هابيل و قابيل منعكس كرده است.20
«در طول تاريخ گذشته و آينده، نبردهاي انسان تدريجاً بيشتر جنبه عقيدتي و مسلكي پيدا كرده و ميكند و انسان تدريجاً از لحاظ ارزشهاي انساني به مراحل كمال خود، يعني به مرحله انسان آرماني و جامعة آرماني نزديكتر ميشود تا آنجا كه در نهايت امر، حكومت و عدالت، يعني حكومت ارزشهاي انساني كه در تعبيرات اسلامي از آن به حكومت مهدي تعبير شده است، مستقر خواه شد و از حكومت نيروهاي باطل و حيوان مآبانه و خودخواهانه و خودگرايانه اثري نخواهد ماند».21
نكتة جالب توجه اينكه بر اساس پارهاي از احاديث، قيام مهدي(عج) زماني رخ خواهد داد كه سعيد و شقي به نهايت كار خود رسيده باشند؛ يعني هرچه اين حركت تاريخ به جلو ميرود، هم شقي شقيتر و هم سعيد سعيدتر ميشود و چنين جامعهاي است كه ميتواند زمينهساز قيام نهايي حق و باطل شود.22
8. ايمان به غيبت و امدادهاي غيبي: نكته بسيار مهمي كه در اين جنگ حق و باطل نبايد مورد غفلت واقع شود، اين است كه نظام جهان، نظام اخلاقي است. در منظر ديني، جهان چنين نيست كه در برابر عمل خوب و بد واكنش يكساني داشته باشد و اين همان چيزي است كه از آن تحت عنوان امدادهاي غيبي ياد ميشود. قرآن كريم ميفرمايد:
«إن تنصروا الله ينصركم»،23 «و من يتّق الله يجعل له مخرجا»24، «إن يكن منكم عشرون صابرون يغلبوا مأتين»25 و ... كه همگي حكايت دارد معادلات حاكم بر جهان، بسيار بيشتر از معادلات مادي و عادي است كه با چشم سر مشاهده ميشود كه يكي از اين معادلات مهم، آمدن حضرت مهدي(ع) براي نبرد نهايي حق و باطل است و به تعبير دقيق شهيد مطهري: «از مجموع آيات و روايات استنباط ميشود كه قيام مهدي موعود(ع) آخرين حلقه از مجموعه حلقههاي مبارزات حق و باطل است كه از آغاز جهان برپا بوده است.»26 و اين همان امداد غيبي است كه شامل جبهة اهل حق ميشود. بايد توجه كرد كه در منطق قرآن كريم، شمول امدادهاي غيبي نه تنها منافاتي با تلاش و حركت ما ندارد، بلكه اساسا، اگر ما بكوشيم، اين امدادها از راه ميرسند. اگر خدا را ياري كنيد، خدا ياريتان ميكند. در آيه:
و ما رميت إذ رميت و لكنّ الله رمي.27
نميفرمايند تو كناري نشسته بودي و تيري از غيب آمد و به دشمن خورد؛ بلكه ميفرمايد آن تيري را كه تو پرتاب ميكني ما به هدف ميزنيم كه اگر تو باشي و خودت، معلوم نيست كه آن تير به هدف بخورد.
9. بعد از قيام مهدي(ع): واپسين نكتهاي كه در شناخت مهدويت ضرورت دارد، اين است كه حكومت مهدي(ع) آغاز حركت اصلي انسان است، نه پايان كار.28
و اين حسن مهم آرمانهاي اسلامي است. به تعبير شهيد مطهري، در هر مكتبي وقتي آرمانش محقق شود، ديگر كار آن مكتب تمام ميشود و ميميرد؛ اما انساني كه نبردهاي با باطل را به اتمام رسانده، هنوز اصل «فاستبقوا الخيرات» جلوي چشمش خودنمايي ميكند. او كه نقصها را برطرف كرده، تازه در ابتداي سير صعودي خود است كه بايد بالا رود و اين سيره منتها و نهايت ندارد و هر چه بالاتر رود، در دستگاه هستي براي او امكان بالاتر رفتن هست.29 و شايد فلسفة رشد فوق العاده علمي و معنوي مردم در عصر ظهور همين نكته باشد.
بخش دوم: چگونگي انتظار و وظيفة ما
گفتيم انقلاب مهدي(ع) تحولي عظيم در تاريخ بشر است. در خصوص تحولات تاريخي، دو نوع بينش وجود دارد كه بر اساس هر يك، انتظار، معناي خاصي مييابد. يك ديدگاه اين است كه تحولات تاريخي ضابطهمند نيست يا اگر ضابطهمند است، اراده انساني در آن نقشي ندارد و بر روند تاريخ، جبري حاكم است. كسي كه معتقد باشد تحولات تاريخي ضابطهمند نيست، بايد قائل شود به اين كه اين تحولات قابل شناختن نيستند؛ پس قيام مهدي(ع) را هم نميتوان تحليل كرد؛ آنگاه انتظار، يعني منتظر يك حادثه عجيب و غريب ماندن و كاري نكردن تا بلكه دستي از غيب برون آيد و كاري بكند. اينجاست كه باب تأويلات نادرست در خصوص احاديث ظهور، باز ميشود و حتي برخي خواهند گفت: چون جهان بايد پر از ستم شود تا مهدي بيايد، پس ما هم به رواج ظلم كمك كنيم. كسي هم كه قائل باشد تحولات، ضابطهمندند، اما ارادة انساني در آنها نقشي ندارد نيز چارهاي ندارد جز اينكه بگويد: كاري نميتوان كرد و يگانه كار، حركت در همين سير جبري است و بازهم در اين منطق، اصلاحات مردود است. بر اساس هر دو رويكرد اين ديدگاه، قيام مهدي صرفاً ماهيت انفجاري دارد و فقط و فقط از گسترش و اشاعه ستمها و تبعيضها ناشي ميشود؛ آنگاه كه صلاح به نقطه صفر برسد، حق و حقيقت هيچ طرفداري نداشته باشد و باطل يكهتاز ميدان شود، اين انفجار رخ ميدهد و دست غيب براي نجات حقيقت (نه اهل حقيقت، زيرا حقيقت طرفداري ندارد) از آستين بيرون ميآيد.30
ديدگاه دوم، آن است كه تحولات تاريخي ضابطهمندند و ارادة انساني در آنها نقش دارد كه در بخش اول در واقع مباني اين ديدگاه را تبيين كرديم. در اين ديدگاه نيز دوگونه تصوير وجود دارد كه شايد بتوان تفاوت دكتر شريعتي و استاد مطهري را در مسئله انتظار در اين موضع ديد. يك تصوير اگزيستانسياليستي است كه در اين تصوير، ارادة انسان نقش بسيار مهمي دارد؛ اما هدفي وراي انسان قائل نيست و معتقد است كه خود انسان بايد هدف براي خود بيافريند.31 در واقع از ديد آنها، پذيرش هر هدفي وراي انسان و حركت انسان به سمت آن هدف مستلزم از خود بيگانگي است؛ پس، از پيش نبايد هيچ هدفي را براي انسان قائل شد؛ بلكه هر كسي هر هدفي دلش ميخواهد براي خودش برگزيند و به سمت آن حركت كند؛ اما اشكالات اين تصوير اگر بيش از ديدگاه قبل نباشد، كمتر نيست. مهمترين اشكالش اين است كه اصلاً آفريدن ارزش به معناي دقيق كلمه سخني بيمعناست. آيا به واقع معقول است كه انسان فرض كند در مقابلش هدفي هست؛ آنگاه به سمت آن هدف فرضي و براي رسيدن به آن حركت كند. اين مثل كار بتپرستها است كه بت را ميآفريدند و بعد ميپرستيدند و انسان داستان آن مرد سادهلوح را به ياد ميآورد كه براي رهايي از آزار بچهها به آنها گفت: در كوچه بالاتر آش نذري ميدهند و وقتي بچهها به آن سمت دويدند، با خود گفت شايد واقعاً آش ميدهند و خودش هم به آن سمت حركت كرد. هدف فرضي معنا ندارد، هدف بايد واقعي باشد، اما در عين حال برگرفته از عمق وجود خود آدمي باشد به نحوي كه حركت به سمت آن، حركت كمالي براي خود تلقي شود. نه حركت به سمت از خود بيگانگي. در هر حال، در اين تصوير انتظار به معناي اعتراض هميشگي به هر وضعي است و مستلزم اصالت انقلاب است؛ يعني اگر هيچ هدف خاص و معيني قبول نشود، آنگاه به هر حالتي انسان بايد معترض باشد و هيچ هدفي را كه عدهاي پذيرفتهاند نپذيرد؛ زيرا ديگر انتظار به پايان خواهد رسيد و به نظر ميرسد ديدگاه دكتر شريعتي در كتاب انتظار، مكتب اعتراض چنين مبنايي داشته باشد.
در تصوير دوم از اين ديدگاه بايد گفت: درست است كه ارادة انساني نقش مهمي در تحولات تاريخي دارد؛ اما با توجه به اصالت فطرت و جهتگيري واقعي درون انسان به سمت هدف واقعي، اين انتظار معناي خاصي مييابد، و آن اولاً قبول اين است كه حق از باطل قابل تشخيص است و ثانياً وظيفة اصلي منتظر «تقويت دائم جبهة حق و تلاش براي مشخصتر كردن مرز حق و باطل» براي به ثمر رسيدن آن نبرد عظيم جهاني خواهد بود. بدين معنا، انتظار، هم به لحاظ فردي و هم به لحاظ اجتماعي نه تنها حالت سلبي نيست، بلكه فعل ايجابي است كه بر تمام افعال ما سايه ميافكند و بدين سبب، افضل اعمال شمرده شده است. به لحاظ فردي كسي ميتواند واقعاً منتظر حكومت عدل باشد و آرزوي عدالت جهاني را در سر بپروراند كه خودش با عدل خوگرفته باشد و مزاجش با عدل سازگار باشد. كسي ميتواند منتظر عدل جهاني باشد كه عدل را دوست داشته باشد و كسي كه عدل را دوست داشته باشد، در درجه اول خودش اهل عدل خواهد بود و اين است كه گفتهاند: «منتظران مصلح، خود، بايد صالح باشند» به لحاظ اجتماعي نيز هر حركت اصلاحي كه در جهت پيروزي حق باشد، وظيفه منتظران است. پس «اصلاحات جزئي و تدريجي نه تنها محكوم نيست، بلكه به نوبة خود، آهنگ حركت تاريخ را به سود اهل حق تند مينمايد و برعكس، فسادها، تباهيها و فسق و فجورها كمك به نيروي مقابل است و آهنگ حركت تاريخ را به زيان اهل حق، كند ميكند؛ بنابراين در اين بينش آنچه بايد رخ دهد، از قبيل رسيدن يك ميوه بر شاخة درخت است نه از قبيل انفجار يك ديگ بخار. درخت هرچه بهتر از نظر آبياري و ...، مراقبت گردد و هر چه بيشتر با آفاتش مبارزه شود، ميوه بهتر و سالمتر و احياناً زودتري تحويل ميدهد».33
بدين معنا، وظيفه كلي ما در برابر مسئله «جهاني شدن» نيز روشن ميشود. جهاني شدن در منظر اسلامي يعني تحقق حكومت عدل جهاني كه مقدمة آن نبرد نهايي حق و باطل است و براي اين نبرد بايد جبهة حق را تقويت كرد و اين همان سخن امام خميني(ره) است كه «ما انقلاب خود را به جهان صادر خواهيم كرد»؛ البته بايد توجه داشت كه تقويت اين جبهه بيش از آن كه تقويت نظامي باشد، تقويت فرهنگي و معنوي است؛ زيرا اساس هويت اين جبهه، معنويت است و مقصود اين است كه بايد حق و عدل را هرچه واضحتر و صيقليتر آشكار كرد و توان فهم مردم از حق و عدل را افزايش داد؛ به گونهاي كه مردم بتوانند حكومت عدل را تحمل كنند! خوب است به اين نكته توجه كنيم كه حضرت مهدي(ع) بالاتر از حضرت علي(ع) نيست. پس ويژگي مهم حكومت عدل مهدي به فاعل آن بر نميگردد، بلكه به قابل بر ميگردد، يعني در زمان مهدي(ع) مردم به حدي از بلوغ فكري رسيدهاند كه بتوانند حق را از باطل تشخيص دهند و تسليم دشمناني نشوند كه ميكوشند لباس باطل بر چهرة حق بپوشانند تا مردم را از آن رويگردان كنند و به جاي آن باطلي كه با حق مخلوط شده، به خورد آنها بدهند34، اما مردمي كه درك صحيح و معقولي از عدل ندارند، حتي حكومت علي(ع) نيز بر آنها تنگ ميآيد؛ هرچند كه نميدانند به تعبير اميرالمؤمنين «من ضاق عليه العدل فالجور عليه أضيق»35.
با توجه به آنچه در خصوص انتظار گفته شد، خوب است نگاهي دوباره به حديث معروفي بيندازيم كه ميگويد ظهور در زماني رخ ميدهد كه زمين پر از ستم شده باشد كه اين حديث چگونه با مباحث پيشين قابل جمع است. ميتوان چنين گفت:
اولاً: پر از ظلم شدن، از علايم ظهور است نه از علل ظهور، در واقع، شرح مذكور كه ميگفت بايد به شيوع ظلم كمك كرد، از اين پندار ناشي بوده كه شيوع ظلم، علت ظهور است؛ در حالي كه علت ظهور اين است كه مقدمات ظهور (همان مشخص شدن جبهه حق و باطل و تقويت جبهه حق) آماده شده باشد. براي اينكه تفكيك مفهوم علامت شي و علت شي بهتر مشخص شود ميتوان از اين تمثيل استفاده كرد.
فرض كنيد در يك ايستگاه قطار، تابلويي درست كردهاند كه يك دقيقه قبل از ورود هر قطار به ايستگاه، آمدن آن را اعلام ميكند، و البته بعد از اين اعلام، قطار ميآيد. در اينجا اين اعلام، علامت آمدن قطار است، نه علت آمدن قطار، و اگر ما بخواهيم به آمدن قطار كمك كنيم، بايد به موتور محرك قطار بينديشيم، نه به دست كاري كردن در تابلو مذكور. ما هر قدر تابلو را تغيير دهيم، به خودي خود تأثيري در آمدن قطار ندارد.
بحث شيوع ظلم نيز اينگونه است و از اينگونه علامتها كه خودشان علت نيستند، در خصوص ظهور، موارد متعددي گفته شده است؛ مثلاً نظير: آمدن دجال. همانطور كه معنا ندارد براي تعجيل در ظهور، بگرديم يك نفر به نام دجال بيابيم و از او حمايت كنيم كه اقدامات خاصي را انجام دهد، به همين ترتيب معنا ندارد براي تعجيل در ظهور، به افزايش ظلم بپردازيم.
ثانياً: آنگونه كه استاد مطهري هم متذكر شده، در اين حديث تكيه بر روي ظلم شده است و سخن از گروه ظالم است كه مستلزم گروه مظلوم است و ميرساند كه قيام مهدي(عج) براي حمايت از مظلوماني است كه استحقاق حمايت دارند.36 بديهي است كه اگر در حديث گفته شده بود «زمين را پر از ايمان و صلاح و توحيد ميكند، بعد از اينكه پر از كفر و شرك و فساد شده بود»، مستلزم اين نبود كه لزوماً گروهي مستحق حمايت وجود داشته باشد. در آن صورت بود كه ميشد استنباط كرد كه قيام مهدي(ع) براي نجات حق از دست رفته و به صفر رسيده است، نه براي نجات گروه اهل حق - ولو به صورت يك اقليت».37
ثالثاً: به نظر ميرسد با توضيحاتي كه در خصوص چگونگي تقويت جبهه حق داده شده (اينكه وظيفة مهم، بالا بردن درك مردم دربارة عدل و تشخيص حق از باطل است) ميتوان گفت: شايد مقصود از پر شدن زمين از ظلم، به اقتضاي درك انسانها باشد. نه به اقتضاي افعال خارجي ظالمانة آنها، يعني شايد مقصود اين است مردم به رشدي ميرسندكه ديگر درك ميكنند جهان پر از ظلم است و ديگر ظلم را تحمل نميكنند و براي همين منتظر عدل ميشوند. براي اينكه مسئله بهتر روشن شود ميتوان به تاريخ بشر نگاهي كرد؛ براي مثال مردم زمان فرعون در ظلمي بزرگ به سر ميبردند؛ اما ميتوان گفت: اعتراض جدي به اين ظلم نداشتند و گويي كه به آن وضع راضي بودند يا حتي براي اينكه مقايسه بهتر شود اگر ميزان ظلمي كه در كل جهان حدود پنجاه سال پيش ميرفت را با ظلم امروز مقايسه كنيم، شايد مقدارش بيشتر نشده باشد؛ اما حساسيت مردم جهان به ظلم بيشتر شده است. جناياتي كه آمريكا در ويتنام انجام داد، شايد به مراتب شديدتر از جناياتي باشد كه امروزه در عراق مرتكب ميشود؛ اما اعتراض جهاني كه امروزه به اين جنايات ميشود، در آن روز به آن جنايات نميشد.
رابعاً : در كنار اين حديث، احاديث ديگري نيز وجود دارد مبني بر اينكه ظهور تحقق نميپذيرد مگر اينكه هر يك از شقي و سعيد به نهايت كار خود برسد؛ يعني سخن در اين است كه هر دو گروه به نهايت كار خود ميرسند نه اينكه فقط اشقيا به نهايت درجه شقاوت برسند. همانطور كه در روايات اسلامي سخن از گروهي زبده است كه به محض ظهور امام، به آن حضرت ملحق ميشوند. معلوم ميشود در عين اشاعه و رواج ظلم و فساد، زمينههايي عالي وجود دارد كه چنين گروهي را پرورش داده است. اين خود ميرساند كه نه تنها حق و حقيقت به صفر نرسيده است، بلكه فرضاً اگر اهل حق از نظر كميت قابل توجه نباشند، از نظر كيفيت ارزندهترين اهل ايمانند و در رديف ياران سيدالشهدا(ع)، افزون بر اين كه از نظر روايات اسلامي، در مقدمه قيام و ظهور امام، يك سلسله قيامهاي ديگر از طرف اهل حق صورت ميگيرد كه به طور قطع اينها نيز ابتدا به ساكن و بدون زمينه قبلي رخ نميدهد و حتي در برخي روايات سخن از دولتي از اهل حق است كه تا قيام مهدي(ع) ادامه مييابد.38
بخش سوم: آثار انتظار
در خصوص اعتقاد به مهدويت و ظهور منجي جهاني، دو نوع اثر را ميتوان بررسي كرد: اول، آثار عملي كه بر اين باور مترتب است؛ يعني اگر به ظهور مهدي اعتقاد داشته باشيم، چه كار بايد بكنيم. اين همان بحث انتظار بود كه در بخش پيشين گذشت. دستة دوم، آثاري است كه به لحاظ نظري و گرايشي بر اين اعتقاد مترتب است كه به اين لحاظ ميتواند پاسخي ديگر به چرايي بحث انتظار باشد؛ يعني بايد منتظر بود؛ زيرا انتظار واقعي كه شرحش در بخش قبل گذشت، اين آثار را در جان آدمي به ارمغان ميآورد كه اينجا به برخي از مهمترين آنها اشاره ميكنيم:
1. تحقق خوف و رجاي معقول در تمام تلاشهاي اجتماعي.
1-1. رجاي معقول (خويشبيني به آينده بشر): «دربارة آيندة بشر، نظرات مختلفي است. برخي ميگويند شر و فساد و بدبختي، لازمة لاينفك حيات بشري است و لذا زندگي بيارزش است و عاقلانهترين كارها خاتمه دادن به حيات و زندگي است. برخي هم معتقدند: بشر در اثر پيشرفت حيرتآور تكنيك و ذخيره كردن انبارهاي وحشتناك وسايل تخريبي، به مرحلهاي رسيده كه بيش از يك گام با گوري كه با دست خود كنده، فاصله ندارد؛ در حالي كه در منظر ما، ريشه فسادها و تباهيها نقص روحي و معنوي انسان است. انسان هنوز دورة جواني و ناپختگي را طي ميكند و خشم و شهوت بر او و عقلش حاكم است. انسان بالفطره در راه تكامل فكري و اخلاقي و معنوي پيش ميرود. نه شر و فساد لازم لاينفك طبيعت بشر است و نه جبر تمدن، فاجعة خودكشي دسته جمعي را پيش خواهد آورد؛ بلكه جريان مبارزه حق و باطل ادامه مييابد و جلو ميرود تا آنجا كه در نهايت منجر به حكومت عدل حضرت مهدي(ع) خواهد شد و چنين نيست كه زحمات اصلاحگران به سرانجام نرسد.»39
انسان در حالت عادي وقتي فراواني ظلم و فساد و غلبة ظاهري ظالمان را در جهان ميبيند، گاه با خود ميانديشد كه آيا ميتوانيم در مقابل اين موج عظيم كاري از پيش ببريم و وعدة ظهور به ما ميگويد كه همه كارهاي شما به سرانجام ميرسد:
و لقد كتبنا في الزّبور من بعد الذّكر أنّ الأرض يرثها عبادي الصّالحون.
1-2. خوف معقول (اميد واهي نداشتن به تلاشهاي خود): وعدة منجي جهان در عين حال به ما ميگويد كه به تلاشهاي خودتان، في نفسه، اميد نامحدود نداشته باشيد؛ يعني از خودتان انتظار نداشته باشيد كه كل عالم را به تنهايي اصلاح كنيد. اقدامات شما شرط لازم براي اصلاح جهاني است؛ اما شرط كافي نيست؛ يعني خلاصه، جامعه بشري در سير تكاملياش از مهدي بينياز نخواهد بود.
2. توجه به كيفيت به جاي توجه به كميت: در تلاشهاي اجتماعي آنچه مهم است، تقويت فرهنگ و معنوي جبهة حق است كه اين اقدام كيفي است، نه كمي؛ يعني آنچه مقدمة ظهور است اين نيست كه به لحاظ شناسنامهاي تعداد مسلمانان يا شيعيان افزايش يابد، بلكه آنچه اولويت بيشتري دارد، اين است كه انسانها تشنة حقيقت و عدالت شوند؛ پس تعداد ياران اوليه و اصلي حضرت شايد كم باشد، اما چنانكه گفتيم، به لحاظ كيفيت، در زمرة برترين انسانهايند كه هر يك ميتواند انقلابي در جانها ايجاد كند. به تعبير يكي از بزرگان، ياران مهدي(ع) اشخاصي از سنخ امام خميني(ره) يا بالاتر از او خواهند بود. در واقع اين كه خوبان هم بايد به نهايت كار خود برسند، تأكيد مهمي است بر اينكه بيش از كميت به كيفيت بايد انديشيد.
3. خروج از پارادايمهاي رايج در تفكر غربي: دورة جديد، دورة سيطره فرهنگي جهان غرب بر عالم است و منتظر واقعي، انساني است كه تحت اين سيطره واقع نميشود. ما امروزه بسياري از سخنان، گرايشها، رفتارها و ... را به گونهاي تنظيم ميكنيم كه در جهان مدرن و با الگوهاي آن مقبوليت داشته باشد. از باب نمونه ميتوان به همين مسئله جهاني شدن اشاره كرد؛ در حالي كه معتقد به ظهور مهدي، با معادلاتي رفتار ميكند كه در ظرف محدود معادلات رايج در جهان مدرن نميگنجد، بدين سبب، تمام معادلات آن را به راحتي در هم ميريزد، كه هم در اين زمينه، نگاهي به سيرة زندگاني امام خميني(ره) ميتواند عبرت آموز باشد.
حسين سوزنچي
پينوشتها:
٭ برگرفته از نشريه قبسات، سال نهم، پاييز، 1383.
1. غلامحسين ابراهيمي ديناني، قواعد كلي فلسفي در فلسفه اسلامي، ج3، صص 249 ـ 240.
2. مرتضي مطهري، انسان كامل، صص 73ـ69.
3. همو، همان، صص 85 ـ74.
4. همو، همان، صص 54 ـ 52.
5. همو، همان، امدادهاي غيبي در زندگي بشر.
6. همو، حق و باطل، صص 37 ـ 35.
7. همو، قيام و انقلاب مهدي از ديدگاه فلسفه تاريخ، ص35.
8. همو، مقدمهاي بر جهانبيني اسلامي، ج5، جامعه و تاريخ، صص 27-26.
9. براي بحثي قرآني در اين زمينه كه هم فرد اصالت دارد هم جامعه به تفسير الميزان، ذيل آيه 200 سوره آل عمران مراجعه كنيد (سيدمحمدحسين طباطبايي، الميزان في تفسير القران، ج4، ص 94 به بعد).
10. مرتضي مطهري، عدل الهي، ص201 و نيز مقدمهاي بر جهانبيني اسلامي، ج6، زندگي جاويد يا حيات اخروي، صص 32 - 30.
11. سوره طه (20)، آيه 125.
12. سوره يونس (10)، آيه 62.
13. بايد توجه كرد كه پيامبر به لحاظ فردي، مرتبة آخرت را هم پشت سر گذاشته و فوق مرتبة آخرت قرار گرفته است. بهترين شاهد، حديث معراج است كه در آن، پيامبر احوال مردمي را كه در آخرت در حال عذاب يا متنعم شدن بودهاند حكايت كرده است (طباطبايي، الميزان، ج 13، صص 11ـ10). از اين گذشته آنگونه كه علامه طباطبايي به خوبي با استفاده از آيات و روايات نشان داده، پيامبر اكرم(ص) و برخي ديگر از انسانها (مخلصين) با نفخ صور دچار صعقه نميشوند فَصَعِقَ مَن في السَّمَاواتِ وَ مَن فِّي ألارْض إلّا مَن شاء اللهُ(سورة زمر(39)، آية 68) و آنها را مثل بقيه در قيامت حاضر نميكنند فَإنَّهُم لَمُحْضَروُنَ إلّا عِبادَاللِه المُخْلَصين (سورة صافات(27)، آيات: 127 و 128)؛ زيرا قيامت در حضور و محضر آنها حاضر ميشود نه اينكه آنها در محضر قيامت حاضر شوند و براي همين است كه آنها خود ميزان اعمالند و اعمال خود آنها ديگر سنجيده نميشود.
14. علامه طباطبايي ذيل آيات 208 تا 210 سورة بقره توضيح داده است كه حكومت حضرت مهدي(ع)، رجعت، و قيامت، سه مرتبه از ظهور حقيقت هستند كه به ترتيب بعداز هم و فوق همديگر آشكار ميشوند (طباطبايي، الميزان، ج2، صص 111ـ110). و با توجّه به مطلبي كه گفتيم، شايد بتوان گفت فلسفة رجعت همة امامان(ع) اين است كه آنها به لحاظ فردي، به مقام كمال انساني رسيدهاند؛ امّا جامعهاي كه به كمال رسيده باشد وجود نداشته تا آنها به لحاظ اجتماعي هم، كمال انساني را در خود بروز دهند؛ بدين سبب رجعت ميكنند تا كمال اجتماعي را كه فرد در جامعه عادل واقعي بدان دست مييابد نيز برايشان حاصل شود.
15. محمد بن ابراهيم قوام صدرالمتألهين شيرازي، الحكمةالمتعاليه في الأسفار العقلية الأربعه، ج 8، ص 347.
16. مرتضي مطهري، قيام و انقلاب مهدي از ديدگاه فلسفه تاريخ، ص 37.
17. همو، صص 49ـ48.
18. استاد مطهري اين بحث را به نحو مستوفايي در كتاب انسان كامل، هنگام مقايسه انسان كامل اسلام با ساير مكاتب انجام داده است.
19. همو، ص 48ـ47.
20. همو، صص 39ـ38.
21. همو، ص 44.
22. استاد مطهري در جايي توجّه داده است كه: «اتفاقاً در جامعههايي كه فساد هست و احياناً فساد بيشتر است، زمينه براي تكامل روحي و اخلاقي بيشتر است؛ زيرا تكامل روحي و اخلاقي و معنوي نتيجة مقاومت كردن در برابر جريانهاي مخالف است (مرتضي مطهري، تكامل اجتماعي انسان...، صص 34ـ33). و لذا در جامعهاي كه اشقيا، شقيتر ميشوند، خوبان نيز ميتوانند خوبتر شوند.
23. سورة محمد (47)، آية 7.
24. سورة طلاق (65)، آية 12.
25. سورة انفال(8)، آية 65.
26. مرتضي مطهري، قيام و انقلاب مهدي از ديدگاه فلسفه تاريخ، ص 68.
27. سورة انفال(8)، آية 17.
28. كه اين هم ميتواند يكي ديگر از فلسفههاي رجعت باشد.
29. مرتضي مطهري، تكامل اجتماعي انسان به ضميمه هدف زندگي و...، صص 58ـ57.
30. همو، قيام و انقلاب مهدي(ع)، صص 64ـ56.
31. همو، تكامل اجتماعي انسان، صص 51ـ46.
32. اين مطلب را شهيد مطهري در همين كتاب تكامل اجتماعي انسان، صفحة 48 تا 50 به اختصار و در كتاب سيري در نهجالبلاغه، مفصل نقد كرده.
33. همو، قيام و انقلاب مهدي(ع)، ص 47.
34. بسياري از اوقات مردم چون نميتوانند حق را از باطل تشخيص دهند، با حق و عدل ميجنگند و به خيال خود دنبال حق هستند. به تعبير اميرمؤمنان(ع): «فلو أن الباطل خلص من مزاج الحق لم يخف علي المرتادين و لو أن الحق خلص من لبس الباطل، انقطعت عنه السن المعاندين، ولكن يؤخذ من هذا ضغث و من هذا ضغث فيمزجان، فهنالك يستولي الشيطان علي اوليائه، و ينجو الذين سبقت لهم من الله الحسني»(نهجالبلاغه، خطبه 50). اگر باطل از آميختگي با حق جدا ميشد، بر شككنندگان هم بطلانش مخفي نميماند و اگر حق از لباس باطلي كه بر او ميپوشانند بيرون ميآمد.
35. البته ما اينجا ديدگاه اسلامي را در خصوص جهاني شدن مطرح كرديم كه كاملاً در پارادايمي غير از مسئله جهاني شدني است كه امروزه مطرح است. در واقع در پاراديمي كه فعلاً جهاني شدن مطرح است، بحث اصلي ما بحث در نحوة برقراري روابط بينالمللي با ساير كشورها است.
36. از منظر اسلامي بين مظلوم بودن و منظلم بودن فرق است. هر دوي آنها كساني هستند كه به ناحق مورد تجاوز واقع شدهاند؛ امّا فرد مظلوم كسي است كه خودش نميخواسته زير بار ظلم برود؛ ولي توان مقاومت نداشته است. منظلم كسي است كه با اينكه ميتواند در مقابل ظلم بايستد، زير بار ظلم ميرود.
37. مرتضي مطهري، قيام و انقلاب مهدي(ع)، ص 66.
38. همو، همان، ص 67.
39. همو، همان، صص 60 ـ 59، و نيز همو، تكامل اجتماعي انسان، ص 58.
40. سورة انبياء (21)، آية 105.
علياكبر مهديپور
همانگونه كه در جادههاي بين شهري تابلوهايي نصب شده كه رهپويان را از سرعت مجاز، پيچ و خم راه، نزديك شدن به پل و تونل، فاصلة پاركها و رستورانها و پمپ بنزينها، ورودي شهرها و كمربنديها و ديگر اطلاعات لازم آگاه ميكند، در مسير راهيان نور و سالكان كوي محبوب نيز تابلوهايي نصب شده كه آنها را از خطرات راه باخبر نموده و شيوة گزينش راه درست را به آنها آموزش ميدهد.
طولاني بودن راه و سخت بودن عبور از موانع، ممكن است سالكان راه و شيفتگان وصال را با خطر يأس و نوميدي مواجه كند؛ آنها را در ادامة مسير دچار شك و ترديد نمايد و از رسيدن به قلّة آمال و آرزوهايشان باز دارد؛ در اين هنگام يكي از نشانههاي ظهور پديدار ميگردد و آنها را از ترديد و دو دلي نجات ميدهد.
پديدار شدن هر نشانهاي از نشانههاي ظهور، همانند مشاهدة يكي از تابلوهاي راهنمايي، سالكان راه را در مسيرهاي دور و دراز اميدوار ساخته، از درستي راهي كه برگزيدهاند، آگاه و مطمئن ميسازد.
در اين مقاله نگاهي سريع و گذرا خواهيم داشت بر برخي از نشانههاي ظهور كه در روايات از آنها به عنوان نشانههاي حتمي ياد شده است.
1. ملاحم و فتن
نشانههاي ظهور كه در اصطلاح «ملاحم» و «فتن» ناميده ميشوند، همان احاديث غيبي رسول اكرم(ص) و پيشوايان معصوم(ع) هستند، كه از سرچشمة زلال قرآن و عترت نشأت گرفته و در مجامع حديثي ثبت شدهاند. اين نشانهها همانند دانههاي تسبيح با نظم و ترتيب خاصي، در بستر زمان تحقق يافته، صحت و استواري سخنان پيشوايان را براي همگان روشن و مبرهن ميسازد.
احاديث مربوط به ملاحم و فتن آنقدر گسترده است كه با شهادت پيامبر، ماجراي سقيفه، گزينش خليفه، غصب فدك و تهاجم به خانة وحي آغاز شده، از روي كارآمدن معاويهها، حجّاجها، مغولها و ... سخن گفته و از شهادت سالار شهيدان و ديگر شهداي راه فضيلت؛ چون عمار ياسر، حُجر بن عدي، ميثم تمار، سعد معاذ، عمر و بن حمق و ... به روشني خبر داده است.
اخبار ملاحم و فتن، خروج قرامطه، سقوط بنيعباس، فتح استانبول، اشغال عراق و افغانستان توسط سر كردة كفار را در برگرفته، رخدادهاي جهان را تا هنگامة ظهور و انفجار نور به نمايش گذاشته است.
در كتابهاي مرجع و منابع حديثي شيعه و اهل سنت، فصلهايي با عنوان: فتن، ملاحم، اشراط الساعة و علائم ظهور به نقل اين احاديث اختصاص يافته است.
در اين زمينه كتابهاي مستقل فراواني تأليف شده است1 كه نشانههاي ظهور را به ويژه مورد بحث و بررسي قرار دادهاند. در اينجا به شماري از آنها اشاره ميكنيم:
1. الفتن، ابوعبدالله نعيم بن حماد مروزي (م 229 ق.).2
2. الفتن، ابوعلي حنبل بن اسحاق بن حنبل شيباني (م 273 ق.).3
3. الملاحم، حافظ احمد بن جعفر بن محمد، مشهور به «ابن المنادي» (م 336 ق.).4
4. التشريف بالمن في التعريف بالفتن، ابوالقاسم رضي الدين علي بن موسي، مشهور به «ابن طاووس» (م 664 ق.).5
5. نهاية البداية و النّهاية في الفتن و الملاحم، حافظ ابوالفداء، اسماعيل بن كثير دمشقي (م 774 ق.).6
6. الإشاعة لأشراط السّاعة، محمد بن عبدالرّسول حسيني شهرزوري، مشهور به «برزنجي» (م 1103 ق.).7
7. بشارة الإسلام في علامات المهدي(ع)، سيد مصطفي آل السيد حيدر الكاظمي (م 1336 ق.).8
8. نوائب الدّهور في علائم الظهور، سيد حسن ميرجهاني (م 1413 ق.).9
9. أشراط السّاعة، يوسف بن عبدالله بن يوسف الوابل (معاصر).10
10. معجم الملاحم و الفتن، سيدمحمود دهسرخي (معاصر).11
تعداد بيشماري از كتابهاي پايه و مرجع كه در زمينة نشانههاي ظهور و ديگر مسائل مهدويت نگاشته شدهاند در كشاكش زمان و حوادث دوران، به ويژه به هنگام تهاجم مخالفان به كتابخانههاي بزرگان شيعه از بين رفته و غالباً طعمة حريق شدهاند.
كهنترين اثر برجاي مانده از اوايل قرن سوم، كتاب الفتن نعيم بن حماد مروزي (م 229 ق.) است.
اهميت اين كتاب در اين است كه مؤلّف آن 26 سال قبل از تولد حضرت ولي عصر(عج) ديده از جهان فروبسته است، و خود از محدثان معروف زمان بود كه بخاري در صحيح خود از او روايت كرده است و بسياري از علماي رجال بر صداقت و وثاقت او تأكيد كردهاند.12 و تعدادي از نسخههاي خطي آن تا زمان ما محفوظ مانده است.13
از ديگر ويژگيهاي اين كتاب، جامعيت آن است كه شامل بيش از 2000 حديث دربارة فتن، ملاحم و نشانههاي ظهور است، در حالي كه مثلاً، در فتن ابوعلي 136 حديث، و ملاحم ابن منادي 312 حديث آمده است.
سيد ابن طاووس 308 حديث از فتن نعيم بن حماد را برگزيده، به پيوست 115 حديث از فتن سليلي و 93 حديث از فتن زكريا بن يحيي بزار در كتابي گردآورده و آنرا التشريف بالمن نام نهاده است.14
در ميان كتابهايي كه در موضوع ياد شده توسط معاصران به رشتة تحرير درآمدهاند، كتابهاي زير گستردهترين كتابها در اين زمينه به شمار ميآيند:
1. نوائب الدّهور، سيدحسن ميرجهاني، با 555 حديث؛
2. علامات المهدي المنتظر، شيخ مهدي فتلاوي، با 525 حديث؛
3. يأتي علي النّاس زمان، سيدمحمود دهسرخي با 920 مدخل؛
4. معجم الملاحم و الفتن از همين نويسنده، با 1800 سرفصل.
بنابراين جاي هيچ ترديد نيست كه شمار نشانههاي ظهور از مرز 2000 ميگذرد كه بيشتر آنها تحقق يافته و تعداد اندكي از آنها باقي مانده است.
همة اين نشانهها در طول قرون و اعصار، براي تقويت ايمان و تحكيم اعتقاد باورداران، به حكمت خداوند حكيم رخ داده، تا دچار شك و ترديد نشوند و در راهي كه برگزيدهاند ثابت و استوار بمانند، ولي هرگز نزديك شدن ظهور را به صورت روشن و شفاف بيان نميكند.
2. شمارشگر معكوس
در ميان بيش از 2000 تابلويي كه فرا راه راهيان نور و منتظران ظهور نصب شده، تنها پنج تابلو وجود دارد كه تاريخ قطعي ظهور و فاصلة مشخص سالكان كوي محبوب تا سرمنزل مقصود را چون شمارشگر معكوس نشان ميدهد. اين تابلوهاي پنجگانه «علايم حتمي» نام دارند.
حكمت بالغة حق تعالي ايجاب كرده كه اين تابلوها فقط در آستانة ظهور نصب شود، تا سالكان ديار محبوب، كه همة اصول ايمني را رعايت كردة، شبهاي تيره و تاريك دوران غيبت را پشت سرنهاده، چشم اميد به افق دوخته، فرا رسيدن لحظة وصال را شماره كنند، با مشاهدة نخستين تابلو، تاريخ دقيق وقت ظهور را پيشبيني نموده، با آرامش خاطر گام در كوي محبوب بگذارند.
3. علايم حتمي
در روايات فراوان به حتمي بودن پنج نشانه از نشانههاي ظهور در مورد آنها تصريح و تأكيد شده است، كه به يك نمونه از آنها اشاره ميكنيم:
شيخ صدوق با سلسلة اسنادش از امام صادق(ع) روايت كرده كه فرمود:
قبل قيام القائم خمس علامات محتومات: اليماني، و السفياني، و الصيحة، و قتل النفس الزكيّه و الخسف بالبيداء.
پيش از قيام قائم(ع) پنج نشانة حتمي هست كه عبارتند از: يماني، سفياني، صيحه، قتل نفس زكيه و خسف زمين بيدا.15
شيخ صدوق اين حديث را با پنج واسطه از امام صادق(ع) روايت كرده كه همة آنها مورد اعتماد و استناد هستند، و اينك اشارهاي كوتاه به نام و ميزان وثاقت آنها:
1. محمد بن حسن بن احمد بن وليد: پيشتاز رجاليون، مرحوم نجاشي بر وثابت او تأكيد كرده است.16
2. حسين بن حسن بن ابان: ابن داود حلّي بر وثاقت او تصريح كرده است.17
3. حسين بن سعيد بن حماد بن سعيد مهران اهوازي: شيخ طوسي بر وثاقت او تصريح نموده است.18
4. محمد بن ابي عمير: وي علاوه بر اينكه در ميان خاصه و عامه از موثقترين انسانها بود،19 از اصحاب اجماع نيز به شمار ميآيد؛ يعني هر حديثي كه سندش تا او صحيح باشد، بررسي اسناد بعدي لازم نيست؛20 زيرا او ملتزم بود كه فقط از افراد مورد وثوق روايت كند.
5. عمر بن حنظله: در وثاقت عمر بن حنظله همين بس كه امام صادق(ع) بر صداقت او در نقل حديث تصريح نموده21 و محمد بن ابي عمير كه از اصحاب اجماع است، از او روايت كرده است.
در اين زمينه احاديث فراواني نقل شده، كه در اينجا به همين يك حديث كه سند معتبر و متن گويايي دارد، بسنده كرديم.
4. خروج سفياني
از نظر تسلسل زماني اولين نشانه از نشانههاي حتمي كه پيش از ديگر نشانه رخ ميدهد و فرارسيدن انفجار نور و سپري شدن شب ديجور غيبت را نويد ميدهد، خروج سفياني است.
خوشبختانه خروج سفياني در روايات اسلامي بسيار دقيق، روشن و شفاف بيان شده و هرگز قابل انطباق با هيچ فرد ديگري نيست.
جالبتر اينكه علاوه بر روايات كلي علايم پنجگانه، در مورد خروج سفياني به طور مستقل بر حتمي بودن آن تصريح و تأكيد شده است. ما در اينجا به چند حديث مورد اعتماد و استناد اشاره ميكنيم:
يك. عبدالله بن جعفر حميري، از احمد بن محمد بن عيسي، از ابن اسباط، از حضرت ابوالحسن امام رضا(ع) روايت كرده كه فرمود:
إنّ أمر القائم حتم من الله، و أمر السّفيانيّ حتم من الله، و لايكون قائم إلاّ بسفيانيّ.
قيام قائم(ع) از سوي خداوند حتمي است، خروج سفياني نيز از سوي خداوند حتمي است، هرگز بدون سفياني، قائمي نخواهد بود.22
اين حديث را «عبدالله بن جعفر حميري» با دو واسطه از امام رضا(ع) روايت، و آن را در كتاب گرانسنگ قرب الإسناد ثبت كرده است.
ابوالعباس، عبدالله بن جعفر حميري، در عهد غيبت صغرا ميزيست، شخصيت برجستة قم و شيخ قميها بود، آثار فراوان از خود به يادگار نهاده، از جمله: قرب الإسناد إلي الرّضا(ع).23 شيخ طوسي بر وثاقت او تصريح كرده است.24
اما دو واسطه:
1. احمد بن محمد بن عيسي اشعري: شيخ طوسي او را نيز توثيق نموده است.25
2. علي بن اسباط: مرحوم نجاشي، پيشتاز علماي رجال، او را توثيق نموده است.26
در اين حديث كه با سند صحيح به ما رسيده، علاوه براينكه خروج سفياني از نشانههاي حتمي معرفي شده، تصريح گرديده كه هرگز بدون سفياني قائمي در كار نيست.
دو. شيخ صدوق با سلسلة اسنادش از ابوحمزة ثمالي روايت ميكند كه گفت: به محضر امام صادق(ع) عرض كردم كه پدر بزرگوارتان امام باقر(ع) ميفرمود:
إنّ خروج السّفيانيّ من الأمر المحتوم.
خروج سفياني از نشانههاي حتمي است.
امام صادق(ع) فرمود: «آري».27
شيخ صدوق اين حديث را با پنج واسطه از امام صادق(ع) روايت كرده و علماي رجال بر وثاقت همة آنها تصريح كردهاند:
1. محمد بن موسي بن متوكل: علامة حلي و ابن داود حلي بر وثاقتش تصريح كرده28 و سيد ابن طاووس بر وثاقت او ادعاي اجماع نموده است.29
2. عبدالله بن جعفر حميري: شيخ طوسي بر وثاقتش تصريح كرده است.30
3. احمد بن محمد بن عيسي: گفتيم كه شيخ طوسي بر وثاقت او نيز تصريح نموده است؛31
4. حسن بن محبوب: او را نيز شيخ طوسي توثيق نموده است؛32
5. ابوحمزة ثمالي: مرحوم نجاشي بر وثاقت او تأكيد كرده است.33
در اين حديث حتمي بودن خروج سفياني از دو امام معصوم(ع) روايت شده است.
سه. نعماني با سلسله اسنادش از امام صادق(ع) روايت ميكند كه فرمود:
السّفيانيّ من المحتوم و خروجه في رجب.
سفياني از امور حتمي است و خروجش در ماه رجب است.34
ابوزينب، محمدبن ابراهيم نعماني، از شخصيتهاي برجستة قرن چهارم است كه پيشتاز رجاليون او را با عناوين: عظيم القدر، شريف المنزله، صحيح العقيده و كثيرالحديث ستوده است.35
نعماني اين حديث را با پنج واسطه از امام صادق(ع) روايت كرده، كه همة آنها از نظر علماي رجال مورد اعتماد و استناد هستند:
1. احمد بن محمد بن سعيد، مشهور به ابن عقده:نجاشي بر صداقت، وثاقت، امانت و جايگاه رفيعش تأكيد كرده است.36
2. محمد بن فضل بن ابراهيم بن قيس بن رمانه: بر وثاقت او نيز نجاشي تصريح كرده است.37
3. حسن بن علي بن فضال: شيخ طوسي بر تقوا، زهد و وثاقتش تأكيد كرده است.38
4. ابواسحاق، ثعلبة بن ميمون: بر فقاهت، وثاقت، فضيلت و جلالت قدرش شيخ طوسي تأكيد نموده است.39
5. عيسي بن اعين: شيخ نجاشي بر وثاقتش تصريح كرده است.40
در اين حديث بر حتمي بودن سفياني تأكيد و خروجش در ماه رجب بيان شده است.
در حديث ديگري در همين زمينه آمده است:
و من المحتوم خروج السّفيانيّ في رجب.
خروج سفياني در ماه رجب از نشانههاي حتمي ميباشد.41
از اين بحث مقدماتي به نتايج زير رسيديم:
1. نشانههاي ظهور حضرت بقيةالله ـ ارواحنافداه ـ بسيار فراوان است و از مرز دو هزار ميگذرد.
2. پنج نشانه از آنها از علايم حتمي است.
3. يكي از علايم حتمي خروج سفياني است.
و اينك وقت آن رسيده كه ويژگيهاي سفياني را در پرتو احاديث وارده از پيشوايان معصوم برشماريم.
5. ويژگيهاي سفياني
1ـ5. نام سفياني: مشهور آن است كه نام سفياني: «عثمان» و نام پدرش: «عنبسه» ميباشد.42
در برخي از منابع نام پدرش «عُيَينَه» آمده43 كه با توجه به اتحاد طريق به نظر ميرسد كه آن تصحيف شدة «عنبسه» باشد.
اسامي ديگري نيز براي سفياني نقل شده كه از آن جمله است:
1. حرب بن عنبسة بن مرة بن كلب بن سلمة بن يزيد بن عثمان بن خالد بن يزيدبن معاوية بن ابيسفيان؛44
2. عنبسة بن مرة بن كليب بن سلمة بن عبدالله بن عبدالمقتدر بن عثمان بن معاوية بن ابي سفيان؛45
3. عبدالله بن يزيد، از قبيلة بني كلب؛46
4. عنبسة بن هند؛47
5. ابوعتبه، عروة بن محمد؛48
6. معاوية بن عتبه؛49
هيچ يك از اسامي ياد شده سند قابل اعتماد و استنادي ندارد و مشهور همان عثمان بن عنبسه ميباشد.
2ـ5. القاب او: مشهورترين لقب او سفياني است و او را از آن جهت سفياني مينامند كه از تبار ابوسفيان است.
از ديگر القابش صخري منسوب به صخر پدر ابوسفيان است.50
اميرمؤمنان(ع) در يكي از خطبههاي ملاحم، از خروج آشوبگري در شام سخن ميگويد كه پرچمهايش در ناحية كوفه به اهتزاز درميآيد و آشوب فراوان به پا ميكند.
اميرمؤمنان از او به عنوان «ضِلّيل» ياد ميكند؛51 يعني بسيار گمراه.52
برخي از شارحان نهجالبلاغه آن را اشاره به سفياني دانسته53 برخي به عبدالملك بن مروان تفسير كرده54 و برخي ديگر آنرا اعّم دانستهاند.55
3ـ5. نسب او: قرآن كريم از «بنياميه» به عنوان «الشجرة الملعونة» تعبير كرده56 و در احاديث فراواني تصريح شده كه منظور از شجرة ملعونه، بنياميه است.57
در روايات آمده است كه سفياني از سوي پدر به بنياميه و از سوي مادر به تيرة «كلب» ميرسد، چنانكه اميرمؤمنان(ع) ميفرمايد:
هو من بنيأميّة، و أخواله كلب.
او از تبار بنياميه و داييهايش از قبيلة كلب است.58
او بيگمان از بطن هند جگرخواره است، چنانكه در احاديث فراوان از او به عنوان: «إبن آكلة الأكباد» ياد شده است.59
در احاديث فراوان تأكيد شده كه او از تبار ابيسفيان است.60
امام صادق(ع) در اين رابطه ميفرمايد:
ما و آل ابيسفيان براي خدا با يكديگر دشمني ورزيديم، ما گفتيم: خداوند راست فرموده، آنها گفتند: خداوند دروغ گفته است.
از اينرو ابوسفيان با پيامبر، معاويه با علي بن ابيطالب و يزيد بن يا حسين. علي پيكار كرد و سفياني با قائم پيكار خواهد كرد.61
اما در مورد اينكه سفياني از نسل كدامين فرزند ابوسفيان است، اقوال مختلفي نقل شده كه از آن جمله ميتوان به موارد زير اشاره كرد:
1. از نسل خالدبن يزيد بن ابيسفيان؛62
2. از نسل عتبة بن ابيسفيان؛63
3. از نسل يزيد بن معاوية بن ابيسفيان؛64
4. از طرف پدر از نسل ابيسفيان و از سوي مادر از نسل يزيد بن معاويه.65
4ـ5. اوصاف جسمي: در روايات فراواني از اوصاف ظاهري سفياني گفتگو شده و جاي هرگونه شك و ترديد را از بين برده است.
شيخ صدوق با سند صحيح از امام صادق(ع) روايت كرده كه فرمود:
إنّك لو رأيت السّفيانيّ لرأيت أخبث النّاس، أشقر، أحمر، أزرق.
تو اگر سفياني را ببيني، پليدترين انسانها را ديدهاي، او بور، سرخ روي و زاغ چشم است.66
شيخ صدوق اين حديث را با شش واسطه روايت كرده كه علماي رجال بر وثاقت همة آنها تصريح كردهاند:
1. احمد بن زياد بن جعفر همداني: وي از مشايخ شيخ صدوق است و شيخ صدوق بر وثاقت او تأكيد كرده، ميفرمايد: او ثقه، متديّن و با فضيلت بود.67
2. علي بن ابراهيم بن هاشم: نجاشي بر وثاقت او تصريح كرده، ميفرمايد: او ثقه، مورد اعتماد، استناد و صحيح الاعتقاد بود.68
3. ابراهيم بن هاشم: سيد بن طاووس بر وثاقت او ادعاي اجماع كرده است.69
4. محمد بن ابي عمير: شيخ طوسي او را از پارساترين، موثقترين و عابدترين مردمان در ميان خاص و عام معرفي كرده70 و خود از اصحاب اجماع ميباشد.71
5. حماد بن عيسي: او نيز از اصحاب اجماع است72و شيخ طوسي بر وثاقت و جلالت قدرش تصريح نموده است.73
6) عمر بن يزيد: شيخ طوسي بر وثاقت او نيز تصريح كرده است.74
در اين حديث شريف كه با سند صحيح به دست ما رسيده، مشخصات ظاهري سفياني، از قبيل: سرخ روي، بور و زاغ چشم بودن وي براي ما بيان شده است.
در حديث ديگري امام باقر(ع) در همين رابطه ميفرمايد:
السّفيانيّ أحمر، أشقر، أزرق.
سفياني سرخ روي، بور و زاغ چشم است.75
در احاديث ديگر به ديگر ويژگيهاي جسمي و اوصاف ظاهري سفياني اشاره شده كه به تعدادي از آنها اشاره ميكنيم:
پيشواي پروا پيشگان، اميرمؤمنان(ع) ميفرمايد:
يخرج إبن آكلة الأكباد من الوادي اليابس، و هو رجل ربعة، وحش الوجه، ضخم الهامة، بوجهه أثر الجدري، إذا رأيته حسبته أعور.
پسر هند جگرخواره از وادي يابس خروج ميكند، او مردي ميانه بالا، با چهرهاي وحشتناك، سرستبر و آبلهروي است. هنگامي كه او را ببيني او را يك چشم تصور ميكني.76
از طريق عامه نيز از مولاي متقيان اميرمؤمنان(ع) روايت شده كه فرمود:
السّفيانيّ من ولد خالد بن يزيد بن أبي سفيان، رجل ضخم الهامة، بوجهه آثار جدري، و بعينه نكتة بياض.
سفياني از تبار خالدبن يزيد بن ابي سفيان است، او مردي سرستبر است، كه در چهرهاش آثار آبله و در چشمش نقطة سفيدي است.77
حافظ ابوعبدالله، نعيم بن حماد مروزي، (م 229 ق.) با سلسلة اسنادش از حارث بن عبدالله روايت كرده كه گفت:
يخرج رجل من ولد أبي سفيان، في الوادي اليابس، في رايات حمر، دقيق السّاعدين و السّاقين، طويل العنق، شديد الصّفرة، به أثر العبادة.
مردي از تبار ابي سفيان از وادي يابس با پرچمهاي سرخ خروج ميكند كه بازوانش نازك، ساقهاي پايش لاغر، گردنش دراز، چهرهاش به شدت زرد و در سيمايش آثار عبادت است.78
در فصلهاي بعدي يادآور ميشويم كه او هرگز خداي را نپرستيده است، اما نشان عبادتي كه در اين حديث آمده، احتمالاً نشاني مزوّرانه باشد.
مروزي همچنين با سلسلة اسنادش از «ضمره» روايت كرده كه گفت:
السّفياني ّرجل أبيض، جعد الشّعرة.
سفياني مردي سفيد پوست با موهاي مجعّد است.79
وي همچنين در ضمن حديث مفصلي از كعب الأحبار روايت كرده كه گفت:
السّفيانيّ حديث السّنّ، جعد الشّعر، أبيض، مديد الجسم.
سفياني جواني نورس، با موهاي مجعّد، سفيد چهره و لاغر اندام است.80
و در حديث ديگري آمده است:
و هو ربعة من الرّجال، دقيق الوجه، جهوريّ الصّوت، طويل الأنف، يحسبه من يراه أنّه أعور؛
او مردي ميانه بالا، صورت باريك، بلند آواز و بيني دراز است، هركس او را ببيند گمان كند كه او يك چشم دارد.81
در مورد ويژگيهاي جسمي و نشانههاي ظاهري سفياني، تنها حديث مورد اعتماد و استناد، حديث شيخ صدوق بود كه آنرا با سند صحيح از امام صادق(ع) روايت كرده است، احاديث بعدي را به عنوان مؤيد آورديم، به ويژه احاديث مروزي را كه سندهايش به معصوم نميرسد.82
تعبير «سفيد چهره» كه در حديث ضمره و كعب آمده، با تعبير «أشقر» قابل جمع است، زيرا اشقر به كسي گفته ميشود كه گونههايش سرخ و سفيد باشد.83
5ـ5. ديگر اوصاف سفياني: در احاديث وارده از پيشوايان معصوم(ع) به ذكر اوصاف ظاهري و ويژگيهاي جسمي سفياني بسنده نشده، بلكه به اوصاف روحي و رواني او نيز اشاره شده است.
در حديث شيخ صدوق كه سند آن را در بخش پيشين بررسي كرديم و صحّت آن را اثبات نموديم، امام صادق(ع) ميفرمايد:
إنّك لورأيت السّفيانيّ لرأيت أخبث النّاس، أشقر، أحمر، أزرق، يقول: ياربّ ثاري، ثاري، ثمّ النّار. و قد بلغ من خبثه انّه يدفن أمّ ولد له و هي حية، مخافة أن تدلّ عليه.
اگر سفياني را ببيني، پليدترين انسانها را ديدهاي، او مردي بور، سرخ روي و زاغ چشم است. او همواره ميگويد: خدايا انتقام، انتقام، سپس دوزخ. او به قدري خبيث است كه مادرِ بچهاش را زنده به گور ميكند، از ترس اينكه مخفيگاهش را نشان دهد.84
امام باقر(ع) در همين رابطه ميفرمايد:
السّفيانيّ أحمر، أشقر، أزرق، لم يعبد الله قطّ، و لم يرمكّة و المدنية قطّ، يقول ياربّ ثاري و النّار، ياربّ ثاري و النّار.
سفياني سرخ رو، بور و زاغ چشم است، او هرگز خدا را نپرستيده و هرگز وارد مكه و مدينه نشده است. او ميگويد: خدايا انتقام وانگهي دوزخ، بار خدايا انتقام، سپس دوزخ.85
و از طريق عامه آمده است:
السّفيانيّ من ولد خالدبن يزيد بن أبيسفيان، ملعون في السّماء و الأرض، و هو أكثر خلق الله ظلماً
سفياني از تبار خالد بن يزيد بن ابيسفيان است، در آسمان و زمين لعنت شده است، او ستمكارترين مخلوقات خداست.86
حافظ ابوصالح سليلي در ضمن يك حديث بسيار طولاني از اميرمؤمنان(ع) روايت كرده كه فرمود:
أشدّ خلق الله شرّاً، و ألعن خلق الله حدّاً، و أكثر خلق الله ظلماً.
او در ميان مخلوقات خدا از همه شرورتر، از همه ملعونتر و از همه ستمكارتر است.87
از مجموع احاديث ياد شده، شرارت، ملعنت، كينهتوزي و انتقامجويي او استفاده ميشود.
در حديث شيخ صدوق كه صحيحترين و معتبرترين حديث اين بخش بود، بر سه ويژگي اخلاقي او تأكيد شده است:
1. سفياني پليدترين انسان روي زمين است.
2. پركينهترين انسان است و همواره فرياد ميزند: انتقام، انتقام؛
3. سنگدلترين انسان است، براحدي رحم نميكند، حتي همسرش را زنده به گور ميكند.
پيشتر سند اين حديث را بررسي كرديم و صحّت و اعتبارش را اثبات نموديم.
6. كارنامة سياه سفياني
در پايان سخن، شماري از عملكردهاي وحشيانه و بيرحمانة سفياني را بررسي مي كنيم:
1. رسول اكرم(ص) فرمود:
يخرج رجل يقال له: «السّفيانيّ» في عمق دمشق، و عامّة من يتبعه من كلب، فيقتل حتّي يبقر بطون النّساء و يقتل الصّبيان.
مردي از دل دمشق خروج ميكند كه به او سفياني ميگويند، همة پيروانش از تيرة كلب ميباشند، آنقدر كشتار ميكند كه حتي شكم زنها را ميشكافد و كودكان را از دمِ تيغ ميگذراند.88
حاكم نيشابوري پس از نقل حديث تأكيد كرده كه اين حديث براساس معيارهاي بخاري و مسلم، صحيح است.89
2. در حديث ديگري از اميرمؤمنان(ع) آمده است:
فيقتل حتّي يبقر بطون النّساء و يقتل الصّبيان.
آنقدر كشتار ميكند كه حتي شكم زنها را ميشكافد و كودكان را به قتل ميرساند.90
3. و در حديث ديگري در اين زمينه ميفرمايد:
ثمّ يبعث فيجمع الأطفال و يغلي الزّيت لهم، فيقولون: إن كان آباؤنا عصوك فنحن ماذنبنا؟
مأمورها را ميفرستد، كودكان را گرد ميآورند و ديگهاي زيتون را براي آنها ميجوشاند، آنها گويند: اگر پدران ما با تو مخالفت كردهاند، تقصير ما چيست؟91
4. در ادامة همين حديث آمده است:
و يخرج السّفياني ّو بيده حربة، فيأخذ امرأة حاملاً، فيدفعها إلي بعض أصحابه و يقول: أفجربها في وسط الطّريق. فيفعل ذلك و يبقربطنها، فيسقط الجنين من بطن امّه، فلا يقدر أحد أن يغيّر ذلك.
سفياني اسلحه به دست خروج ميكند، زن حاملهاي را دستگير كرده به يكي از افرادش ميگويد: در ميان راه دامنش را آلوده كن، آنگاه شكمش را ميشكافد و جنيناش را بيرون ميآورد و كسي را توان اعتراض نميباشد.92
5. امير تقوا پيشگان در همين رابطه ميفرمايد:
و يخرج قوم من آل رسول الله صلي الله عليه و اله إلي بلاد الرّوم، فيبعث السّفيانيّ إلي ملك الرّوم: ردّ إليّ عبيدي، فيردّهم اليه، فيضرب أعناقهم بدمشق.
گروهي از اولاد رسول اكرم(ص) به بلاد روم پناهنده ميشوند، سفياني كسي را به نزد پادشاه روم ميفرستد كه بندههايم را به سوي من برگردان. او نيز برميگرداند، پس آنها را در دمشق گردن ميزند.93
6. اميرمؤمنان(ع) در ضمن شمارش كارنامة سياه سپاهيان سفياني ميفرمايد:
فيقتلون بالزّوراء سبعين ألفاً و يبقرون بطون ثلاثمائة امرأة.
هفتادهزار نفر را در بغداد ميكشند و شكم سيصد زن را ميشكافند.94
7. در برخي از تفاسير عامه، در ذيل آية 51 از سورة سبأ آمده است:
سفياني لشكري را به بغداد ميفرستد، بيش از 3000 نفر را ميكشند و شكم بيش از 100 زن را ميشكافند.95
8. در برخي ديگر از احاديث عامه، از كشته شدن 70000 نفر در عين التّمر96 و از تعدي به حريم 30000 تن در كوفه سخن رفته است.97
9. از أرطاة نقل شده كه گفت:
سفياني همة كساني را كه با او مخالفت كنند از دم شمشير ميگذراند، آنها را با ارّه ميبرد و در ديگها ميجوشاند. اين كار تا شش ماه ادامه مييابد.98
10. و در ضمن يك حديث طولاني از اميرمؤمنان(ع) روايت شده كه فرمود:
با 70000 نفر به سوي عراق حركت ميكند، در كوفه، بصره و ديگر شهرها ميگردد، اركان اسلام را منهدم ميكند، دانشمندان را ميكشد، قرآنها را ميسوزاند، مساجد را ويران ميكند، محرّمات را مباح ميسازد، به نوازندگي فرمان ميدهد، كارهاي ناشايست را ترويج ميكند، از فرايض الهي جلوگيري مينمايد، از جور و ستم پروا نميكند، هركس كه نامش: محمد، علي، جعفر، حمزه، حسن، حسين، فاطمه، زينب، امكلثوم، خديجه و عاتكه باشد، به جهت دشمني با خاندان پيامبر از دم شمشير ميگذراند.99
آنچه را به طور فشرده آورديم، اندكي از بسيار، قطرهاي از دريا و مشتي از خروارها جناياتي است كه در احاديث فريقين پيرامون كارنامة سياه سفياني آمده است.
پيشتر گفتيم كه همة اينها از نظر سندي قوي نيستند، ولي اينها مؤيّد حديث بسيار معتبر و صحيحي است كه از امام صادق(ع) در آغاز نقل كرديم كه فرمود:
اگر سفياني را ببيني، خبيثترين انسان را ديدهاي، او سرخ رو، زاغ چشم و بور است، فرياد ميزند: انتقام، انتقام، وانگهي دوزخ.
او به قدري پليد است كه مادرِ بچهاش را، از ترس اينكه مخفيگاهش را نشان دهد، زنده به گور ميكند.
پينوشتها:
1. در كتابنامة حضرت مهدي(ع) از نگارنده، بيش از 200 عنوان كتاب مستقل در اين رابطه معرفي شده است.
2. مكرر به چاپ رسيده، از جمله: الف) با تحقيق دكتر سهيل زكار، بيروت، دارالفكر، 1414ق.، 508 صفحه وزيري. ب) با تحقيق سمير امين زهري، قاهره، مكتبة التوحيد، 1412 ق. 784 ص، وزيري، در دو مجلد. ج) با تحقيق ابوعبدالله / ايمن محمد محمد عرفة، نجف، المكتبة الحيدريه، 1424 ق. 527ص.
3. بيروت، دارالبشائر الاسلامية، 1419 ق.، 293 ص، وزيري.
4. تحقيق عبدالكريم عقيلي، قم، دارالسيرة، 1418ق.، 417 ص، وزيري.
5. قم، مؤسسة صاحب الأمر(عج)، 1416 ق. ، 541 ص، وزيري.
اين كتاب دهها بار به نام الملاحم و الفتن در ايران و لبنان به چاپ رسيده و چندين بار به فارسي برگردان شده، از جمله: الف) فتنهها و آشوبهاي آخرالزمان، از محمدجواد نجفي ب) نشانههاي ظهور آخرالزمان، از سيد مهدي آيتاللهي.
6. تحقيق شيخ محمد فهيم ابوعبيه، رياض، مكتبة النّصر الحديثة، 1968 م.، 789 ص، وزيري، در دو مجلد.
7. تحقيق وفق فوزي الجبر، دمشق، دارالهجرة، 1414 ق.، 293 ص، وزيري.
8. تحقيق نزار نعمة الحسن، قم، مكتبةالأمين، 1425 ق.، 408 ص، وزيري.
9. تهران، انتشارات صدر، 1369 ش.، 1675 ص، وزيري، چهار مجلد.
10. رياض، دار ابن الجوزي، 1421 ق. ، 483 ص، وزيري.
11. قم، ناشر مؤلف، 1420 ق.، 1712 ص، وزيري، در چهار مجلد، به ترتيب حروف الفبا، شامل: 1800 مدخل.
12. ابن حجر وثاقت و صداقت او را از احمد حنبل، معين، عجلي ابوحاتم نقل كرده و خود بر طبق نظر آنها اظهارنظر كرده است [مقدمة فتح الباري، ص 447].
13. از جمله نسخة كتابخانة «عاطف افندي» در استانبول به تاريخ 687 ق. و نسخة موزة لندن به تاريخ 706 ق.
14. اهميت اين كتاب در اين است كه دو كتاب فتن سليلي و بزّاز از بين رفته و تنها گزينههاي سيد ابن طاووس براي ما مانده است.
15. شيخ صدوق، كمالالدين و تمام النعمة، ج 2، ص 650، ب 57، ح 7.
16. نجاشي، الرّجال، ص 383، رقم 1042.
17. ابن داود، الرّجال، ص 270، رقم 431.
18. شيخ طوسي، الفهرست، ص 112، رقم 230.
19. همان، ص 218، رقم 617.
20. شيخ طوسي، إختيار معرفة الرّجال، ص 556، ح 1050.
21. به محضر امام صادق(ع) عرضه شد: عمر بن حنظله حديثي در مورد وقت نماز از شما روايت كرده، امام(ع) فرمود: «او بر ما دروغ نميبندد» و چون متن حديث را نقل كردند، فرمود: «راست گفته است». (محمد بن يعقوب كليني، الكافي، ج 3، ص 275).
22. حميري، قرب الإسناد، ص 374، ح 1329.
23. نجاشي، ألرّجال، ص 219، رقم 573.
24. شيخ طوسي، الفهرست، ص 167، رقم 439.
25. شيخ طوسي، الرجال، ص 366.
26. نجاشي، الرجال، ص 252، رقم 663.
27. شيخ صدوق، كمال الدين، ج2، ص 652، ب 57، ح 14.
28. علامه، الرّجال، ص 149، رقم 58؛ ابن داود، الرّجال، ص 185، رقم 1513.
29. سيد ابن طاووس، فلاح السائل، ص 158، فصل 19.
30. شيخ طوسي، الفهرست، ص 167، رقم 439.
31. همو، الرجال، ص 366.
32. همو، الفهرست، ص 96، رقم 162.
33. نجاشي، همان، ص 115، رقم 296.
34. نعماني، الغيبة، ص 300، ب 18، ح1.
35. نجاشي، همان، ص 383، رقم 1043.
36. نجاشي، همان، ص 94، رقم 233.
37. همان، ص 340، رقم 911.
38. شيخ طوسي، الفهرست، ص 97، رقم 164.
39. همو، اختيار معرفة الرجال، ص 412، رقم 776.
40. نجاشي، همان، ص 296، رقم 803.
41. نعماني، همان، ص 300، ب 18، ح2.
42. شيخ صدوق، همان، ج2، ص 651، ب 57، ح 9؛ راوندي، الخرائج و الجرائح، ج 3، ص 1150؛ نيلي، منتخب الأنوار المضيئة، ص28؛ مجلسي، بحارالأنوار، ج 52، ص 205، ح 36.
43. طبرسي، اعلام الوري، ج2، ص282؛ شيخ حر عاملي، اثبات الهداة، ج 3، ص 721، ب 34، ح 26.
44. سلمي، عقد الدرر، ص 91.
45. سيد ابن طاووس، التشريف بالمنن، ص 296، ب 79، ح 417.
46. نعيم بن حماد، الفتن، ص 221، ب 29، ح 814.
47. ابن المنادي، الملاحم، ص 77.
48. مقدسي، فرائد فوائد الفكر، ص 305.
49. سفاريني، لوائح الأنوار البهيّة، ج 2، ص 75.
50. نعيم بن حماد، همان، ص276، ب 45، ص 1028؛ سيوطي، الحاوي للمتاوي، ج 2، ص 70.
51. سيد رضي، نهج البلاغه، خطبة 101.
52. ابن منظور، لسان العرب، ج 8، ص 81.
53. بحراني، شرح نهجالبلاغه، ج 3، ص 11.
54. ابن ابيالحديد، شرح نهجالبلاغه، ج 7. ص 99.
55. مغنيّه، في ظلال نهجالبلاغه، ج 2، ص 94.
56. سورة اسراء (27)، آية 60.
57. قرطبي، الجامع لأحكام القرآن، ج 10، ص 283؛ بحراني، البرهان، ج 6، ص 104ـ 107.
58. سيد ابن طاووس، همان، ص 296، ب 79.
59. نعماني، همان، ص 306، ب 19، ح 16؛ شيخ طوسي، الغيبة، ص 461، ح 476؛ راوندي، الخرائج و الجرائح، ج 3، ص 1151؛ شيخ حر عاملي، همان، ج 3، ص 730، ح 69؛ مجلسي، بحارالأنوار، ج 52، ص 216، ح 73؛ سلمي، عقدالدرر، ص 54؛ مقدسي، همان، ص 299.
60. شيخ صدوق، همان، ج2، ص 651، ب 57، ح 9؛ طبرسي، همان، ج 2، ص 282؛ راوندي، الخرائج و الجرائح، ج 3، ص 1150؛ شيخ حرّ، همان، ج 3، ص 721، ص 34، ح 26.
61. شيخ صدوق، معاني الأخبار، ص 346.
62. نعيم بن حماد، همان، ص 222، ب 29، ح 818؛ متقي هندي، البرهان، ص 113، ح 8؛ همو، كنزالعمال، ج 11، ص 284، ح 31535؛ سلمي، عقدالدرر، ص 72؛ مقدسي، همان، ص 305؛ سفاريني، همان، ج 2، ص 75.
63. شيخ طوسي، همان، ص 444، ح 437؛ شيخ حر، همان، ج 3، ص 727، ح 52؛ مجلسي، همان، ج 52، ص 213، ح 65.
64. مقدسي، البدء و التاريخ، ج 2، ص 177.
65. عبدالامير، الأسرار فيما كنيّ و عرف به الأشرار، ج 4، ص 288.
66. شيخ صدوق، همان، ج 2، ص 651، ب 57، ح 10.
67. همان، ص 369، ب 34، ذيل ح 6.
68. نجاشي، همان، ص 260، رقم 680.
69. سيد ابن طاووس، فلاح السائل، ص 158، فصل 19.
70. شيخ طوسي، الفهرست، ص 218، رقم 617.
71. همو، اختيار معرفة الرجال، ص 375، رقم 705.
72. همان.
73. همو، الفهرست، ص 115، رقم 240.
74. همان، ص 184، رقم 502.
75. نعماني، همان، ص 306، ب 19، ح 18.
76. شيخ صدوق، همان، ج 2، ص 651، ب 57، ح 9؛ طبرسي، همان، ج 2، ص 282، ب 4، ف 1؛ راوندي، الخرائج و الجرائح، ج 3، ص 1150؛ نيلي، همان، ص 28؛ مجلسي، همان، ج 52، ص 205، ح 36.
77. نعيم بن حماد، همان، ص222، ب 29، ح 818؛ سلمي، همان، ص 73؛ متقي هندي، البرهان في علامات مهدي آخرالزمان، ص 113؛ همو، كنزالعمال، ج 11، ص284، ح 31535؛ سفاريني، همان، ج 2، ص 75؛ مقدسي، همان، ص 306.
78. نعيم بن حماد، همان، ص 223، ح 821.
79. همان، ح 820.
80. همان، ص 235، ب 33، ح 872.
81. مقدسي، همان، ص 307.
82. استناد به احاديث اصحاب در مورد فتن و ملاحم از اين جهت است كه آنها هيچ اطلاعي و هيچ ادعايي از حوادث آخرالزمان نداشتند، و آنچه نقل ميكردند به استناد شنيدههاي خود از رسول اكرم(ص) بود، اگرچه در مواردي به آن تصريح نميكردند.
83. ابن منظور، همان، ج 7، ص 161.
84. شيخ صدوق، همان، ج 2، ص 651، ب 57، ح 10.
85. نعماني، همان، ص 306، ب 19، ح 18.
86. سفاريني، همان، ج 2، ص 75؛ مقدسي، همان، ص 305.
87. سيد ابن طاووس، همان، ص 296، ب 79، ح 417.
88. سلمي، همان، ص 73؛ متقي هندي، كنزالعمال، ج 14، ص 272، ح 38698؛ همو، البرهان في علامات مهدي آخرالزمان، س 113؛ سيوطي، الدّر المنثور، ج 5، ص 241؛ همو، الحاوي للفتاوي، ج 2، ص 61؛ قنوجي، الإذاعة لماكان و مايكون بين يدي الساعة، ص 125.
89. حاكم، المستدرك للصّحيحين، ج 4، ص 520.
90. مقدسي، همان، ص 306.
91. سلمي، همان، ص 93.
92. همان، ص 94.
93. مقدسي، همان، ص 320.
94. سلمي، همان، ص 92.
95. طبري، جامع البيان، ج 22، ص 72؛ قرطبي، الجامع لأحكام القرآن، ج 14، ص 315.
96. نام شهري است در نزديكي انبار در غرب كوفه، ر.ك: ياقوت، معجم البلدان، ج 3، ص 759.
97. مقدسي، همان، ص 310؛ سلمي، همان، ص 77.
98. نعيم بن حماد، همان، ص 235، ب 33، ح 873.
99. مقدسي، همان، ص 320.
100. شيخ صدوق، همان، ج 2، ص 651، ب 57، ح 10.
در تعاليم بسياري از اديان خبر از وقوع آخرالزمان و پايان دنيا در زمان نامشخصي در آينده آمده است. در حاليكه چنين حادثهاي با نابودي تمدن بشري يا پاكسازي زمين از زندگي انسان، در اذهان تجلي مييابد، مذاهب آزادانديش معمولاً با نگاه تشبيهي به آن نگريسته و آن را نمادي از مرگ ميدانند.
اغلب مذاهب در تعاليم خود ادعا ميكنند «برگزيدگان» يا «شايستگان» مذهب حقيقي واحد، از حوادث آينده در امان خواهند ماند و به پاس كشمكشها و رنجهايي كه در اين ميان تحمل كردهاند به سوي بهشت رهنمون ميشوند. همچنين گفته شده ناشايستگان (بيايمانان يا پيروان ديگر اديان) با زندگي ابدي در دوزخ، سرگرداني معنوي يا نابودي روبرو ميشوند. از منظر ديدگاههاي ميانهروتر بهشت و جهنم واقعي نبوده، تشبيهي از حالات روحاني و معنوي در زندگي و يا بعد از آن به حساب ميآيند.
اين موضوع در كتب مذهبي با واژه «آخرتشناسي»1 شناخته شده و ميتوان ردپاي آنرا در ابتداييترين اعصار تمدن يافت. افسانههاي مشهوري در ارتباط با پايان جهان وجود دارد. از جمله داستان «رگناروك»2 و كتاب مكاشفه. كتاب مكاشفه توصيفگر جنگ پاياني ميان خير و شر و «آرماگدون» پيشگويي شده از منظر مسيحيت ميباشد.
آخرالزمان يهودي
در كتاب تلمود در رسالة آودا زراه3 در صفحة 9A آمده است جهان ما تنها شش هزارسال عمر خواهد نمود:
... تنا دبي ايلييا هو4 آموخت: جهان مقدر است ششهزار سال عمر كند. دو هزارسال اول «پوچ» است؛ دو هزار سال بعد عصر تورات است. [از ابراهيم تا كامل شدن ميشنا، قسمت اول تلمود]؛ و دوهزار سال بعد [آخر] دورة ماشيح است؛ يعني عصر مسيحايي ممكن است در اين دوره آغاز شود. به خاطر گناهان ما [يهوديان] بسياري از [فرصتهاي آمدن ماشيح] سپري شده [و ماشيح هنوز نيامده است].
در آيين يهوديان پايان دنيا «آچاريت هياميم»5 (به معني آخرالزمان) نام دارد كه طي آن هزاران حادثه براي واژگوني جهان كهنه و آغاز مرحلة جديدي كه در آن همة انسانها خداوند را ـ به عنوان كسي كه بر همه كس و همه چيز حكمراني ميكند ـ ميشناسند، رخ ميدهد. يكي از حكيمان تلمود ميگويد: «پايان دوران را برسان، اما اجازه بده من آن زمان را نبينم.» چون اين دوره با كشمكشها و رنجهاي فراواني همراه خواهد بود.
تقويم يهودي (لاچ)6 كاملاً براساس زمان فرض شدة خلقت جهان در كتاب پيدايش تنظيم شده است. بسياري (بهطور برجسته محافظهكاران، يهوديان اصلاحطلب و بعضي مسيحيان) معتقدند عصر تورات نمادين است. برمبناي تعاليم يهوديان ديرين و يهوديان ارتودوكس عصر حاضر، اين دستهبندي دقيق و واقعي است و هميشه استوار بوده و خواهد بود. تنظيمهاي دقيق با سالهاي كبيسه، به منظور در نظر گرفتن تفاوت ميان تقويم قمري و تقويم شمسي به عمل آمده است؛ زيرا تقويم يهوديان براساس هر دو ميباشد. بنابراين سال 2000 ميلادي برابر است با سال 5760 تقويم يهودي، از زمان آفرينش جهان؛ براساس اين محاسبات پايان جهان در سال 2240 روي خواهد داد.
برمبناي عقايد رايج يهودي، پايان جهان با حوادث زير همراه است.
1. تجمع يهوديان پراكنده و تبعيد شده در اسرائيل؛
2. شكست همة دشمنان اسرائيل؛
3. ساخت معبد سوم در اورشليم (قدس) و از سرگيري آيين قرباني و امور معبد؛
4. تجديد حيات مردگان يا جذبه؛
5. و ظهور مسيحاي يهوديان كه پادشاه اسرائيل خواهد بود. او يهوديان اسرائيل را به اسباط اوليهشان تقسيم خواهد كرد. در اين زمان يأجوج پادشاه مأجوج به اسرائيل حمله ميكند. يأجوج كيست و ملت مأجوج كدام ملت است هنوز مشخص نيست. مأجوج وارد جنگ بزرگي ميشود كه در آن بسياري از نيروهاي هر دو طرف كشته ميشوند و خداوند در آن مداخله نموده و يهوديان را نجات ميدهد. اين جنگ «آرماگدون» نام گرفته است. خداوند پس از اينكه اين دشمن را براي هميشه نابود كرد، همة نيروهاي اهريمني را از بين ميبرد. بعداز سال 6000 ، (هزارة هفتم) عصر قدوسيت، آسودگي، زندگي روحاني و صلح فراگير آغاز ميشود كه «اُلام هابا»7 نام دارد.
گروهي از يهوديان «هسيريك»8 معتقدند «ماشيح» احتمالاً آمده و مأموريت خود را آغاز نموده است. شكست عراق توسط ارتش ايالات متحده در جنگ خليج در سال 1991 و اينكه اسرائيل صدمات جدي در آن جنگ نديد، به عنوان نشانهاي از حضور ماشيح در سرزمين به شمار رفته است. اين عقيده از سوي تمام گروههاي ديگر يهودي كه هنوز منتظر «آخرالزمان» سنتي نوشتههاي انبيا و كتاب مقدس يهوديان ميباشند مردود اعلام گرديد.
آخرالزمان مسيحي
مسيحيان اوليه در قرن اول ميلاد نگرانيهايي از زمان وقوع آخرالزمان داشتند. آنها معتقد بودند آخرالزمان در زمان حياتشان روي خواهد داد. «پل» (حواري) پايان جهان را با درد زايمان مقايسه كرد و اين مقايسه، چنين مينمود كه جهان در حال حاضر آبستن نابودي خود است. اما هيچ كس نميدانست كي اتفاق خواهد افتاد. زماني كه پيروان پل در «تسالونيكا» توسط روميها مورد اذيت و آزار قرار ميگرفتند، بسياري گمان ميكردند اين نشانة نزديكي آخرالزمان است. با اين وجود شك و ترديد گسترش مييافت. در دهة 90 مسيحيان ميگفتند: «ما اين چيزها را در زمان پدرانمان هم شنيدهايم [پايان جهان]. اما ببين ما پير شدهايم و هيچ كدام اتفاق نيافتاد.»
در دهة 130 «سنت ژاستين مارتير»9 ادعا كرد خدا به اين دليل پايان جهان را به تأخير انداخته كه ميخواهد گسترش مسيحيت را در سراسر جهان مشاهده كند. در دهة 250 ميلادي، «سنت سپرييان»10 نوشت كه گناهان مسيحيان در آن زمان مقدمه و گواه نزديكي پايان بوده است. با اين حال تا قرن سوم بيشتر مردم معتقد بودند زمان پايان بسيار فراتر از زمان حياتشان است.
اين عقيده وجود داشت كه مسيح غيبگويي دربارة آينده را تقبيح نموده و به اين سبب اين تلاشها براي پيشگويي آخرالزمان بيثمر ميماند. با اين وجود به كمك عقايد يهودي پيشگوييها ادامه مييافت. با استفاده از اين سيستم، تاريخ پايان در 202 ميلادي ثبت شد. اما وقتي اين تاريخ سپري شد همة اميدها روي سال 500 ميلادي تمركز يافت. با گذشت اين تاريخ، زمان پايان در افق محو شد و بهطور فزايندهاي دور شمرده شد.
در حال حاضر بسياري از مسيحيان معتقدند آخرالزمان نزديك است. بعضي فرقهها آنرا در زمان حيات خود يا اندكي بعداز آن ميپندارند.
منبع: دايرة المعارف ويكي پديا
پينوشتها:
1. Eschatology.
2.« Ragnarok» يا نابودي خدايان، اسطورة اسكانديناويايي كه دربارة پايان عمر انسان و خدايان ميباشد.
3. Arodah Zarah.
4. Tanna Debey Eliyahu.
5. Acharit Hayamim.
6. Luach
7. Olam Haba
8. فرقه يهوديان باطنيگرا كه در قرن 18 در لهستان پايهريزي شد.
9. Saint Justin Martyr
10. Saint Cyprian